به وقت نومیدی
می پرورم
در جان خود،
عزم بذر را
در تقلا و تمنای شکفتن!
فرشته سنگیان
رفتی و رفتن تو در غصه بُرد خانه
دیگر دمی ندارم بر بازدم بهانه
از عکس روی تاقچه بوی تو می تراود
دل میکشد به آتش این قاب بی زبانه
پیچیده توی گوشِ کوچه صدای پایت
پژواک رد پا را رسوا کند نشانه
یک آسمان دل تنگ از حجم بیقراری
بغضی شده به باران بر انتظار شانه
باز آ که زنده گردد، باغِ ترانه ی دل
با بوی تازهی تو، در نای آشیانه
عادل پورنادعلی
غزلهایم چو چشمهای روشن
در دل شبِ بیتکرار، قطرهقطره زمزمه میکنند از روزگار
بیتها به رقص شاپرکها در باد، یک به یک کنار هم صف میکشند،
ردیفها، دستانِ هم را گرفته، بر لب شاخهها ترانه میخوانند شاد
کلماتم، همچو باران بهار، بر پنجرههای خیال میبارند
و قافیههایم با ترنم نسیم، در باغ شعر، نوشکفته و سبکبالاند
از لابهلای واژهها، پچپچهی آرزو پیچیده و امید چون خورشیدی خاموش اما بیدار
در دل هر مصرع به چشم میآید غزل من، طرحی از لبخند و باران و آواز
در حاشیهی مهربانیِ کلمات، رقصان و رویاپرور باز میدمد.
آرزو کردی
دلتنگی نه صدا داره، نه رنگ...
ولی تا تهِ وجودِ آدمو میسوزونه.
مثل آتیشی که خاکستر نمیشه،
فقط پنهونتر میسوزه... آرومتر، ولی عمیقتر.
گاهی یه بوی ساده، یه آهنگ،
یه فنجون چای لبپریده،
یه عکسِ قدیمیِ جا مونده بین کتابا...
کُل آدمو میبره عقب،
تا جایی که دیگه دستت به هیچچی نمیرسه،
جز اشکی که بیدعوت میاد.
پدر...
نه اسمته که میسوزونه،
نه نبودنت...
دستای مردونه ی تو، پناه بیپناهیمنه.
تو رفتی...
اما هنوز گوشهی این خونه، یه صندلی خالی،
یادِ تو رو تکرار میکنه.
بهت نگفتم دوستت دارم،
به اندازهی همهی سکوتایی که شنیدی ازم.
ولی میدونی...
وقتی دلم میگیره، صدات تو ذهنم میپیچه:
"طاقت بیار پسرم..."
و من، توی این جنگ بیسرباز،
تو رو پشتم حس میکنم.
نه به شکل خیال،
بلکه مثل کوهی که نذاشت این دنیا
کامل بشکنهم.
پدر...
تو نباشی، من هنوز ادامه میدم...
ولی یهجور خالی، یهجور خسته،
یهجور که انگار پشت هر لبخند، یه غروب نشسته.
علیرضا رستاقی
چون شیشه پنجره هایی که با موج انفجار می شکنند
یک روز نیز، شیشهی عمر ما چنین می شکنند
قلبها را بغض های مانده در گلو، یک روز
در تنهایی و سکوت محض شب می شکنند
شق القمر، تصویر ماه میهنم ایران است
که در چشمان اشک بار مردمانم می شکند
اعتماد مردم جنگ زده، از بمب و موشک نه
پیش از آن از دروغ حاکمان می شکند
از حاکمانی که بعدِ گذر از پل با خرشان
قول های عهد شده را خط به خط می شکنند
هنگامه ی جنگ به تصویر کمان آرش چه نیاز
وقتی که پیش تر معبری به نامش نمی کشند
اینک، وقت اصلاح رفتار حاکمان شده است
ور نه این درختانند که بهر تابوتشان می شکنند
آری ، روزی که درختانِ بی ثمر به هرس تن ندهند
وقت محصول، بی درنگ شاخه هاشان می شکنند
محمد رضا لک
آیا بیاد می آورد
او را که همیشه بیاد اوست؟
یا بجا می آورد
رودخانه ای را که
می شناسد دستانش را ؟
آیا هنوز زندگی میکند در همان چشم اندازی که پنجره اش دست تکان می داد؟
آه که چقدر سرد است
هوای رویای بدون او
اگر ورق نزند
دفترچه ای را که پاسبانی میکند
حرارت اشکهای چکیده را ......
آدل آبادانی
امشب ارگ زانوانم فرو ریخت
در بم نوای آشنایی که
دل عالم را به ترجمان شقایق
استحاله میکرد،
باشد که در من آرام گیرد
شتابِ کرنومتر کوک شده
بر تمنای برهنه با
ضرب آهنگِ گهوارهٔ پدیداری که
عنقریب جوانه را به تکانه است....
عادل پورنادعلی
عشق مثل نور صبحگاهیست
نرم، روشن، ساده…
ولی زندگیبخش.
احسان حسین غلامی
دیشب خیال ناب تو صبر از دلم ربود
اشک آمد و هوای دلم را چنین سرود
هر کس شنید غصه ی عشق مرا به درد
بغضش گرفت و اینهمه اندوه را ستود
یک دم گذر به سوی چمن کن عزیز دل
بشنو ز بلبلان چمن شعر و این سرود
چون آتشی که بر پر پروانه شعله زد
آتش زدی به خانه ی من و به تار و پود
لب بسته ام مگر که نسوزم ز آه خویش
برخاسته اگرچه ز اعماق سینه دود
کمتر برو به ناز و رها کن کرشمه را
من را کشی به تیر نگاهت تو را چه سود
این ناله ها که می کشم از این دل کباب
آواز عشق توست به آهنگ چنگ و عود
دلداده را اگر نظری از وفا کنی
گوید خدای عشق به جان تو صد درود
تا مهربان شوی و بیایی به دیدنم
"نوری" به شور و شوق تو عمری غزل سرود
آرمین نوری