درنگی کن لبی تر کن جرعه ایی بنوشم
دمی در پی من درنگی قرار در آغوشم
با تو فارغ ز هیاهوی زمانه ام
عجیب در همهمه ها به بوی تو مدهوشم
در ضیافت هفت رنگ چشمانت
از تو گوشه چشمی که من سراپا به گوشم
همچون صدفی که بغض میکند و نمیبارد
جامه میدرم تا تن پوش نقره ایت را بپوشم
دلآشوب و پر گلایه ام طوفانی و متلاطم
با این احوال چگونه در ظاهر آرام و خاموشم
ندا افشار
رقص آتش چشمان ش
شعله ور در نگاه یخ زده من
دریایی آرام
در آغوش ساحل
گم شده در رویا
سرگردان در بیداری
موهای سیاهش
در باد میرقصید
بازی باد با گیسوانش
مثل موجی که
ساحل را آرام نوازش میکند
لحظهها جاری
و گره نگاهمان
باز نشدنی
ماه، مبهوت خواب ستارگانی
بازیگوش
که خسته از بازی
چشمک میزدند
نفسهایمان
قایقی سنگین و آرام
بر خواب رودخانه
دستهایم
گم شده در پیچ و خم گیسوانش
گیج
ودر این گیجی با او
همآغوش سکوت شدم
سکوت!
ای کاش پایانی ندشت!
بهرام بصیری
عشق تاوان بدی داشت نشد
یار مامان بدی داشت نشد
به زور ازدواج کردی رفتی
دروغ پایان بدی داشت نشد
من تحمل کردم تا که تو حرفی بزنی
حرف چاخان بدی داشت نشد
همه دیدند که بعد تو چه تنها شده ام
این که داستان بدی داشت نشد
ثریا امانیان
چشمم به راه و دلم روبراه نیست
امید رحم از آن دل سنگی گناه نیست
صد بار گفته ام که ز تو دل بریده ام
اما دلی که شکسته ای سر به راه نیست
لطفا دوباره به ما لطف بی ثمر مکن
لطفت زیاد! که گه هست و گاه نیست
پروا ز آه سینه دردمند ما مکن
نفرین عاشق دلخسته جز نگاه نیست
کامبیز کیان
با خیال تو شبم غرقِ جنون میگردد
قلبم از شوقِ تو چون رنگ ز خون میگردد
نور چشمان تو در چشم دلم شعلهور است
هر نفس از تو مرا راز درون میگردد
در نگاهت غزلی تازه شکوفا شده است
جان من با تو پر از شعر ،کنون میگردد
عشق اگر هست، تویی آخر این بودنها
نام تو در دل من نقش ستون میگردد
بیتو این باغ فقط فصلِ خزان را دارد
با تو هر لحظه پر از رنگ فزون میگردد
محمدرضا گلی احمدگورابی
ماه،
ماهتر نمیشود
تمام شبها
همان است که هست؛
کامل، ناقص،
ولی همیشه ماه...
طاووس؟
طاووستر نمیشود
پر دارد، رنگ دارد
همان که بود
همان که هست.
اما انسان...
آدمی یعنی
امکان.
یعنی
صبحی که فرق دارد با دیشب،
یعنی راه،
یعنی رفتن،
یعنی گاهی افتادن،
و گاهی…
پر کشیدن بیبال.
تو،
خوبی.
و خوبتر میشوی.
در چشمهات هنوز جا برای نور هست.
من؟
شاید بد بودهام
شاید هنوزم هستم،
اما میتوانم خوب شوم،
اگر بخواهم
اگر بسازم
اگر ببخشم، اگر بفهمم.
و چه غمانگیز
که انسانِ خوب هم،
اگر نبیند،
اگر نشنود،
اگر نایستد
ممکن است بد شود...
ما،
هم اثر میگذاریم
هم اثر میپذیریم
مثل برگها در باد،
مثل خاک زیر باران
و مثل دل،
وقتی کسی نگاهش میکند.
ما،
نه ماهیم
نه طاووس.
ما انسانیم…
و این یعنی:
شدن...
ابوفاضل اکبری
دریا در چشمانت موج میزند،
من، ماهیِ کوچکِ بیآبت،
تشنهٔ لبهایم!
هر لحظه بیتو
کویرِ تنهاییست،
هر لحظه با تو
بارانِ بهاریست که بر روحم میبارد...
حسین گودرزی
پند نیکان بشنو کرده ی پندار بیار
تو ز صد کرده یکی شبیه گفتار بیار
تو صدای یار من بهر شنیدار بیار
یک نگاه پاک او، من چو خریدار، بیار
برو آن طبیب طب تب و تیمار بیار
بهر دل دل نشدن یکدله دلدار بیار
عشق من قبله شده پس برو زوار بیار
دوره عالم بنگر یار وفادار بیار
آن شکارِ شبِ تارِ لبِ بیمار بیار
بهر تب کرده ز یارم زَهره ی مار بیار !
قهر او را ببر و خنده ی قهار بیار
یک نظر خنده ز قهرش شدم عیار ! بیار
سما سمین