-
بسته پایی در بیابانم هنوز
یکشنبه 5 مرداد 1404 10:28
بسته پایی در بیابانم هنوز خسته ای سر در گریبانم هنوز تو برو همراه باد ای قاصدک پای این بیقوله میمانم هنوز جای رفتن بود و ماندم سالها بی گمان محکوم تاوانم هنوز آسمانی زیر پر دارم ولی در پی یک لقمه نانم هنوز خون دلها خوردم از دلدادگی دم نزن با من که ویرانم هنوز گفته بودی کی از اینجا میروی میروم،…فعلا که مهمانم هنوز...
-
جمع شوید
یکشنبه 5 مرداد 1404 10:27
جمع شوید ای تمام مردم جمع شوید از دیدن او محرومم کنید قلبم را از سینه درآورید مرا از گردن حلق آویزم کنید هرکاری بلدید ، انجام دهید اما از عشق او در دل من کم نمیشود چه خیال کردید ؟ حتی اگر دیگر او را نبینم او را در آغوش نگیرم صدایش را نشنوم و از دوری اش بمیرم به کسی دیگر دل را نمیدهم عشق من قابل قیاس با هوس های شما...
-
ارض چون یکباره از خون خداوند فرش شد
شنبه 4 مرداد 1404 12:04
ارض چون یکباره از خون خداوند فرش شد ناگهان رنگ فلق مانند رنگ ارض شد آسمان آتش گرفت و شعله بر عرش افتاد عرش در اوج فلک یکباره نقش ارض شد چنگ زد بر رخ و خود را به خورشید رساند ناله وای حسینای عقیله پخش شد مشت را کرد گره با جنم صفدری گفت شرم بادا که بر چهره تان لعن الهی ثبت شد مسعود خادمی
-
این زبان قاصر از عباس چون گوید سخن ؟
شنبه 4 مرداد 1404 12:03
این زبان قاصر از عباس چون گوید سخن ؟ چونکه بس افزون بود توصیف او از فهم من یکنفر عباس را می کرد با سلمان قیاس آنکه (منا اهل بیتش )گفت پیغمبر به ناس اندکی عباس را نسبت به سلمان برتری داد آن عالم به فضل و انتساب حیدری در همان شب دید او خواب امیرالمومنین حضرتش گفتا غلط باشد قیاس این چنین می شود سلمان همه عالم اگر عباس...
-
اسیر حاشیه نباش
شنبه 4 مرداد 1404 12:03
اسیر حاشیه نباش کمتر خیال بفاف که این کلاف سردر گم تو را در کوچه پس کوچه های پوچش گم می کند.. زندگی رو ب رویت نشسته و با تو چای می نوشد به این لحظه بیاندیش به گل قزمزی های نعلبکی ات که تمام زیستن... همین حالاست!! مهشید قنبریان
-
مثل چشمات بی قرارم
شنبه 4 مرداد 1404 12:02
مثل چشمات بی قرارم توو سکوتم نفسِ گریه هام تنگ میشه تنها موندم با خیالت توو اتاقم انگاری بی هوا جنگ میشه وقتی دستاتو ندارم جون می دم هر لحظه از این درد تو میخندی تویِ پاییز من موندم با دنیایِ توو زرد داره کم کم عطر موهات روی شونم می میره تو که نیستی خنده هامم از یه دنیا دلگیره تازه فهمید دل رسوا بی تو اینجا داغونه...
-
شاعری شیرین زبانم شعر شیرین میخری؟
شنبه 4 مرداد 1404 12:00
شاعری شیرین زبانم شعر شیرین میخری؟ یک پیاله از غزل با مهرِ نوشین میخری؟ من برایت شعرهای تازه از شیر و شکر نغمه های عاشقانه لوح زرّین میخری؟ قند و حلوای زبانی شهر ناب قصه ها عشق وَرقِه ناز گلشای خُمارین میخری؟ شادیِ دلشاد و هر دم توی باغ دلگشا ازنگاه و شور خسرو عشق شیرین میخری؟ در بیابانهای دور افتاده ی اهل عرب عشق...
-
هرچه دیدم در مسیرِ مبهمِ دوران گذشت
شنبه 4 مرداد 1404 11:59
هرچه دیدم در مسیرِ مبهمِ دوران گذشت بیخبر از حالِ من، عمرِ پر از توفان گذشت در سکوتِ کوچههای خسته، گم شد خوابها بیصدا، چون سایهای، شبهای بیسامان گذشت خواستم فانوس باشم در دلِ این تیرگی شعلهام را باد برد و فرصتِ ایمان گذشت در دلم آواز بود و ساز، اما بیصدا شورم از دیوارِ این تردیدِ بیپایان گذشت هر که گفت از...
