نوری که رسیدنش نمی‌خواهد،

نوری که رسیدنش نمی‌خواهد،
نوری که از تاریکی‌تان هراسان است.

در سپیدگاهِ صبح،
میانِ گرگ‌ها و میش‌ها،
من مانده‌ام؛
میانِ بودها و نبودها،
میانِ خوابی که تمام شدن نمی‌داند،
و روزی که هرگز نمی‌دمد.
باری، چه خواهد شد؟

باد هرآینه از کوه می‌وزد،
در میانِ تاریکی،
بوی خاکِ باران‌خورده می‌آورد،
از پیشِ دریا،
جایی که آفتاب طلوع کرده
و نقابِ گرگ‌ها را برداشته.

مرغِ ماهی‌خوار،
به آرزویِ آزادی پر می‌کشد؛
آرزویی که جز به سوختن،
راهی برایش نخواهد یافت.

من، به یادِ رویِ تو،
لب می‌گشایم،
اما صدا گرفتار است
و قلم سنگین؛
و دلم، نفس‌های آخرش را می‌کشد.

ای نوری که هنوز نرسیده‌ای،
از من گذر نکن،
بمان؛
از من عبور کن،
بتاب و مرا بسوزان،
پیش از آنکه روزی دوباره
به تاریکیِ گذشته برگردم.


مهدی نجف

سایت دیگه سنگین شده

سایت دیگه سنگین شده
یادی ز ما نمی‌کنی
گره به ابروهات زدی
اونا رو وا نمی‌کنی
زیر سرت بلند شده
ازم بهونه می‌گیری
خاطرخواهات زیاد شدن
منو نگاه نمی‌کنی
پنجره‌های خونتون
وا میشه تو حیاط ما
منو تو باغچه می‌بینیم
اما صدام نمی‌کنی
قایم باشک بسه دیگه
بچه گیا گذشته
خوب می‌دونم دوستم داری
منو رها نمی‌کنی


فروغ قاسمی

بهار از چشم تو در باغ های خسته جان گیرد

بهار از چشم تو در باغ های خسته جان گیرد
شکوفه بر لبانَت عطر عشق جاودان گیرد

شب تاریک من با صبح لبخندت فرو ریزد
چراغی از نگاهت روشنی در آسمان گیرد

نسیم بوسه‌هایت می‌وزد بر دشت تنهایی
و هر ذره ز خاکم رنگِ خورشیدِ جوان گیرد


به شوق دست‌هایت رود خون در رگ روان گردد
دل سرگشته‌ی من در حضورت ارمغان گیرد

اگر دیروز، غم در سینه‌ام طوفان به پا می‌کرد
کنون آرامشی شیرین ز وصل تو توان گیرد

محمدرضا گلی احمدگورابی

جنون مدد کن و برگردان مرا به جاده ی ویرانی

جنون مدد کن و برگردان مرا به جاده ی ویرانی
به انتهای برآشفتن در ابتدای پریشانی

چو تا ابد من سرگردان دچار عقل نخواهم شد
چه بسته ای در زندان را به روی حسرت زندانی؟

دلم اسیر تماشاها، زبان و شکوه ی حاشاها
بگو چگونه نیندیشم به عشوه های خیابانی؟


زبان به نام تو می گردد هنوز در دهنم ، امّا
نمانده جرئت ابرازی در این جسور بیابانی

چسور حوصله فرسا من ، که رنگ خواهش خاکستر
فرا گرفت وجودم را ز فرط بی سر و سامانی

بر آن سرم که برافروزم چراغ چشم خیالت را
مگر ز دل ببرم شاید هراس این شب ظلمانی

یوسفعلی میرشکّاک

بدون تو

بدون تو
تمام لحظه های من
چه بی ستاره می شود
ببین که در نبودنت
دل غمین و زار من
هزار پاره می شود
به یاد خاطراتمان،کمی به من نگاه کن
چرا سکوت می کنی؟
دو دست کوچکم بگیر،غم از دلم تباه کن

ببین چگونه می روی،تو از کنار من،ولی
بدان که بعد رفتنت
دگر ز عرش آسمان،به خاک پست این زمین
دلم هبوط می کند،دلم سکوت می کند
تو می روی ولی بدان،که خاطرات ناب تو
درون قلب و روح من
چو یک نسیم نوبهار
چه عاشقانه می وزد
تو می روی و بعد تو
ببین که جان خسته ام،چه بی بهانه می رود.

سپیده عابدی

«هیچکس نامه» ست دیوانم به یاد «هیچکس»

چون نوشتم شعر خود را و نخواندش هیچ کس!
«هیچکس نامه» ست دیوانم به یاد «هیچکس»
چون ندیدم روی او از سال های دور دور
هیچکس نامش نهادم، نام خود هم هیچ‌کس!
«هر کسی از ظنٌ خود شد یار من» ای جان من
جان من اما بمانده پیش جان هیچکس
هیچکس را دوست دارم من، چه مشتاقم به او
هیچکس، اینجا نمی گیرد سراغ از هیچ‌کس!
گر بخواندی شعر من ای نازنین این را بدان

دل ز من برده است و واپس هم نداده، هیچکس!
هر کسی آمد، غم چشمان من را دید و رفت
از ته چشمم ندید عکس تو اما هیچکس
هیچ‌کس چون من نشد شیدای حزن چشم تو
هم گرفتار غم عشق عزیزت، ... هیچ کس

مرتضی عربلو

«تو را زندگی خواهم کرد»

گفتی:
«تو را زندگی خواهم کرد»
اما...
نرگسِ چشمانت
دیگر نمی‌رویید.

طیبه ایرانیان

من مداد رنگی ام هفت رنگ بود

من مداد رنگی ام هفت رنگ بود
روز و شب هایم همیشه رنگ بود
نه! مداد رنگی ام بی رنگ بود
رنگ در رنگ خدا یکرنگ بود
شنبه را تا جمعه دیدم رنگ رنگ
هفت روز هفته را دیدم قشنگ
شنبه آبی بود و یکشنبه سفید
با دوشنبه قرمز و شعری سپید
روز و شب های سه شنبه سبز بود
چهارشنبه هم بنفشش رمز بود
صبح نارنجی فقط پنجشنبه بود
رنگ هفته انتظار جمعه بود

حمیدرضا فرج فهیمی