*یارِ حسین باشی!»*

در آن صحرای سوزان،
که خاک، اشک می‌ریخت
و خورشید، شرمسار از جلالتِ عشق بود،
ایستادی...
نه با شمشیرِ تیغ، که با قامتِ راستینِ آزادگی!
حسین!
نام تو، طوفانِ بیداری ست
که در هر ذره‌ی خاکِ کربلا،
صلابتِ "نه" گفتن به بردگی را فریاد می‌کند!
تو آب را بخشیدی به رود،
اما تشنه، جامِ عدالت را سرکشیدی...
یارانت، ستارگان بی‌پناهی بودند
که با تنِ برهنه،
در آتشِ ظلمت،
راهِ نور را نشان دادند!
از "حبیب" تا "حر"،
همه، آیینه‌های شکست‌ناپذیرِ وفا بودند...
کربلا، تنها یک نبرد نبود؛
قیامِ انسانِ "شدن" بود!
که چگونه می‌توان
در اوجِ تاریکی،
خورشید بود...
و چگونه می‌توان
در هیاهوی باطل،
سکوتِ راستی را شکست!
اینجا، خون، سخن می‌گوید:
"هر که آزاده است،
در هر زمان،
حسینِ دیگری ست!"
پس ای انسان!
اگر در جستجویِ معنایی،
در دلِ تاریخ بگرد...
کربلا،
تنها یک واقعه نیست،
راهنمایِ جاودانه‌ی "چگونه زیستن" است!
*«و اینگونه، حماسه‌ی کربلا، از مرزِ زمان گذشت...*
*تا تو، امروز،*
*در هر نبردِ حق‌و‌باطل،*
*یارِ حسین باشی!»*


حسین گودرزی

قول بده که توی هیچ عشقی دیگه

قول بده که توی هیچ عشقی دیگه
نقش قربانی و بازی نکنی

هیشکی و مثل من اینجوری به زور
واسه ی وداع راضی نکنی

ادای بی گناها رو در نیار
فاز آدمای خوب و ورندار


خودتو نزن به اون راه دیگه
که نگاهت واقعیت و میگه

آدما از جنس شیشه ان نکن
آدما وابسته میشن نکن

قول بده که توی هیچ عشقی دیگه
نقش قربانی و بازی نکنی

هیشکی و مثل من اینجوری به زور
واسه وداع راضی نکنی


مریم زنگنه

من، روزنه‌یِ خاموشِ خورشیدم،

من، روزنه‌یِ خاموشِ خورشیدم،
گم‌شده در ژرفایِ چشمانت.
شاید در پیچ‌و‌تابِ نگاهت
سال‌هاست جا مانده‌ام...

این‌همه بی‌پروا نگاهم نکن؛
چشمانت مرا بند آورده‌اند.

وقتی نفس‌هایت بر گردنم نشست،
تنهایی‌ام،
در آغوشِ نفس‌هایت
آرام گرفت.
نمی‌دانم کدام لحظه،
کدام خاموشی،
مرا با خودِ تنهایم
رها کرد؟

امّا، مهربانم...
هنوز جایِ زخم‌هایِ شیرینت
بر جانم تازه است.
آن‌قدر بارِ خاطره‌ات را کشیدم
که پاهایم از رفتن
بی‌خبر مانده‌اند...

من،
گم‌گشته‌یِ نگاهت‌ام.
تمامِ دنیایم
کاروانی‌ است سرگردان
که در جست‌وجویِ تو
به راه افتاده‌اند.

و حالا،
در میانه‌یِ این بی‌راهه‌یِ تاریک،
تنها نجاتم
گرمایِ دستانِ توست...
دست‌هایت را به من بسپار.


