پس از تو دنیا برایم یک نگاه اَست
نگاه کردن فقط به درگاه خدا است،
بنالم زین جدایی ،شد نصیبم..!
تمام لحظه ها،شبُ روزم سیاه است،
اَلا ای روزگار با ما چه کردی!
جوانی را به پیری هدیه کردی
مرا عهدی بود با یار جانی
که هرگز او نبیند بی وفایی
به یک لحظه فتاد اتفاقی!
خدا از ما گرفتُ شدجدایی
پس از تو، باران نمی آید
صدای بلبل مستان نمی آید
دوروز زندگانی امتحان اَست
که خوب بودن افتخار اَست
خوشا عمری که در راه خدا شد
خوشا جانی که درراهش فدا شد.
مجید کاظمی زاهد
چه دوایست به در لحظه نبودن!؟
وقتی روز به روز بیشتر با آن همزادپنداری میکنم!
اصلا همین در لحظه نبودن من را نجات داده...
از غم ،درد، از مرگ...
اگر قرار بر قبول حقیقت بود و چارهاندیشی تابهحال هفت کفن را پوسانده بودم.
من غرقِ در حالِ خودم با خیالاتِ خودم زندگانی دارم...
خانه ای هست پر از سرسبزی
پای آن کوه بلند
رو به آن دشت کمند
چای هم تازه دم است
مینوشی!؟
قصهای هست پر از خاموشی
میخوانی؟!
عشق هم هست اما غزلش بسیار است
معرفت دارد عشق
در خیالم هرگز حالِ بد نیست!
ولی
حال من سرشار از درد دل دلدار است ...
پای هیزم هایش
گرم آغوشی که نیست
زندگانی دارم
من با خیالات خودم
شاد و پر از انکارم
زندگانی دارم
دوستش میدارم...
مهرآسا فلکناز
قاصدک، به کجا خواهی رفت؟
اندر آن سرای دور ، کس تورا منتظریست؟
رفتهای از یاد ها؟!
آیا در قلب کسی برای تو جایی نیست؟
چون منی؟ بی کس و کار افتادی؟
قاصدک جان، سفرت خوش بادا
تو برو
نگران منِ دلخسته رنجور مباش
بشتاب که دگر یاری نیست
اندر این کویِ خرابانه ما
قاصدک در راهت
اگر آن خمیده مجنون دیدی
با فرح گوی به او
که منم بی سودم!
قاصدک در راهت
برسان سلام من
هر که را بی سر و سامان دیدی..
فاطمه مولایی
به تو می اندیشم!
به تو ای دورترین خاطره ام.
چه سخت، چه طاقت فرسا، سپری شد؛
لمس نگاه تو، در کوچه ی ما
و دویدن پیِ تو
تا خانه ی عشق
چه شیرین نشست؛
آنجا
لب و لبخند تو بر چهره ی ماه
و
من خیره به تو
تو
خیره به ماه
چه شبی شد آن شب
هنوز
به تو می اندیشم،اما تلخ!
این سوالم باقیست
از چه گذر کردی؟!
بر من
بر ماه
و فرو رفتی در تاریکی
به تو می اندیشم
ای خاطره من، در دور...
