وقتی که بیایی بهار می‌آید

وقتی که بیایی بهار می‌آید
وقتی که می‌روی زمستان آغاز می‌شود

ای آنکه در نگاهت نور
در لبانت شهد
در تاب گیسوانت نسیم
و از کلامت ترانه می‌بارد
بمان.....
تو بمان ای بهارم
که با ماندنت دلم شاد می‌شود.


احمد پویان فر

می‌شکنم کنار تو،

می‌شکنم کنار تو،
تیز نمی‌شوم ولی…
قلبِ مچاله‌ی مرا
می‌شکنی به سادگی.

این‌همه درد را مگر
طاقت و تابم می‌شود؟
رنده به روح من زدی،
دعوی عشقت می‌شود؟

این جانِ خسته‌ی مرا،
خسته ز جانت کرده‌ای؛
زَجه و نفرین مرا
توشه‌ی راهت کرده‌ای.

شاید که روزی بشکند
عهدی که با تو بسته‌ام،
دور شوم ز چشم تو
حامیِ خویشتن شوم.


محمد علی شیردل

دلم وامانده در راهی که پایانش نمی دانم

دلم وامانده در راهی که پایانش نمی دانم
شده درگیر عصیانی که خسرانش نمی دانم

اسیرش کرده آن سیمای خوش فرم تبسمها
همان ترکیب دلبندی که پنهانش نمی دانم

خرابم می کند آنگه که می لغزد در ذهنم
همان حال پریشانی که سامانش نمی دانم


تمام علت و معلول ها را یک به یک چیدم
شدم درمانده از ردش که برهانش نمی دانم

کنون دل بسته ام بر یاریَت محبوب دانایم
مبادا رد کنی دستم که امکانش نمی دانم

مسعود خادمی

تو آن غروب خزانی که دوستت دارم

تو آن غروب خزانی که دوستت دارم
صدای آب روانی که دوستت دارم
نوید صبح امیدی به شام تاریکی
و سِرّ گنج نهانی که دوستت دارم
جنون خنده ی مجنون به عشق لیلایی
و دُرِّ عمر گرانی که دوستت دارم
دلی که گم شده در جاده های بارانی
دلیل نام و نشانی که دوستت دارم

به لب رسانده غمت جان بی قرارم را
قرار این دل و جانی که دوستت دارم

رقیه صدفی

ای که سرخ گونه هایت را انار من

ای که سرخ گونه هایت را انار من
یا که عطر گیسوانت را بهار من
ای که طعم بوسه هایت را قرار من
یا که مأوای دلم را در فرار من
ای که صیادم ، صیدم ، یا شکار من
عمد من ، سهوم، جبرم ، اختیار من
ای که یادم را ز یادت بردی و یادت هنوز اینجاست
گو که آخر روی گردانی به من یا بر مزار من؟

حسین تنیده

من شهر نشین و پس از او ساکن صحرا...

من شهر نشین و پس از او ساکن صحرا...
او کار من از شهر به این ناحیه انداخت!

شب بود و دو ماهی که نگاهش شده اما؛
دیدار خودش جرم و مرا عدلیه انداخت!

قاضی بکند حکم‌ ، به چشمانِ ستمگر ؛
او بود که در هر نفسم ثانیه انداخت!


من عارفِ این شهر و بدهکار نبودم...
چشمان تو کارم به درِ مالیه انداخت!

متین رضائی عارف

هر بار که می‌روی

هر بار که می‌روی
خورشید از شرق
در چشمانت طلوع می‌کرد.

حسین گودرزی

گل بریزم

تا کی به پای تو گل بریزم
از حلقه جدا شوم بسوزم

شمع رخ تو سوخته جانم
جان میدهم بهر عزیزم

گفتند نثار گل کنید بهاری
آن بهار که در آن اشک ریزم

تا عشق نباشد فصل گذاری
از فصل زمستان می‌گریزم

چون سختی زمستان گذشتیم
بر دامن زیبای بهار گل بریزم

دریا تو نگو هوس ندارم
تا عشق نباشد من نسوزم

سیاوش دریابار