ای دل گله کم کن که دراین دیرخرابات

خورشید به اثناء دمیدن نرسیده است
از چشم تو یک قطرهٔ باران نچکیده است
این پنجره باز است ولی خیر سر تو
مرغی به هوای دل تنگت ،نپریده است
سر سبز ولی میوه ی کالیم که شیطان
مارا به هوس از سر یک شاخه بریده است
طوفان منشی در رگ ما بوده و اما
در کوچه ی ما عطر نسیمی نوزیده است
باید به کجا از درو دیوار بنالیم
روزو شبمان هردو سیاه است و سپیده است
ای دل گله کم کن که دراین دیرخرابات
آهو منشی از رگ تقدیر رمیده است
هر کس به طریقی نظر لطف به ما کرد
مارا به بهایی که خودش خواست گزیده است .
شمعیم که در معرض بادیم کماکان
شمعیم که تا شعله کشیدن نکشیده است
تا بوده همین بوده وتاهست... ببینید
دوروبرمان هرچه درخت است خمیده است
سید مهدی نژاد هاشمی

اکبر اکسیر

برادرم مشاور املاک است
من مشاور افلاک
او زمین ها را متر می کند
من آسمان ها را
من از ساختن بیت خوشحال می شوم
او از فروختن بیت
او چندین دفتر دارد ،

من چندین کتاب
او هر روز بزرگ می شود

من هر روز کوچک
با تمام این ها نمی دانم چرا اهل محل
به من می گویند اکبر ،

به او می گویند اصغر؟


"اکبراکسیر"

برایم کتابی بخوان

برایم کتابی بخوان
کتابی که هر واژه‌اش عطر مخصوص دارد
و هر صفحه‌اش ابتدای بهار است
و هر فصل آن، شاخه‌ای از رسیدن.
کتابی که بوسیدنت را
به باران بدل می‌کند
و خندیدنت را
به دریای آرام ..
برایم کتابی بخوان با سرانگشت‌هایت...

 

"سیدعلی میرافضلی"

باید به چشم هایم نگاه کنی

باید به چشم هایم نگاه کنی
این شعرها
هرچقدر هم خوب باشند
نمی توانند دلتنگی ام را
بیان کنند..
چترهای کاغذی
زیر باران
دوام نمی آورند...!

"محسن حسینخانی"

برای من کمی از دست‌هایت را بفرست

برای من
کمی از دست‌هایت را بفرست
حالم بد است
دیوارها
تعادل‌شان را

از دست داده‌اند

"حافظ موسوی"

عشق

وقتی باد پرده های اتاق را به اهتزاز در می آورد


و مرا.........


عشق زمستانی ات را به یاد می آورم


آن هنگام ، به باران پناه می برم تا به سرزمین دیگری ببارد


به برف، تا شهرهای دیگری را سفیدپوش کند


و به خدا، تا زمستان را از تقویمش پاک کند


چون نمی دانم بی تو ، چگونه زمستان را تاب آورم.

 

از: نزار قبانی

تــو کیستی که مــن اینگونه بی تــو بی تابم

تــو کیستی که مــن اینگونه بی تــو بی تابم
شــب از هجــوم خیـــالت، نمـــی برد خـــوابم
تـــو کیستی که مـــن از هر مــوج تبسم تـــو
بـــه ســـان قـــایق ســرگشته، روی گردابــم
چـــــه آرزوی محالیســت زیـــــستن بـــا تــــو
مـــرا همیـــن بگذارند: یـــک سخـــن بـــا تــو ...

"فریدون مشیری"

دلتنگم..

دلتنگم
و این درد کمی نیست
که پشت هیچ خط تلفنی
صدای تو نیست...!

"ساره دستاران"

به آسمانم ببر..

به کدام می‌مانی ؟
پنجره‌ی زلال دشت ،
یا دودکش پیر کلبه‌ی تاریکی‌ها ؟
راحتت کنم ؛
به آسمانم ببر،

همین مرا کافی‌ست !


"حامدتقدسی"

                                

به یک پلک تو می‌بخشم تمام روز و شب‌ها را

به یک پلک تو می‌بخشم تمام روز و شب‌ها را
که تسکین می‌دهد چشمت غم جانسوز تب‌ها را
بخوان! با لهجه‌ات حسّی عجیب و مشترک دارم
فضا را یک‌نفس پُر کن به هم نگذار لب‌ها را
به دست آور دل من را چه کارت با دلِ مردم!
تو واجب را به جا آور رها کن مستحب‌ها را
دلیلِ دل‌خوشی‌هایم! چه بُغرنج است دنیایم!
چرا باید چنین باشد؟ نمی‌فهمم سبب‌ها را
بیا این‌بار شعرم را به آداب تو می‌گویم
که دارم یاد می‌گیرم زبان با ادب‌ها را
غروب سرد بعد از تو چه دلگیر است ای عابر
برای هر قدم یک دم نگاهی کن عقب‌ها را
زنده یاد نجمه زارع