دلتنگم
اما صدایی ندارم
شبیه مرغ مینای همسایه مان
که زبانش را بریده بودند
میخواست حرفی بگوید و صدایی پخش کند
اما توانش نبود
برای یک لحظه دیدنت
در پشت پنجره ای خاک خورده
سنگر گرفته ام
نمی آیی
فرو میریزم
مثل خمپاره ای به سمت خودم
در این آوار خودساخته کنار همان پنجره
دفن می شوم
تو آن خرمالوی جا خوش کرده
در بالاترین نقطه درخت
دست من کوتاه
بی بال و بی پرواز
چگونه بچینمت ؟!
محروم شده از تو
همچون
اسبی تیز پا
اما بدون سوارش
همچون
زیبایی های غربت
اما بدون بوی خاک وطن
شعله غمت در وجودم زبانه میزند
باران خیالت در من میبارد
چرا باران را یارای خاموش کردن این شعله نیست؟!
با ظاهری فریبنده
همچون برکه ای همسایه ی مرداب شده
که تشخیصمان از یکدیگر سخت شده
اگر به هوای لذت از آب زلال و خنکم
اسیر مرداب شود
چه ؟!
آیا دیدار دیگری را در طالعم نگاشته ان ؟
مگر کفتر جَلد شده بود
که برود و خود با بال خود باز آید؟!
در همین گیر ودار گرسنه شدم
و
دیدم نانم را جای ماه به آسمان قاب کرده اند
جایت را میدانم
اما همچون چلاقی توان قدم برداشتنم نیست
و این منم که تنها دستی برای نوشتن
برایم باقی مانده...
علیرضا دربندی
از شکوه شهر دیدم آشنای کیستی
در غروب دیده خواندم مدعای کیستی
در تن ساق، گلی با خار هم آغوش بود
ماه من در آسمان ها از برای کیستی
گنج را با ماری همره دیدبودم در رهت
منزل عیش جنون آخر سرای کیستی
دل به صحرای عجم بردم زلیلی عرب
عشق را پیچانده بودم رد پای کیستی
بعد تو تاخواستم خلوت کنم در کوه دل
دل به فریاد آمد آخر تو نگاهی کیستی
شهاب الدین وفایی
کدام شیرینتر است؟
حبس ابد در قلبت، یا آزادی در دریای افکارت؟
دیروز محکوم بودم، امروز شناور،
فردا… پرندهای در مه،
با میلههای عشق تو در بالهایش.
ویترین نور و سایه،
من نظارهگر،
راهها به تو ختم میشوند،
و همه چیز
در نقطهی پایان
در هم میآمیزد.
لادن تجا
اگرچه منعم میکنی از روی خود
اگر چه دورم میکنی از کوی خود
من از تو چون عاشق ترم شیداترم
ببینمت با چشم دل نشانمت بر قلب خود
اگر چه بی وفا تویی،خارم کنی زارم کنی
آخر تورا میبینمت، یا با دو چشم یا روح خود
گر تونیایی پیش من عطرت رود از جان و تن
آیی به قبرم یک زمان گریه کنی از کار خود
عاشق اگر باشی به عشقت سجده کن
رویا منم، در رؤیا میبینم معبود خود
رویا جلیل توانا
میروم راحت باش
توبچش مزه ی این تنهایی
خانه ازمن خالی
سینه ات پر بغض و
تو دگر بانفسم بیگانه
اشک چشمت جاری
می چکد روی لبت
آن جاکه دگر بوسه من پیدا نیست
میروم تا که فراموش شوم
عشق ما خاطره ای شد و گذشت
نیستم تا که به من تکیه کنی
صبح ها موی تو را شانه کنم
تو تبسم بکنی
و بیایی بغلم
من تو را ناز نوازش بکنم
چقدر خوش بودیم
می روم آرام باش
نیستم تا که صدایت بکنم
شب و روز بی تابت
با تب چشمانت
تن به آتش بزنی بوسه نثارت بکنم
می روم راحت باش
این بار رفتن من طولانی ست
بی نشان و بی صدا خواهم رفت.
