دل آینهست، اگرچه در غبار افتاد
نور از درون طلوع کند، اگرجهان بیداد.
هر ذرّه از وجودِ ما، راهیست
تا سرّ خویش، پیش از سخنِ فریاد.
کارِ جهان، به نرمیِ یک نسیم است
اما چه سخت مینشیند این بنیاد.
در هر قدم، نشانِ خودِ ما پیداست
ما سایهایم و سایهٔ ما، همزاد.
هر کس ز خویش میگریزد، اما آه
راه از درون گذر کند، نه از برِ باد.
گر دل صفا پذیرد از دمِ عشق
لبریزِ نور شود شبان و روزاد.
ای جان، به خود نظر کن و خاموش باش
آنجا خداست، آنگه که دل افتاد.
سید یحیی حسینی امیرآباد
می توان ، باحسِ لامسه رقصید
دراعتدال و ، خرّم و دل شاد
معشوق ما
ندایی جاودانی است
وهم وخیال و رویا نیست
و شقاوت و ، زمختی یِ مرسوم
ضمیمه ها
لایه های مضرند
بقای همیشه ی قدرت
تپانچه یِ مرگ
بامحوِ اکسیرِ جان نوازِ ...
صفحه های پلاستیکی
قطارهای حمل اجساد
بارگه های تعبدو تسلیم
شاپرک ، حزین و بی تاب است ....
عشق ، هضم لایه های ماست
تارسیدن به یگانگی یِ معبود
ساده باش و صمیمی و یک دست
مثل کودک
که آینه و آب است...
ناظمی معزآبادی اصغر
لبخند بــزن جانا
یک شور و نوا از تو
صبح است بیا بنشین
صبحانه و چای از من
دیوانگی بـی مـرز وُ
بی حد و حساب از من
موسیقی بـَربط و
آواز بـَنان از تو
احوال دو چشمانت
رسوای جهانم کرد
ساز و دَف و نی رو کن
آن بـزم سماع از تو
صدیقه_جـُر
من آفریده ی توام ، تو آفریدگار ِ من
به دست ِ چشم های توست عنان و اختیار من
تمام رونق غزل رهین چشم های توست
کساد گشته بی رخت تمام کسب و کار من
گرفته بغض سرکشی گلوی زخمی مرا
بیا که در می آورد دمی دگر دمار من
زمین به حول ِ دلهره به چرخش و زمانه هم
بیا که نیست بی تو این زمانه بر مدار من
نشسته مرگ رو به من مدام و خنده می کند
به چشم ابری من و به درد بی شمار من
تمام آرزوی من در این خلاصه می شود
خدا در آورد تو را شبی به انحصار من
پناه می برم به تو به چشم مست و آذرت
اگرچه حکم می دهد به قتل و سنگسار من
محمد علی شیردل
و زندگی
چون معشوقهای
دیگر
مرا نمیخواهد
دست از دستانم کشیده است
و من
ایستادهام
لبِ رها کردن
مروت خیری
آنقدر رفتم
که صدا در گلویم ترک برداشت
و قدمهایم پشتِ سکوت جا ماند
آنقدر رفتم
که جاده نامم را از بر شد
و باد، مرا به حافظهی غبار سپرد
آنقدر صدا زدم
که کوه، صدایم را پس نداد
و واژهها در گلویم
به سنگ بدل شدند
اما ردّ قدمهایم
روی دلِ خاک
آهسته میتپد
شاید کسی
روزی از کنار این تپش بگذرد
و بفهمد
کسی اینجا
خیلی راه رفته است
زهرا امیریان
ای پیش از ابتدا، پس از انتهای ما
گم شد در آینه نفَسِ ردّ پای ما
از تابِ بینقاب تو، ای آفتابِ محض
خاکستر است سایهٔ خود در هوای ما
در هر تپش که نام تو پیچید در رگم
فرو ریخت استخوانِ «من» از صدای ما
دریا تویی نه آنکه به ساحل رسد ز موج
ما موجِ وهم بودیم بر ابتدای ما
یک «هو» وزید و شهرِ دوگانگی آتش گرفت
ریخت از هم آن حصارِ بلندِ جدای ما
در سنگ اگر شکست، صدای تو آشکار
در خون اگر دوید، تویی در رگای ما
گفتم کجاست قبله؟ تبسّم شکاف داد
افتاد کعبهای به دلِ بیکجای ما
چون قطره سر نهاد به بیمرزِ بینشان
دیگر نماند نامِ من و ماجرای ما
نه محو بود آنچه شد و نه بقا جدا
یک لحظه برق زد ابد اندر فنای ما
کثرت فقط غبارِ نفس بود بر حضور
یک چهره داشت آینههای دوتای ما
ای عشق، ای قیامِ قیامت درونِ ذات
تو انفجارِ لحظهٔ بیانتهـای ما
خاموش شو که گفتن اگر شعله میشود
سوزد زبان ز تابشِ بیادعای ما
شایان رضاخانی
تمنای بودنم افتاد درهوای تو
که جان گرفت عدم ازاشارت پای تو
نه آمدن هوسم بود نه ماندن اختیار
مراکشاند به هستی، نگاه ناآشنای تو
جهان اگرهمه فانی ست من به عشق خوشم
که جاودانه شوم لحظه ای برای تو
زعقل پرسیدم این راه گفت بی بازگشت
دل آمدوگفت بهشت است اگربه سوی تو
خراب صومعه کردم به باده نامت
نمازعشق چه خوش شد شکسته درپای تو
مرازخویش برون برد تمنای حضورت
چوقطره ای که شود محو دردل دریای تو
نه وعده می طلبم نه پناهی نه قرار
همین مرابس اگرباشم اندکی درهوای تو
فریحا، بگوبه بودن بی ادعا خوشم
که جان گرفته ام آرام ازنفسهای تو
فاطمه بهرام
قلب من از ارتفاع بلند
قله ای سر در کلاف ابر می تپد
.
در رنگین کمان واژه ام
بالای سرِ
گله های وحشی اسب دشتها
از نگاه تو
شلاق فرود می آید
بدوز بر کلماتم
چشمت را
تا فروپاشی قلب یخی ام
را باز دارم
در فصل تو
نسیم آغشته
به بوی موهایت
می وزد
بر زنبق های وحشی
و بومادرانِ زرد
با لذت بنوش چشمه سار
طبیعت مرا
بر عرق جنون زده
تا چشم روزهایت به مستی روشن شود
من
در معبد انجیرهای وحشی
بر اشکهای سرخ
برقی که در یاقوتی می بینم
که از منشور مردمکهایت
منعکس میشود
چشمنوازی اندامی به رنگ غروب
قداست صدایت
در دهلیز لغزنده ی باد
پیچید
و بذر دوست داشتن ات رویید در جمجمه ام
چریک شورش در قلبم
با تو در پرانتز خدایان
می پیچاند اصوات تاختن را
تا فروفشاند بر
عشق قلمرویی بی مکان
درسفر
زیر شلاق عقربه ها میتازد
به وسعت سرزمینی بر افراشتگی
برای مشکی کمندی
با ابروانی
که به دور دست تعلق دارد
رضا اهورایی