بهای یک نگاه
خیلی از تنهایی ام
بزرگتر بود
عمرم را پای یک نظر باختم
سوی هر چه
قدم برمی داشتم
ترنم آن نگاه
من را آتش میزد
با خودم سر جدایی داشتم
ذهنم آشفته
آن لحظه دیدار بود
دلم شرحه شرحه
جانم در شعله های
سرکش نیاز
جای خالی
او را در قاب چشمانم
حک نمودم
تا دیدار بعد
نقش عشق بر آن ببندم
بهای یک نگاه
آنقدر سنگین بود
که دوران سپری شده
در خاطرم
گنجانده نشد
و به امانت
به قلب زخمی خودم نهادم
بهای یک نگاه
آنقدر پریشانم کرد
که هیچ آرامشی
نتوانست مرهمی بر
حال خرابم باشد
خواستم فراموشش کنم
دیدم یادم نیست
لحظه ای بی او
بر من مجنون گذشته باشد
بهای یک نگاه
به درون وجودم
همچون پروانه در پیله
پیچیده است
آه مگر می شود
باور کرد
آن چشم نافذ
در معشوق
مرا این چنین بسوزاند
بهای یک نگاه
را خواهم پرداخت
او در ابتدا ماندگار شد
و راهش را به سوی
فردا پیمود
ولی من
با آتش زدن زمان
و خاکستر کردن
عمرم
بهایش را به گزاف دادم
بهای یک نگاه
شیرین است
ولی تلخی به یادگار مانده
در جسم و روحم
هرآنچه داشتم را
به طرفۀ العینی
به فنا داد
بهای یک نگاه
عاشق شدن بود
دل به نگاهش دادن بود
خرمن خواستن را
به نظر او رساندن بود
تقدیر از من
خجل شد
او رفت به دور دست
اما من همچنان
در همان لحظه
میخکوب مانده ام
بهای یک نگاه
اینقدر سنگین نبود
که سرنوشت هم
حریفش نشد
کاش نگاهم را درک میکرد
شاید می ماند و عشق من را
به دلش پیشکش می نمود
حسین رسومی
چشمانت دریاچهای از راز
که ماه در عمقِ آن غرق شده
من تشنهام اما نه برای ماه
که برای تمامِ دریاچه
حسین گودرزی
دراستکان خالی نگاه تو
رماله ها
شبی
سحرنیامده
فال قهوه گرفتند
پروانه های کوچک نگاه تو
آنگاه
کنار پنجره
عصاره کمرنگ ماه را
درون قطره نم
بروی شیشه
نوشیدند
وتو
درسکوت شب
سحرنیامده
پیاده
ازکوچه های تنگ خیال
گذشتی
آنگاه
کویرخشک،
خاطره
قافله
گم کرده بود
راه
افق
غبارقصه ی لیلا
سراب،
یک غزل
ناشده آغاز
مجنون
فشرده ای از انقباض عشق
یک قطره
دراستکان خالی نگاه تو
آنگاه
کنارپنجره
پروانه های کوچک نگاه تو
میان تارعنکبوت سیاهی
بال بال
می زنند
وتو
درسکوت شب
سحرنیامده
بیدار
می شوی
ازخواب
جمشید أحیا
بادی که در شب میوزد، در کوچههای بی کسان
هر موج دریا میشود، همراز اشکِ آسمان
دل در هوای دیدنت، سرگشته چون باد صبا
هر لحظه نامت میوزد، با نغمههای شادمان
دوری ز نور روی تو، شب را سیاهی کرده است
هر واژه از سودای تو، افتاده بر دیوار جان
بینام تو این باغ دل، پژمرده در آغوش غم
هر برگ آن دیباچه ات، سرشار از آوای زمان
ای بادهی شیرین دل، ای روشنی در سینهام
با یاد تو هر لحظه شد، شعری به رنگ ارغوان
محمدرضا گلی احمدگورابی
این مرغ که بینی شده در دام و کمند
پایش به غل آشناست و دستش با بند
..
این تاک چنین قامت او خم گشته
از دوری یار دیده آسیب و گزند
..
این برگ که اوفتاده در پای درخت
چشمش به جوانه بوده فکرش پیوند
..
این دود که برخاسته از خانه دل
از اشک کباب آمده یا از اسفند
..
این شخص که خاک را ریخته به سر
مردیست که تازه مرده هستش فرزند
..
وان لب که به رنگ و رو شبیه است به گل
طعمش به عسل ماند و در مزه به قند
..
وین جامه که بینی که دریده ست از پشت
در پشت سرش نهفته است یک ترفند
محمدرضا گلی احمدگورابی
از نخست تنها زیستم
در آغوش مهر .
آرزوی لحظه دیدار
من را بر سر ذوق می آورد
تنها قد کشیدم
با او ، بی تو
باز یکه و تنها بودم
تو را در وجود ابرها یافتم
زیبا بودی و دل انگیز همچون بهار
در گذر بودی
بر بام من هم
چند قطره باران چکاندی
تنهایی من تنهایی تو
هر دو از یک جنس
ولی افسوس و حسرت
نه من پیش تو رسیدم
و نه تو به پیش من
تنهایی من ، تنهایی تو
چون سنگ و آتش است
نه تو من را درمان کنی
نه من مرحم زخم بی کسی
تو شدم...
تنهایی من ، تنهایی تو
آسمان را خجل از خود کرد
ماه تنها
ستاره تنها
ابر تنها
مهتاب تنها
تنهایی من ، تنهایی تو
از هر گوشه هیاهو
هر نکته صد غمزه
هر کرشمه عشق خریدار
صد حیف ازین بساط
تنها ناز نمودی
من در خلوت تنهایی
در انتظار یک طره مشک
از حلقه چشمانت
تنهایی من ، تنهایی تو
از ابتدا هم
قرار بر همین بود
نه من در این دایره
نقطه پرگارم
نه تو دایره وجود هستی
تنهایی من ، تنهایی تو
دو قصه با دو پایان
نه شروع من با توست
نه در پایان تو من هستم
چه کسی گفته
عاشقی دل سپردن است
دل و جان و دنیایم
در تنهایی ام
خلاصه گشت
پس من تنها
تو هم تنها
بیاد هم عاشقی
را مزه مزه کنیم
حسین رسومی
گاه
ساری می شود آتش
از بامگاه نگاهت
در نگاهم
گاه
به رنگ و رقص و رویا
آذین می بندی
شادمانه ها را
گاه
تکرار می کنی
در خم و پیچ شانه
عطر موج گیسوانت را
تا
یاخته های خون ببرد
به خمیره ی وجود
خبر خاطر خواهی را
که
تو شاه واره ی شعرمنی
در شکوه شب های
بعدِ دیدار
تو
صبح فردا را
به تلاطم می رقصانی
در بارگاه وصالی دوباره
میترا کریمیان
پاییز،
زنیست
با موهای افشانِ کهربایی،
که هر صبح
در آیینهی برگها
خودش را
از نو میبیند.
او
رنگینکمان را
از تنِ آسمان
میچیند
و به چای عصرانهاش
اضافه میکند.
سیدحسن نبی پور
پاییز،
معشوقهایست
که از آغوش جهان
رنگ میدزدد.
رنگینکمان،
تنش را
در گمگشتگیِ باد
جا میگذارد،
و باران،
رازهایش را
پیشِ هیچکس
فاش نمیکند.
سیدحسن نبی پور