شبی، بی‌آن‌که خود بدانم،

شبی، بی‌آن‌که خود بدانم، در همان حالِ همیشگیِ غرور و بی‌تفاوتی،
نگاهم در نگاهش گره خورد.
در چشم‌هایم، چیزی میان انکار و دلزدگی موج می‌زد؛
انگار می‌خواستم با نگاه، فاصله را حفظ کنم.
هر چند دقیقه، بی‌دلیل گوشی‌ام را روشن می‌کردم،
تا ببینم ربع ساعتی که قول داده بودم بمانم، گذشته یا نه.

لبخندهایم به اندازه‌ی حرف‌هایم بی‌جان بود.
می‌کوشیدم او را با هر آن‌چه خودم دوست دارم آشنا کنم،
نه از سر شوق،
بلکه شاید فقط برای آن‌که چیزی برای گفتن مانده باشد.

هر بار دیدنش، شبیه انجام وظیفه بود؛
نه دل‌سپردگی، نه اشتیاق.
اما نمی‌دانم چگونه،
در یکی از همان لحظه‌های بی‌تفاوتی،
خودم را در جایی دیدم که نه او بود، نه نشانی از خاطره‌هایش
فقط من بودم
و سکوتی وسیع و بی‌انتها.

آنجا دیواری نبود، مرزی نبود،
فقط خلوتی عمیق که در آن،
تنفر جای خود را به آرامش داد،
و انتظار، به درکی غریب از خویشتن.

و شاید، شاید برای نخستین بار،
خودم را پیدا کردم.
اما این بار، او را گم کرده بودم.
زیرا او، آن من بود.

هستی قنبری

کامم به تفاهم هامان تلخ است

کامم
به تفاهم هامان تلخ است
من تو را پسندم
و تو خود را
به حلاوت اختلاف
یکبار هم که شده
میهمانم نمی کنی؟
دو دستم وبال گردنمند
بیخ ریشِ صاحب را
به تار مویی، ز گیسویی فروشم
آن دو سر زلف به این دو سرِ چنگ
یکبار هم که شده، بدهکار نمی کنی؟
شهره شهر به خوش حسابی
به خدا که منم
گره به وامم تو نینداز
جانم به ضمانت گیر و
کامم به قند
روی این منِ خوش حساب
یکبار هم که شده
حساب نمی کنی؟
بی نامت حرام است
قلم برداشتن و
قدم نهادن
طواف کلماتم به گرد توست
سوی این کهنه مسلمانت
یکبار هم که شده؛ رو نمی کنی؟
قلمم خسته و
دستم لرزان و
دلم ترسان است
از کجا معلوم
به نمی کنی های این شعر خو نمی کنی؟


حسن رضا درویش پور

من و سکوت

من و سکوت
دیوار و آویزهای کودکانه
شعر و کتاب و قلم و خورشید.
من و آسمان
صدف و مروارید و مهتاب.
زمین و گل و برکه و مرداب.
من و تنهایی آشنا
مثل صدای ستاره ی ولگردی
که می خواند.
من و حسی که فراموش شده بود
در عمق تاریک و ژرف خاطره ها.
دیوار
آری دیوار.
من و دیوار و پشت دیوار و پشت دیوارها.
من و آشنایی جای پایی که یادم نیست
عبور کدامین پری دیروز را
به رخ کودکان بودن می کشد.
من و حس
من و حس
من و سوالی مبهم:
چه گذشت بر من آخرین باری
که حین گذشتن از تنه ی نازک لحظه
در رودخانه ی هستی افتادم.


سحر غفوریان

غروبم ساحل و یادت چو دریا

غروبم ساحل و یادت چو دریا

همه موجی که میرقصی به نجوا

تنم آرام در جوش و خروشت

خیالت خون قلبم گشت و رگها

ببین باز اختران چشمکزنانند

به یادم آورد زلفت ز شبها

چنان غرقم به چشمانت که انگار

ز یادم رفته محنتهای دنیا

تو در یادی چو دریا سوی ساحل

که موج عشق تو دائم هویدا

مهدی مشرقی

تو رفتی و غمت اما هنوز اینجاست همراهم

تو رفتی و غمت اما هنوز اینجاست همراهم
تو‌رفتی و نمی آیی، چرا من چشم در راهم؟
تو‌ رفتی خسته‌ام دیگر،ز ماندن‌های انگاری
تو هم انگار می ماندی، من و‌ تکرار تنهایی...
نترسیدی تو‌را آهم، جهان گرداند از رویت ؟
تو می‌دانی نگویم چشم وزان بالاتر ابرویت
تو می دانستی و‌ اما چنین با من جفا کردی
تو‌ می دانستی و من را، به دردت مبتلا کردی

