بی دل ارام مگر می شود آرام بگیری

بی دل ارام مگر می شود آرام بگیری
دلت آرام نگیرد که دل ارام بگیری

شده هنگامه ی عیش و طرب وشور و نشاط
وقت آن نیست که کنجی روی آرام بگیری

ساز مطرب به نوا آمده یعنی که بپاست
مجلس شادی و رقصی که درآن گام بگیری

هر طرف روی کنی باغ گل و گل همه جاست
حال نیکوست یکی یار گل اندام بگیری

لب معشوق برد رنج خماری و خراب
هوش از سر بپرد هرگه ازاین جام بگیری

فرصت چون و چرا نیست که کی آمدو رفت
مهلتی هست کزین عمر کمی کام بگیری

گله از گردش ایام نکن چون گذراست
بایدت کام از این گردش ایام بگیری

تو سرآغاز و سرانجام ندانی که چه هست
باید آغاز کنی تا که سرانجام بگیری

غزلی برای انان که ازدواج نمی کنند

 و وبخاطر ترس از اینده وسرانجام کار حرکتی را اغاز نمیکنند


یحیی رشیدی

نظرات 0 + ارسال نظر
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.