-
من شب ها را به امید زنده ماندن
شنبه 4 مرداد 1404 11:58
من شب ها را به امید زنده ماندن و چشیدن دوباره طعم تنهایی سپری کردم و به صبح رساندم... آدم ها ولی دلایل منطقی تری داشتند... آنها میخواستند رنگ صبح را ببینند و شاید هم بوی نان تازه اما هیچوقت ذهنشان خطور نمیکرد که جایی با طلوع آفتاب جهانشان، درد روی قلب کهنه کسی چمبره میزند... من از ترس نچشیدن درد قرص های خوابم را...
-
گاه، سیالی بر کجاوه ی خیال!
شنبه 4 مرداد 1404 11:57
گاه، سیالی بر کجاوه ی خیال! بی های و هوی بی قیل و قال! فرشته سنگیان
-
کاشکی در شب هایم
شنبه 4 مرداد 1404 11:56
کاشکی در شب هایم خواب زنجیر تو بود یا که سلول به سلول لب به لب هورمون هایم موج تو بود چقدر به چشم روزهایم روبنده زدم قهوه تلخ تو اما دائما بیدارم کرد اصلا تاکی ؟ قارقار شاخه های لخت و عور یا چه فرقی دارد تیر خشکیده چراغ برق با یک لیوان مهتاب ؟ یا چرا من باید از آن پیله که داشتم به پیله ای کور چشم بگشایم ؟ شاید قد یک...
-
من شبی از عشق چشمان تو شاعر می شوم
شنبه 4 مرداد 1404 11:55
من شبی از عشق چشمان تو شاعر می شوم بین گیسوی پریشان تو شاعر می شوم غرق در دریای سرد چشمهایت می شوم در کویر گرم دستان تو شاعر می شوم بی تفاوت از میان واژه هایم رد نشو شک نکن این روزها جان تو ! شاعر می شوم هر چه می گویی برایم از غزل شیرین تر است عاقبت در شور دیوان تو شاعر می شوم عشق قلبم را در این رویای زیبا حبس کرد...
-
دریای دلم نزد تو آرام گرفت
جمعه 3 مرداد 1404 10:21
دریای دلم نزد تو آرام گرفت مستانه سرم ز دست تو جام گرفت شیرین ِ من از نگاه فرهاد که رفت شیرینی خود به ناگه از کام گرفت دردا که چنین باد خزان آمد و برد آن صید ِ مرا به غفلت از دام گرفت هرسو نِگَرَم رنگ ِ رُخِ یار نکوست گویی که همه وجودم اوهام گرفت آنرا که به آغوش کشیدم همه عمر در دامن ِ خاک ِ سرد آرام گرفت جواد قنبریان
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
جمعه 3 مرداد 1404 10:19
-
بیاکه بعشق تو سینه ام را باز کرده اند
جمعه 3 مرداد 1404 10:19
بیاکه بعشق تو سینه ام را باز کرده اند درون سینه ام الفاظی را ساز کرده اند نازل شده اند فرشتگانی در این مکان از روی تو بوسیدند و مرا ناز کرده اند صبرم جمیل بود ودرراه عشق صادقم آهنگ عشق و عاشقی را آغاز کرده اند از عطربوی تنت هم خوشنود گشته ام از عطر حوریان بهشتی پرداز کرده اند جسمت برای دیگران وروحت برای من ازروح تو هم...
-
منم و گریه و اندوه و اشک مملو از آهی
جمعه 3 مرداد 1404 10:18
منم و گریه و اندوه و اشک مملو از آهی که آتش می زند بر دفتر شعرم هر ازگاهی خیالت آنچنان پیچیده بر پای خیالاتم چو طوفانی که می پیچد به پای خرمن کاهی غزل های من از وصف جمالت بر نمی آید تو جای من زقرص ماه بنما معذرت خواهی بریز انگور عصیان را به لب های هوسبازم چه باکم گر زند دنیا به من بر چسب گمراهی کجایی؟من کجایم؟ این...
-
صداقت
جمعه 3 مرداد 1404 10:16
-
بوی باران، بوی گل، بوی بهاران میدهی
جمعه 3 مرداد 1404 10:16
بوی باران، بوی گل، بوی بهاران میدهی بر فراز آسمان قلب من همچون مهی بستر رود محبت تشنهٔ یک قطره آب تو به خاک سرد دل صد شاخهٔ گل مینهی پل زدم با هر نگاهم تا به عرش کبریا در رهت آنجا مسافر گشتهام اندر رهی با ظهور تو عدالت حرف اوّل میزند ای اَبَر عادل بیا در هر دو دنیا تو شهی چشم جمع عاشقان در انتظار دیدنت من چه گویم...
