هرچه گشتم ای دریغا همدلی پیدا نشد

هرچه گشتم ای دریغا همدلی پیدا نشد
غرقِ امواجِ سترگ و ساحلی پیدا نشد
زندگی را وقف کردم، در پیِ دلدادگی
دلربا دیدم چو ریگ و فاضلی پیدا نشد
از زبانها می شنیدم هرزه هایِ همدلی
هرزه ها هار و حریفِ کاملی پیدا نشد
چه بسا، دلداده ها دیدم ولیکن بی زبان
در زبان بازی وزین و قابلی، پیدا نشد
دل رها، رفتم به دنبالِ رَه و رازِ خرد
درخرد، جز خام خوشه عاقلی پیدا نشد
بازلی پیدا نمودم خالی از عشق و هنر
در زبانش جز غرور وغافلی پیدا نشد
درد را، گفتم برایِ عاقل و فاضل همه
هم صدایی سوژه بودُ حاصلی پیدا نشد
همزبان وُهمدل وُ همسایه وُهمرَه بسی
در شمارِ هیچ یک، آب و گِلی پیدا نشد
عمر رفت وُ، در مدارِ عاشقیّ و عاقلی
یک محلّل در مصافِ مشکلی پیدا نشد
تا که هرجاهل به شیپورِجماعت میدمید
درسرایش هم مگر خلّ و چلی پیدا نشد
مدّعیِ عشق و عاقل بس فراوان و فطیر
هرچه دیدم کوسه وُ، زلفِ زِلی پیدا نشد


امیر ابراهیم مقصودی فرد

نظرات 0 + ارسال نظر
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.