من اینجا‌ زیر رگبارم، تمام پیکرم‌ خیس است
چنانی‌بی‌خبر از دل‌که انگار تازه تاسیس است
حواسم نیست انگاری خودم را برده‌ام از یاد
خودم با دست خود اینک تنم را داده‌ام بر باد
به شعر رو کرده‌ام تا تب ز دل شویم کمی اما
تمام شعر من اینک، به تب آلوده شد حتی
خبر دارم ز دلدارش وزان لب های خندانش
فقط خو کرده‌ام با زخم، ندارم قصد درمانش
اگر تنها شدی یک روز، اگر از عشق رنجیدی
بیا تا پای تابوتم که مردم تو نفهمیدی
بیا بر شانه ام بگذار، سرت را، غصه هایت را
که من خاموش‌می‌سوزم چو شمعی‌گفته‌هایت را
نمی‌دانی مرا هرچند، خودم هم خوب می‌دانم
که دانم دانه در دام و دل اندر دانه بنهادم...

فاطمه الهی شیروان

عشق مولا در دلم جاری شده

عشق مولا در دلم جاری شده
چون نگینی در دلم کاری شده

عشق مولا در رگم جاری شده
خون من از عشق او یاری شده

عشق مولا در سرم معنا شده
در تمام جان من پیدا شده


عشق مولا مَست مَستم میکند
از گناهان پَست پَستم میکند

عشق مولا شد همه جان و تنم
گنبد و گلدسته اش شد مَأمَنم


تقدیم به تمامی عاشقان امیرالمومنین
محمد پارسا

باد در آغوشم وزید،

باد در آغوشم وزید،
پاییز، گرمای عشق را
پنهان کرد میان برگ‌ها.


سیدحسن نبی پور

پاییز طلوع خاطرات خفته در روان آدمی

پاییز طلوع خاطرات خفته در روان آدمی
پاییز چنگ بی رحم عشق
عشق شاعران خفته در خاک ....
طلوع ظرافت در حواس آدمی ...
غروب خواهش های افسار گسیخته در بشر
گَرد سِحر سکوت بر زبان ِ آدمی
و گَرد سِحر خوابی به بلندای نیاز بر جان آدمی
پاییز جوانه های برافراشته ی افکار نمور
و کنج تنهایی گزیدن هاست......
تکرار غم های ناتمام دیرین ....
زنده بگور کردن اضطراب فرداهاست....
آویختن دل به هر نسیمی
مژده آمدنش به همسایه....
تمنای بوییدن ِ عشق
نشانی از خاکِ باران خورده
هوس هجوم وحشی ِخاطره ها
و عمیق نفس کشیدن ِ عطر کاه گِل
جَستن از جا به اولین اصواتش
و جرعه ِ جرعه نوشیدن چای ....
پاییز شکوه باریدن ِ ذوق است
در آواز بی دلان ِ به ظاهر بیدار .......


مرجان امیری

آنقدر چشم انتظار ماندم برایت که مگو

آنقدر چشم انتظار ماندم برایت که مگو
آنقدر بغض میکنم هر شب برایت که مگو
آنقدر دل می کند هر شب هوایت که مپرس
آنقدر شعر وغزل خواندم برایت که مگو
آنقدر دلشوره دارم کی میایی که مپرس
آنقدر جان می کنم هر شب فدایت که مگو
آنقدر جا کرده ای در کنج قلبم که مپرس
آنقدر شب گریه دارم من به یادت که مگو
آنقدر ناگفته ها در سینه دارم که مپرس

آنقدر غم دارد این فکر وخیالت که مگو
آنقدر دل برده ای با چشم کالت که مپرس
آنقدر آتش زدی روح و روانم که مگو

وحید مشرقی