طیبه ایرانیان

باز من و کیبورد و صفحه‌ای تار

باز من و کیبورد و صفحه‌ای تار
دست‌های بی‌رمقی بر دکمه‌ها
برایت چه بنویسم ای خواننده
از کدام شب بگویم
صبح‌دمی نمی‌یابی در نوشته‌ها
تنها شب است و شب است و شب
چندی تلاش کردم برای روشنایی
اما نشد که نشد که نشد
گرداب تاریکی غرق کرده جوانیم را
دستانم در تقلای نجات بر روی دکمه‌ها
نجاتم ده، نجاتم ده، کمک
بگیر از من این جان کندن سخت را

باز هم می‌نویسم و می‌دانم که بی‌فایده است
حرف‌های ناتمامم، مثل نفس‌های بی‌هوا
شاید آنسوی طوفان، ساحلِ دیگری باشد
ساحلی با تو، ای خواننده‌ی گم‌شده در سکوت
به یاد آور مرا، با لبخند روزهای خوشم
رهایم کن، رهایم کن، رها در امواج
مرا ببرد، ببرد، دور


مهدی وفازاده

فلک به مردم نادان دهد زمام مراد

فلک به مردم نادان دهد زمام مراد
تو اهل دانش و فضلی همین مقام تو بس
به وقت علم یا که دانش اندوزی چه باکم ار
چون تویی معلم عشق باشد وبس
زمان بندگی به درگا ه حضرت دوست
کلام توست درس و ذکرم و بس
اگر چه عمر ما کوتاه، ولی درس تو شفاست
شفای جهل و حیات دانش تویی و بس

اگر شدی خانه نشین و دور ز عیش
به وقت صلاةدعا گوی توییم و بس
مخور غم روزگار همیشه برقرار باش
که چون تویی همیشه معلم ماست و بس
به حقت قسم خورد خدا به آن قلم
عزیز و حکیم و رحیم خدا تویی و بس
مؤبدی چون تو گر رسای علم باشد
حمد خدا که ما عالم باشیم و بس
من همچو گل و خاکم، تو آفتاب و آب
گل و خاک را تو پرورش دهی و بس
سخنرانی و خوشخوانی و عالمی چون تو
حق باشد اگر همنشین نبی باشد و بس
سوگند به آن عالم متعال و صاحب کمال
که نماینده بر حق خدامعلم است و بس
باغبان انسان مدرس علم ودین
بعد از محمد و آل او تو باشی و بس

رؤیا جلیل توانا

گفتیم و نشد

گفتیم و نشد
آنچه باید می شد

جُستیم و نبود
آنچه باید می بود

رفتیم و نرفت
آنکه باید می رفت


کاشتیم و نرست
آنچه باید می رست

گفتیم و نکرد
آنچه باید می کرد

دیدیم و ندید
آنکه باید می دید

باختیم و بُرد
آنکه باید می باخت

مُردیم و نمرد
آنکه باید می مرد

نه شکستیم دلی و شکست
آنکه خود می باید شکست

سوختیم و ساختیم
عجب بین دل را به که باختیم

احمد پویان فر

نه خورشیدم

نه خورشیدم
که با نگاهی
بسوزانم
نه آسمان
که بی خیال
به تماشا نشسته است
ابرم
که اضطراب تبخیر هزار قطره را
در سینه دارم
و ترس اینکه
با جرقه ای کوچک
فرو بریزم.


داود عباسی

چو شمعی سرخ می گریم برای رقص پروانه

چو شمعی سرخ می گریم برای رقص پروانه
بیا غلطیدنم در خون ببین رقصی تماشایی ست

مثال چشمه ای جوشان ز اعماق زمینی گنگ
گمانم هر نفس از جان دلیلش قلب اهدایی ست

ندیدی آبشاری از دل کوهی سرازیر است
گهی افتادن از جایی سراسر جاه و زیبایی ست

به یاد آور دلاور مرد ایران تختی دوران
گهی مغلوب میدان گشتنت عینِ توانایی ست

درون شبنمی دیدم خدا گرییده بود انگار
میان قطره ای گاهی نهفته قلب دریایی ست

لباسی تنگ بر روح است جسم خاکی ام دریاب
رها گشتن برایم مثل یک پروازِ رویایی ست


جمیله اتکالی شربیانی