ویرا بختیاری
سخت دلتنگم و این بار به آخر برسان
جانِ لرزانِ مرا هم به برابر برسان
خستهام، خسته از این زندگیِ تکراری
تیغِ تقدیرِ مرا تیز و مکرر برسان
همه رفتند و کسی پشتِ سرم هیچ نماند
شوکتی تازه به این قلبِ مکدر برسان
دردِ من درمان ندارد، گلهای هم نیست، نه
مرهمِ مرگ به این زخمِ سراسر برسان
بختِ من تیره شد و راه به جایی که نبرد
ناگزیرم، تو مرا نزدِ صنوبر برسان
«تو که در فکرِ منی مرگِ مرا سر برسان
انتظارِ همه را نیز به آخر برسان»
مهدی سلمانی
دنیا به کام دیگران شد مرهمی بر جانشان
اما برای قلبِ من تاریکی از زندانشان
خندیده بر لبهایشان،خورشید شادی،صبحِ نو
اما شبم تیره تر از آهِ دلِ نالانشان
قلبم شکست از بی کسی،چون شیشه ای در بادِ سرد
آخر به خون آغشته شد،پاکیِ آن دستانشان
یک عمر در حسرت نشستم بهرِ روز دیدنش
اما نصیبِ دیگری شد چشمِ مهربانشان
گفتند با من وعده ها،از عشق و ماندن از وفا
اما گذشتند از دلم،آسوده چون مهمانشان
رفتم به سویِ خاطره ،با پایِ خسته ،بی نفس
چون آتشی افتاده بر خاکسترِ پنهانشان
عمری دویدم بی ثمر، دنبالِ رویایِ محال
دنیا رمیده دل شده،از وهمِ بی پایانشان
هر لحظه در گوشِ دلم،نامی اگر پیچد از او
می لرزد از اندوه خود،در قلبِ بی وجدانشان
من خسته ام از باختن، از جبرِ شبهایِ دراز
با زخم خورده بر دلم، از حکمِ بی فرمانشان
علیرضا خوشرو
دلدارم، نمیدانم کیستم
وقتی هر راه
به نام من
تمام میشود.
پرسیدم: از کجا آمدهام؟
گفتی: از جایی
که سؤال زودتر از آدم
متولد میشود.
پرسیدم: به کجا میروم؟
خندیدی
و گفتی:
بچه اینجایی، آخر
به کجا میروی؟
دلم را جلوتر فرستادی،
عقلم را در میانهی راه
زمین گذاشتی.
ایمان
مثل کفشی خیس به پاهایم چسبید.
گفتی: زیاد فکر نکن.
جهان با فکرِ زیاد
مهربان نیست.
فریبم دادی
کمی آجیل به جیبم دادی
و نامش را گذاشتی
رزق.
گفتی: برو.
همین راه کافیست.
زمین خوردم،
گفتی: خواستِ خودت بود.
بلند شدم،
گفتی: دیدی
هوایت را داشتم؟
دلدار عجیبی هستی؛
نه آنقدر نزدیک
که پناه باشی،
نه آنقدر دور که انکارت کنم.
نمیدانم خدایی
یا تقدیر
یا فقط
نامی محترمانه برای ندانستن.
اما میدانم: ایمان
نه رسیدن است
نه آرامش؛
تحملِ زندگیست
با سؤالی
که
رهایم نمیکند.
علی مرتضی موحدی
با من اما غزلی از تو به جا مانده هنوز
بوی عطر بغلی از تو به جا مانده هنوز
مومنان نام تو بر مأذنه ها می خوانند
بانگ خیرالعملی از تو به جا مانده هنوز
همه ابیات تو بیت الغزل معرفتند
و چه شهد و عسلی از تو به جا مانده
هنوز
از ازل تا به ابد فرصت عاشق شدن است
و ابد تا ازلی از تو به جا مانده هنوز
خانه بی یاد تو در استرس ویرانی است
لرزه های گسلی از تو به جا مانده هنوز
همه ذرات هوا گرد رخت حلقه زدند
و چه زیبا زحلی از تو به جا مانده هنوز
جمشید افرندید
کاش که دل وصل به یک آیه ی بهتر بشود
سوره ای نذر به احساس کبوتر بشود
موج در موج، دعایی بغل پنجره ها
آسمانی تر و زیباتر و سرتر بشود
فاطمی تر سر گلدسته ی آبادیمان
چشم در چشم حرم، عاشق کفتر بشود
پر کشد ثانیه ها را به هوای گنبد
آه در آه، دعا حضرت مادر بشود
آمدم رسم ارادت به پابوس رضا(ع)
اشک می جوشد؛ که یک آیه ی کوثر بشود
از علی تا به علی فاصله یک آینه است
فاطمه فاطمه است ، باور کشور بشود
هادی جاهد