آغوشت بوی عشق می دهد
بوی انارهای ترش مزه را
بوی خرمالوهای خوش عطر و نارنجی را
آغوشت بوی عشق را می دهد
دستهایت بوی عشق می دهد
موهای پچ خورده ات بوی عشق می دهد
بوی بهار نارنج های شمال را می دهد
بوی مزارع باران خورده را
بوی اقاقی های کبودرا
قامتت چنان بوی عشق می دهد
که هنوز هم
هر وقت به بودنت فکر می کنم
نفسهایم تازه می شود
زندگی ام تازه می شود
و عشق آغازی دوباره به قشنگی
تکرار نفسهایت می شود.
#امید_آذر
همه مان...
جای خالی کسی را ...
احساس می کنیم ...
که فقط می دانیم باید باشد!
او را در خیالمان دیده ایم ...
با او زندگی ها کرده ایم!
و آخرش هم ...
این جای خالی را ...
تا همیشه حس می کنیم!
و هیچ کس هم نمی تواند بگوید...
من جای خالی کسی را ...
در زندگی ام ...
هیچ وقت حس نکرده ام!
آدمیزاد همیشه ...
یک چیز برای دلتنگی دارد . . . !
#محسن_دعاوی
آدم وقتی جوان است به پیری جور دیگری فکر میکند
فکر میکند پیری یک حالت عجیب و غریبی است
که به اندازه صدها کیلومتر و صدها سال از آدم دور است
اما وقتی به آن میرسد میبیند هنوز همان آدم پانزده ساله است
که موهایش سفید شده، دور چشمهایش چین افتاده
پاهایش ضعف میرود و دیگر نمیتواند پلهها را سه تا یکی کند
و از همه بدتر بار خاطرههاست که روی دوش آدم سنگینی میکند.
مبادا آدمى در این شهر باشد،
که تو را بیشتر از من دوست داشته باشد
که تو را بیشتر از من بلد باشد
که بتواند به چشم بهم زدنى،
با زمزمه ى کلمه اى کنارِ گوشَ ت،
لبخند را به لبانت هدیه کند
که مبادا بداند حالِ خرابت،
چگونه خوب شدنى ست
من همانقدر که دوستت دارم،
چند برابرش را حسودم جانم
حسادت میکنم به تمامِ آدمهایى که بیشتر از من
کنارَت هستند
من حسودم،به "عزیزم" گفتن هایى که هم جنس هایت،
ضمیمه ى چند حرفىِ اسمت میکنند!
من همانقدر که در شبانه روز به تو فکر میکنم،
به دنیاى بدونِ تو هم فکر میکنم!
به دنیایى که مگر میشود تو را کنارِ خودم نداشته باشم؟!
که چگونه میگذرد دنیای بدون تو
راستش را بخواهی؛
به تمام اهالی دنیا حق میدهم عاشقت باشند
چطور میشود نزدیکت بود و عاشقت نشد؟
من به عشق تو دخیل میبندم و
تو قول بده از تمام جهان سهم من شوی!
دلبرِشیرین تر از شیرینِ من...
بگذار تا پایان دنیا،فقط من شاعرِ چشمانت باشم!
کمـی صبر کن فصلِ وصلـمان نزدیـک است ...
#علی_قاضی_نظام
دیگر
خوابت را هم زیر این سقف نمی بیند
و می داند
هیچ خیابانی به این خانه ختم نخواهد شد
حتی اگر تمام سیگارهایش را هرروز
با ناز الهه ای بکشد
که تمام زندگی اش در چمدان کوچکی جا شد
گاهی تو را به سفر می فرستد
گاه بهشت
گاه جهنم
و به روی خودش نمی آورد
خوشبختی های سیاه و سفیدی را
که از حافظه ی چسبناک آلبوم ها کنده ای
و اتفاق عاشقانه تری که نمی داند
روی خواب های کدام تخت می اندازی
این روزها بنان
عجیب روی صورت پدر گریه می کند
و انگشت های من ناتوانتر از آنند
که به تکه پاره ی عکس هایتان
وصله های عاشقانه بچسبانندℳ
لیلا کردبچه
به جستوجوی تو، از شب گذشته، آمدهام
هزار بادیه را ، در نوشته آمدهام
قدم قدم، همه نام تو را، به ناخن و خون
به ساقههای درختان نوشته آمدهام
به بویه ی بر و بوم همیشه آبادت
زهفت خانِ خرابه گذشته آمدهام
دلاورانه ، هزاران هزار جادو را
به تیغ معجزهی عشق، کشته آمدهام
هزار وادی را ، درّه درّه رد شدهام
هزار بادیه را ، پشته پشته آمدهام
ملول دیو و ددم ، با چراغ دل در کف
به جستوجوی تو _انسان فرشته_ آمدهام
حسین منزوی