از چه رو از من دیوانه جدا گشتی تو

از چه رو از من دیوانه جدا گشتی تو
سخن از مهر که نه ظلم و جفا گفتی تو
چشم از مهر؛لبریز و دلم پای تو بود
چشم را کور و دل زیر قدم رفتی تو
جای پایت به دلم هست بدان تا به ابد
اگر از دیده نبینم که کجا هستی تو
کو به کو لمس کنم جای قدمهایت را
تا بپرسم بکجا با لب کی مستی تو
در دلم هستی وبا یاد غمت میمیرم
گر چه از دست منو دیدی من جستی تو
سلطان.. زغمش شعر بگوید اما
همی عمر فدایت شدم و رفتی تو


رسول مجیری

نظرات 0 + ارسال نظر
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.