بی دل ارام مگر می شود آرام بگیری

بی دل ارام مگر می شود آرام بگیری
دلت آرام نگیرد که دل ارام بگیری

شده هنگامه ی عیش و طرب وشور و نشاط
وقت آن نیست که کنجی روی آرام بگیری

ساز مطرب به نوا آمده یعنی که بپاست
مجلس شادی و رقصی که درآن گام بگیری

هر طرف روی کنی باغ گل و گل همه جاست
حال نیکوست یکی یار گل اندام بگیری

لب معشوق برد رنج خماری و خراب
هوش از سر بپرد هرگه ازاین جام بگیری

فرصت چون و چرا نیست که کی آمدو رفت
مهلتی هست کزین عمر کمی کام بگیری

گله از گردش ایام نکن چون گذراست
بایدت کام از این گردش ایام بگیری

تو سرآغاز و سرانجام ندانی که چه هست
باید آغاز کنی تا که سرانجام بگیری

غزلی برای انان که ازدواج نمی کنند

 و وبخاطر ترس از اینده وسرانجام کار حرکتی را اغاز نمیکنند


یحیی رشیدی

به رویایی سفر کردم ، به یک شب

به رویایی سفر کردم ، به یک شب
به رویا واقعیتر ، من در آن شب

ز رویا می چکید از ابر تیره
ز ابر آسمان چون شام تیره

همه رو یای من بود در شب تار
همه جنگ و جدل ، ویرانه ها خار

چنان وحشت گرفت، روح و روانم
چنین است خاب بد، در این پیامم

از آن ابر سیه بود، دشمنانی
که در خاطر نگنجد، بیشماری

همه خواب و همه رویا پیام است
اساس زندگی ، خواب و خیال است

شبی طی شد ، از آن رویای بد فام
سپیده سر زد و صبحی دلارام


ابراهیم معززیان

سپیده بر شیشه‌ها نشست،

سپیده بر شیشه‌ها نشست،
و مه،
راه‌ها را در آغوش گرفت.

رهگذران،
بی‌آن‌که بدانند،
از روی شانه‌های من گذشتند،
و ردّ پایشان
مثل شکوفه‌ای کوتاه
بر سنگ‌ها ماند.


من پلی بودم
میان رؤیا و بیداری،
که پرندگان بی‌نام
بر آن مکث کردند
و دوباره به آسمان رفتند.

در دلِ من اما
صدایی نرم بود،
شبیه تپشِ گلی در باران،
که هیچ‌کس نشنید،
جز نسیمی که آمد
و در گوشِ درخت گفت:
«هر سکوتی
روزی به آواز بدل خواهد شد.»

فریاد رحمانی طالقانی

دیگر هیچ فقدانی ،

دیگر هیچ فقدانی ،
مرا به دست غم ها نمی سپرد ...
آری دیگر هیچ دردی قلب مرا نمی فشرد ...
دیگر آتش تنهایی ، مرا خاکستر نمی کند ...
دیگر هیچ رفتنی ، هیچ ترک شدنی ؛
عمیقا غمگینم نمی کند ...
آنکه باید می ماند ، نماند ...

رفت ؛دیگر چه فرقی می کند ، چه کسی بیاید
و چه کسی برود ؟

نازین رحمتی

(درد باشد بغض باشد شانه پیدا میشود)

(درد باشد بغض باشد شانه پیدا میشود)
مرد عاشق گر شود ،فرزانه پیدا میشود

در دل ما عشق را جائیست از نور و صفا
خانه دل را مصفا خانه پیدا میشود

در دل ما ، همچو گندم دانه ی آن مهر دوست
گر نباشد حاصلی ، هم دانه پیدا میشود

هر که را دل در هوای مهر آن مه پاره ایست
سینه چاکش همچو زر دردانه پیدا میشود

ما ز شادی وصل او ، تا اندکی پژمرده‌ایم
خاطر ما از غمش دیوانه پیدا میشود

گر بود گنج اندر آن ویرانه ، کی ویرانه است
جغد غم از بیم او ویرانه پیدا میشود

در فراقش چون بر آرم آه از دل همچو ابر
گر ز چشمم قطره‌های خانه پیدا میشود

بسکه دارد شور عشق با جان و دل هم نسبتی
هر سر مویم ز جان بیگانه پیدا می‌شود

ز آتش سودای او ای دل چو شمعت هر شبی
سوختم پروانه و پروانه پیدا می‌شود

از جفای چرخ و جور روزگار و جور دهر
هر که را دل شد غمی جانانه پیدا میشود

تا شود در عاشقی افسانه هر سمت و کوی
چون که در کوی بتان افسانه پیدا میشود

امین طیبی

دل را به یغما برده ای ؛ ای یار شهر آشوب من

دل را به یغما برده ای ؛ ای یار شهر آشوب من
خوابی نمی آید دگر ؛ بر چشم خواب آلود من
مدتهاست دل برده ای ؛ مجنون وحیرانت شدم
جان میدهم فرمان دهی ؛ بس که خریدارت شدم
چشمان پر رنگ تو از ؛ خورشید و ماه زیبا ترند
اندر مقام چشم تو ؛ زیره به کرمان می برند
من مانده ام در بند تو ؛ یا دل بده یا جان بگیر
تکلیف روشن می کنی؟ این درد بی درمان بگیر

سالهاست دروادی عشق؛ مست وغزل خوانت منم
آنکه دلش در دست توست؛ مجنون و بیمارت منم

وحید مشرقی

در چــشم تو پیـداسـت

در چــشم تو پیـداسـت آرامـشـم هر لحـظه چــشمـان تـو بودنـد بـحـر دل یـک خسـته
روز و شـب و سـاعـت هـا من غـرق نگـاه تو
وصـف تـو کـند روحـم ای ساحـل دل خسته


عرفانه رفان

رفتی و من

رفتی و من
ماندم و یک ساحل بی‌پایان
و صدای موجی که می‌گفت:
"دوستت دارم"...

حسین گودرزی