سکوتت تو را

سکوتت تو را
به نوش مرگ می‌کشاند
نه آغوش دلکش رهایی
بانک نوشانوش زحاکَکان
بگوش می رسد
ای لال زده
لکنت زبان را رها کن
یک بار دلکشان
دل را سیر صدا کن
سِیر کن در وادی صدا داد
می شنوی مرا
در دالان نالان سینه ات
ببوس مرا بفریاد صدایت
بفشار
ماه سیرتم
بشکن صورت سکوت
رسوا کن تمام تاریکی را
بردار برقعه از سر
ای مهتاب یار
بیا و مرا به کنار خود ببر


حسن رسولی

نظرات 1 + ارسال نظر
علیرضا سه‌شنبه 17 آبان 1401 ساعت 09:03 https://malikhulia.blogsky.com/

ضحاککان به نظرم درست تره.

امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.