| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | ||||
| 4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
| 11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
| 18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
| 25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
کنجِ همین اتاق کوچک
چایِ تلخ شیرین میشود
نه با قند
که با لرزشِ صدایی که بلد است
سکوت را از جایِ درستی بشکند.
اینجا ساعتها دروغ میگویند
زمان را باید با تلاقیِ نگاه اندازه گرفت
وقتی که مکث میکنی و
دنیا پشتِ پلکهایت
متوقف میشود.
مینشینی و تازه میفهمی
بزرگی همیشه به هیاهو نیست
گاهی فقط طمانینهایست
که قلبت را سُر میدهد
سمتِ نور...
و تو بیآنکه بخواهی
کاغذ میشوی
از همان کاغذهایِ کاهیِ قدیمی،
تا او هر چه دلش خواست
در تو بنویسد.
کوچههای ذهن
پر از تصویرهایِ همسان است
همین پتوهای پلنگی
پارچهایِ سفالیِ قهوهای
لیوانهایِ خشتی...
اینها اشیاء نیستند
فریادِ یک زیستنِ دستجمعیاند
که میگویند:
ما اینگونه بودیم
اما...
خورشیدِ هر کسی
مِدارِ خودش را دارد
هر چه بیشترخودت میشوی
بیشتر سنگینیِ
سایههایِ جمعی را
روی شانهات حس میکنی.
زندگی شاید همین باشد
ترکیبِ تلخیِ چای و
زبریِ این پتوهایِ آشنا
یک تابلویِ گلِ قدیمی
که به تو میآموزد
زیبایی در یکسان بودن نیست
در همین تجربهیِ تکیِ توست
هر لحظهیِ صمیمیت
یک فلسفهیِ مگو دارد
که نه در کتابها
که فقط میانِ حضور و لمس
فهمیده میشود.
پوران گشولی