وحید مشرقی
چشم به راهِ شعرهایم
دیگر نباش،
میپرسی چرا؟
من که سالهاست
ندیده ام تورا
از کجا پیدا کنم
واژه های تازه را...؟
مروت خیری
با عشق، خستهام ز غم و رنجِ روزگار
اما نگاهِ توست مرا مرهمِ بهار
چون شمع سوختم به شبِ سردِ بیکسی
تو آمدی و جان شد از آن شعله پرنگار
هرچند زود پیر شدم در جوانیام
لبخند توست رازِ بقا در دلِ مزار
دستت بگیر اگرچه شکستهست شانهام
باشد که عشق، برد مرا از دلِ غبار
با تو اگرچه پیری و رنج است همسفر
این عمر خسته میشود انگارِ نوبهار
کاویانی علی
در آن شبِ بیتاریخ،
زمان
با احتیاطِ تمام
قدم در دهلیز واژه گذاشت.
سفرهای گسترده بود
از حریر سکوت
و خونِ انار.
بینان،
بینمک،
اما پر از شعرهایی
که هنوز
نوشته نشده بودند.
اولین که آمد، رودکی بود.
با چشمهایی خالی از نور
و دهانی
که هنوز بوی آغاز میداد.
او گفت:
"شعر را در تنبور نوشتم
نه بر کاغذ،
که باد بتواند بخواندش."
فردوسی
با عبای سنگینش آمد
ابروانی درهم
و چشمانی
که هنوز شاهنامه را
در حافظهی جهان نگه میداشت.
او نان نخواست
بل خنجری طلب کرد
تا از نثر،
وزن بتراشد.
خیام
با جامی در دست،
به جای سلام
سکوت ریخت
در جامِ حافظ،
که با نیملبخندی تلخ
زیر لب گفت:
" کاش
بخاطر یک خال،
سمرقند و بخارا را
نمی بخشیدیم."
سعدی
آرام نان را شکست
و به مولانا تعارف کرد.
اما مولوی
در چرخش بود
سفره را ندید
و گفت:
"ما نان نمیخوریم
ما میسوزیم."
سهراب از گوشهی باغ آمد
با چشمانی پر از درخت.
او بشقابش را
با رنگ پر کرد
و به نیما گفت:
"جهان هنوز هم
قابل گفتن است،
اما نه با زبان آدم."
نیما
چنگ زد
به ته ماندهی نور
و با صدایی گرفته
پرسید:
"آیا شعر
به پایان رسیده؟"
فروغ
با پیراهنی از نور
و زخمی پنهان
بر استخوان شانهاش
کنار شاملو نشست
و آهسته پرسید:
"آیا هنوز
صدایت
از پشتِ دیوارها
میآید؟"
و شاملو
که دیر آمده بود
اما بلند،
بر دیوار ایستاد و گفت:
"نه!
ما
در آغازِ چیزی ایستادهایم
که خودمان
از گفتنش میترسیم."
اخوان
از پشت دود
با صدایی گورستانی
بیتِ نیمهکارهای را زمزمه کرد
که هیچکس آن را
تا انتها نشنید.
بیدل
در گوشهای
نشسته بود
با کلماتی درهمتنیده در ذهن
که حتی خودش هم
دیگر معنایشان را نمیدانست.
و شب
آهسته
بر لقمههای ناتمامِ کلمه
سایه انداخت.
تنها سایه بود
که پیش از همه برخاست،
پیپ ش را خاموش کرد
و گفت:
"دیگر وقتِ رفتن است.
دیگر
ما را کسی نخواهد خواند."
و آنگاه
سفره جمع شد.
بیآنکه کسی
سیر شده باشد.
چرا که شام
شام نبود.
ضیافتِ واژه بود
که هیچکس
از آن سیر نمیشد.
داود عباسی