چون برکه بودم گوشه ای

چون برکه بودم گوشه ای
تاریک و پر وهم و غریب‌
دور و بعید
درمان عجیب
درمانگر و  حسی لطیف

روز و شبم شب بودمو
اینجا نه آنجا بودمو
هر روز و شب در خود اسیر
تا حس نابی شد پدید‌

نوری ز ماهی آمدو
تصویر آب و برکه و ‌
اعجاز رویای منو
آغوش او بودم خودو ‌‌
ماه و منو
آن برکه و
شوقی به دریایم کشید‌



محمدرضا بیابان

من، آن شب را به یاد دارم

من،
آن شب را به یاد دارم
شبی بی‌ماه،
که حتی روزنه‌ای از هاله‌ی نور
در آسمان نبود.

فقط تاریکی بود
و سرمایی بی‌انتها.

در آن نیمه‌شبِ خاموش،
دیگر حتی قلبم هم
نمی‌توانست
کاموای عشق را ببافد.

جهان
مسخِ سکوت بود،
و من
با چشمانی ناباور،
درد را
نقاشی می‌کردم.


آیلین خداداد

در آن زمان که دل بردی از من

در آن زمان که دل بردی از من
خانه ویران کردی در برابرم
کلبه ای ساختم
از دیدگانم در پی نگاه تو
در چشمانت
چه ترنم بهاری است
در دریای آرام چشمانت

در این آشفتگی روزگار
پناه دل خسته از
جور زمان
پناهگاه جان و دل من
آن حلقه اشک آرام
در گوشه چشم توست
چه کسی طاقت دیدار
این تلاطم دریای مروارید
چشمان خیس تو را دارد

می‌دانم که در این
دل نوشته های من
قطره شبنمی بر روی گل‌های
زنبق رخ ماه گون تو نمی شود
ولی مرا شعله ور می کند
آن آتش خروشان چشمان
همیشه خمار تو

من مست می نظر تو هستم
ای نگار زر گون تو
آشیانه ابدی من
میکده و مسجد نه جای عبادت
رندان و زاهدان باشد
همه فنای معشوق
در عظمت رخ زیبای تو تجلی یافت

بیا بنشین در بر من عاشق
که عشق را در قاب چشمان تو
به ظهور رساندم
من هیچم در همه جمال
ابرو کمان ، گیس کمند تو
به پایت می نشینم
تا طلوع ماه دیگری
تا آرامش بیابم
در آن اقیانوس آرام نگاهت...

حسین رسومی

چالِ خنده

 با نگاهت
افتادم
نه در چاه،
در چالِ خنده‌ات.

سیدحسن نبی پور ادامه مطلب ...

ای فروغِ شبِ دل ، مونسِ پنهانی من

ای فروغِ شبِ دل ، مونسِ پنهانی من
رازِ لبخندِ خدا در دلِ ایمانی من
با تو آرام شود شورِ جهان در سینه
شورِ بی‌مرزِ غزل ، حضرتِ عرفانی من
بی‌تو این دل، به غمی سرد و صبورانه تپد
جانِ من ، بی‌تو پریشان و پریشانی من
چون نسیمی که در اندیشهٔ گل می‌پیچد
نفسِ سبزِ بهار و دلِ بارانی من
بی‌تو هر لحظه غروب است در افق‌های دلم
آفتابِ شبِ خاموش و درخشانی من
هر که از مهرِ تو گفت ، از تو خبر آورده
آشنایِ همه و محرمِ پنهانی من ..!

محمدرضا جعفری

به سراغم بیا

به سراغم بیا
که پرندگان را
از این کوچ اجباری
گریزی ز اندوه نیست

چشم در چشم باد
عطر تو را سراغ می جویم
و چون رودی
که رویای دریا شدنش باشد
در اندیشه‌ی تو
به پیمایش این دشوارِ دلتنگی
قدم بر می‌دارم

چشمان تو
که شباویز این پنجره است
تقدیر را
به جبری وا می دارد
در قامت تبعید
به رویایی شیرین
که در آن حرمان را
نشاید به رویت نشستن
مگر به فراغ از آغوشت


مرا بخوان
و فریاد حسرت سالهای جوانی‌ام را
در زمزمه‌ی سروی
که از پهلو شکسته بشنو

زیبایی تو
شقایق نرماندی را
به حسادت می کشاند و من
چه فقیرم برای این که
گلدان تو باشم ...

ای سروده ی باران
ای زینت مهر
من در تو
مسیر هموار اورشلیم را یافته ام

من در تو
منیت ام را باز یافته ام
منی که از من
دیر زمانی‌ست
تهی مانده...

شروین اعتمادی

مگر زن چیست !!!

مگر زن چیست !!!
که مرد
در هزارتوی نگاهش
گم می‌شود
و هیچ نقشه‌ای
از لبخندش باز نمی‌گردد.

سیدحسن نبی پور

اولین بار

اولین بار
پشت آن میز
برایم
چای بهارنارنج دم کردی
حالا
چای کیسه ای یادت را
در فنجانی آب جوش
هم می زنم
پر رنگ است و تلخ.
بار دیگر آب جوش...
دوباره نوشیدم
هیچ عطری...
باز ...
سرد شده بود
.
از سر آن میز برخاستم

میترا کریمیان