قلمم را گفتم .

قلمم را گفتم .
که نویسد به دلت.
که ندارم نفسی در قفسم  .
و بپرسد که تو داری نفسی درقفست ؟
قلمم گفت...  نوشتم. .
دو نفس  ؛  در دوقفس .
مرغ عشقید هر کدام در قفسی  .
همچنین گفت نوشته نامم .
و  یکی واژه جان هم به کنار نامت .
تا بگوید که منم .
مرغ عشقی که نشست بربامت .
به تمنای دلم خواهم خواست .
که بخوا نی نامم همره جان پیوست .
که بهاری شود احوال و ما هم نفسیم .
تا رها گشته و خوشحال که ما بی قفسیم .

احمدرضاآزاد

نظرات 0 + ارسال نظر
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.