من زمین خیسم

من زمین خیسم
و تو
آن موج بلندی
که مرا می پوشانی


پرویزصادقی

چرخی بزن ،

چرخی بزن ،

مستی نما ،

دل را بشوران و برو ... .


مولانا

نگرانی‌ها همچون بیماری‌هایند؛

نگرانی‌ها همچون بیماری‌هایند؛ باید آن‌ها را پذیرفت،
بدترین کاری که می‌توان انجام داد، شورش علیه آن‌هاست.

در چشمانش گم میکرد خود را ،سیاهی شب

در چشمانش گم میکرد خود را ،سیاهی شب
از من چه انتظاری می رفت ؟

علی قهرمانی

به آفتاب احتیاج داشتم

به آفتاب احتیاج داشتم
احتیاج داشتم به دمیدن صبح
تا بیدار شـوم از کابوس
خوش آمـدی !
روزگار غم انگیزی داشتم بی تو
پرده ی پنجـره ام از ابر بود
هر شب
با گریه به خواب می رفتم

و کشتی ها
در بالش من غرق می شدند...

گوستاوفلوبر

واقعا چه چیزی بهتر از این که شب، درحالی که باد به شیشه ها می کوبد
و چراغ هم روشن است آدم کنار آتش بنشیند و کتابی بخواند.
آدم هیچ دغدغه ای ندارد، ساعتها می گذرد.
بی حرکت در سرزمین هایی که جلوی چشمت ظاهر می شوند می گردی،
فکرت با خیال آکنده می شود و ماجراها را دنبال می کنی یا حتی وارد جزئیاتشان می شوی.
فکرت با ماجراها هم یکی می شود، انگار تویی که لباس آنها را به تن داری.

کلافه ام

کلافه ام
چشمهایم بیقرارند
و خیال آغوشت
بی هوا یادم می‌کند
در گوشه ی بن بست دلم
و من
هر روز تکرار میشوم

عصرهای هر روز
آرزوهایم را
به دست باد می‌سپارم
کاش پایِ قاصدک در میان بود !

مهناز چالاکی