شفق در وجودم طلوع کرد
دستانت که گهواره شدند
و روحم را در آرامشی بی پایان
تاب دادند
نور دیوار بلورین فاصله را خرد کرد
و تندباد پیراهن عشق را دردید
آن گاه میان من وزمین
گوئی سرانجام
پرچم سپید صلح
بر شانه های شفق
برافراشته شد
نازنین رجبی
بیا تا یار هم باشیم
کنار هم سنگ دیدار هم باشیم
بیا تا شب به صبح اریم
به وقت تنگ غمخوار هم باشیم
بیا شربت بنوشیم .و شاد باشیم
در این شادی کنار هم باشیم
بیا رنگ خورشید باشیم
نشان از حرف یادگار هم باشیم
با تا آب تر کنیم با آغوش هم
کنار هم شبی بیمار هم باشیم
بیا دریای حق باشیم
نفس در صبح بیدار هم باشیم
بیا تا بشکنیم تابوت نابودی
تمام عمر در صبح بعد تیمار هم باضیم
سیاوش دریابار
من شکوه عشق را
آنگاه دریافتم
که تو در زیر
آیه ملکوتی
" دوستت دارم "
در صفحه اول
کتاب مقدس شعرم
یادداشت گذاشتی
" من هم همینطور "
احمد پویان فر
گویی امشب در سرم دیگر هوایی نیست نیست
مانده ام خاموش با من همصدایی نیست نیست
در شبی مسموم و وحشی بی تو ام خورشید من !
این تنِ آزرده را روشن ردایی نیست؟ نیست
بی پناهم زیر این باران و بادِ بی امان
کلبه ی دنجی، فقیرانه سرایی نیست؟ نیست
شاعری بی خانمانم ، بی ترانه ، بی غزل
در گلوی پاره ام دیگر هجایی نیست، نیست
از نوای نای من نی را نوایی داده اند
بی دمم در نای نی بشنو نوایی نیست نیست
هر طرف رو میکنم تصویرِ شیطانی پلید
کور شد چشمان ایمانم خدایی نیست؟ نیست
در سکوتی بی نشان لبریزم از خشم و غرور
آی مردم همصدایی ، آشنایی نیست؟ نیست
سر به زیر برف ، با خواری و ذلت زیستن
بدتر از این در جهان دیگر بلایی نیست نیست
عشق در دل باز جولان می دهد، اما دریغ
جز خیال مرگ در این سر هوایی نیست نیست
حسنعلی رمضانی مقدم
غوطهور در رویا
پنجرهی نگاهت
لحظهای باز،
لحظهای بسته.
دنیای من
لحظهای روشن
لحظهای تاریک
آونگ پلکهایت
ضربان لحظههاست؛
هر گشایش، دیدار،
هر فروبستن، فراق.
کیمیاگریِ چشمانت
سردیِ تنهاییام را
به گرمای عشق بدل میسازد.
لحظهی عاشقی
با مخدر نگاهت
اوج می گیرم در آغوشت.
رقص زمان
در مدار دو چشم تو
هر پلک زدنت
تولّد لحظههاست.
چه از دریای چشمانت بخواهم
جز نگاهت،!
فانوس شبهای سرگردانی؟
مرا ببر
در آغوش نگاهی بی پایان
بهرام بصیری
از صدای بی بهای زندگی دل خسته ام
من به مرگ بی سر انجام دل بسته ام
دانه ای از تسبیح ام از بند خود رسته ام
چشم خود را بی رمق من ز دنیا بسته ام
من شدم خاکسترو بر زمین بنشسته ام
قلب من آنشکده چشم به باران بسته ام
یک سفال پینه بسته دل شکسته خسته ام
با نگاه بی قرار چشم به راه فوت استاد بسته ام
در میان ظهر پاییز آسمانی سرد و دل شکسته ام
بغض قلبم ابری و راه هق هق آن به ناچار بسته ام
مثل شمعی بی بر و رو بر پیکر موم بنشسته ام
موم جامد مایع گشته چشم و بر نور بسته ام
مثل مرغی بی پر و بال از شوق پرواز خسته ام
بهر پرواز خیالم در سماء قفل زرین بسته ام
در میان نور صبحگاه یک ستاره بی فروغ در خلسه ام
بر پرتو ناتوانم جامه ی از یک سوگ بد یمن بسته ام
مثل جامی لبریز و خالی تشنه لب من خسته ام
چشم خود را پر تمنا چشم به راه تیلوفرم بسته ام
داریوش لشگری
«الا ای همنشینِ دل، که یارانت برفت از یاد
مرا روزی مباد آندم، که بی یاد تو بنشینم» حافظ
الا ای همنشینِ دل
که سایههایت
گریختهاند ز سطرهای تنهایی
و صدای خموشِ یاران
در بادِ دوری
گم شده است.
چه سنگین است این خلأ
وقتی از یاد می بری
و مژده نمیدهی
میلرزد حنجرهام از سکوتِ سرد
و ترانهها
به خاکستر بدل میشوند.
دور مشو
ای ناپیدای ناز
که لبریز از غبارِ غم شده است چشمهایم
و در هیاهوی فراموشی
پاییز به تابستان سوگوار است.
چه روزگار تلخی
که جز تو، سایهای نمانده
و به جایِ گرمای دستانت
سردی تنهایی، جان میدَرَد.
مرا روزی مباد آن دم
که در بزمِ بیخاطره ات بنشینم
که بیتو
این دل سنگینِ ساکن
جز فریادِ خاموشِ غم
پناهی ندارد.
داود عباسی
سازی به کنج خلوتم میخواند اما کوک نیست
عشقی درون سینه ام میماند و مفلوک نیست
از کنج میخانه همی دُردی کشان می آیمت
از تو ب جنت میرسم جز این رهی مسلوک نیست
تا در میان این و آن من جست و جویت میکنم
هرچه بدان کردم نگه جز نقش تو محکوک نیست
انقدر خالی گشته که ویرانه های هرکجا
چون قلب مهری تا ابد اینگونگی متروک نیست
معیدمهرآوران