-
در میکده بودیم دین مان رفت به باد
جمعه 3 مرداد 1404 10:15
در میکده بودیم دین مان رفت به باد در کجاوه بودیم کجای مان رفت به باد چون شعر بگفتیم کتاب مان رفت به باد در خمخانه بودیم دلبر مان رفت به باد در جهان بگشتیم لیدر مان رفت به باد در زمانه بودیم زمانیه مان رفت به باد این چه سری است در این شعر خدایا در صومعه بودیم جهان مان رفت به باد عرفان محمدپناه
-
به لطف شعر خسته ام
جمعه 3 مرداد 1404 10:14
به لطف شعر خسته ام کلام آخرم تویی تو چون پیاله ای شراب به جان خسته منی نبودنت بهانه شد به شعر من جوانه زد به اسم و یاد و بوسه ات طنین عاشقانه زد بیا در این خزان سرد به یک نفس گذر کنیم به لطف آتش هوس دل از قفس رها کنیم سید حبیب الله مرتضویان دهکردی
-
ز لبخندت زمین آموخت معنایِ شکفتن را
جمعه 3 مرداد 1404 10:13
ز لبخندت زمین آموخت معنایِ شکفتن را جهان با چشم تو فهمید، رازِ خوب بودن را نسیم از عطر تو لبریز شد، آری، تویی آن صبح که از چشمان خود آموخت آیینه، سرودن را نه از گل، نه ز شبنم، دل چنین شیرین نمیگردد تو خواندی در دلم شعری فراتر از ستودن را تویی آتش ز خاکستر، که جان را تازه میسوزد که میآموزد از چشمت دلم، طاقت ربودن را...
-
باور کن هیچ بارانی رد پای تو را
جمعه 3 مرداد 1404 10:12
باور کن هیچ بارانی رد پای تو را پاک نکرد که همیشه شیشه را نشانه میگرفت تا جای خالی تو را بیادم بیاورد... عادل پورنادعلی
-
در حضورِ تو،
پنجشنبه 2 مرداد 1404 11:59
در حضورِ تو، زمان واژهاش را فرو ریخت. دلم موجیست در نگاهِ تو، جهان در پرواز. نسیم گیسویت عطر یاسِ نهفته در نبض شب . تو لب می گشایی، جهان عاشق میشود، شکوفه در باغ می نشیند . نگاهت شعلهایست، در نیستاکِ وجود. نفسهایت ارتعاشیست هستی ساز. تو آوای عشق، در لابهلای سکوتِ حضور. بمان، نقطهی صفرِ آغوش. شیوا فدائی
-
حجاب
پنجشنبه 2 مرداد 1404 11:58
-
باران
پنجشنبه 2 مرداد 1404 11:57
نشستیم و خواندیم ، باران نیامد نرفتیم و ماندیم ، باران نیامد دل آسمان هم نشد نرم افسوس چه اشکی فشاندیم ، باران نیامد در این خاک تفته به صد عشق و امید نهالی نشاندیم ، باران نیامد نبودی ببینی که چون کشته هامان همه تشنه ماندیم ، باران نیامد در این خاک غمگین تنِ خسته از رنج به زحمت کشاندیم ، باران نیامد سراب فسون بود ،...
-
پر کشید از چشم او تیری و در قلبم نشست
پنجشنبه 2 مرداد 1404 11:55
پر کشید از چشم او تیری و در قلبم نشست چینیِ تنهایی ام ناگه چو گلدانی شکست در هجومِ سایه های وحشیِ دیوارِ غم داد پیرِ مرشدی فانوسی از نورم به دست در میان هاله ای از شهوت و شهد و شهود هست گشتم جرعه ای نوشیدم از جامِ اَلَست در تب و تاب وصالش لیلیِ مجنون شدم با نگاهی کرده این بیچاره دل را مستِ مست خسرو و بهرام و بیژن یا...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
پنجشنبه 2 مرداد 1404 11:53
-
سالیان دراز بعد از این روزها
پنجشنبه 2 مرداد 1404 11:53
سالیان دراز بعد از این روزها که میروم و دور از تو میشوم، تنم، ای عشق، هنوز بوی تو را دارد؛ بوی محبت، بوی یاد تو، همچون عطری که در کلمات حکمفرماست. خوابهای شب من هنوز در آغوش توست، صدای خندهات در گوشم طنینانداز است، که حتی در سایههای یاس و اندوه، نفس میکشم و غرق در یاد توام. استخوانهایم قصهگوی عشق تو هستند،...
-
کربلا، قصهی خون نیست...
پنجشنبه 2 مرداد 1404 11:52
کربلا، قصهی خون نیست... روایتِ عشقیست که از دلِ عطش گذشت، تا حق، جاودانه بماند. او آمد، نه برای تاج و تخت... برای بیدار کردن قلبها. با صدای بلندِ: "اگر دین ندارید، آزاده باشید..." شمشیرها شکستند، اما صدایش ماند... در تپش دلها، در اشکهای محرم، در هر لبیکی که از جان برمیخیزد. ای حسین... تو زندهای، تا...
-
باور نمیکنم که نفس میکشم هنوز
پنجشنبه 2 مرداد 1404 11:49
باور نمیکنم که نفس میکشم هنوز تصویر باغ درون قفس میکشم هنوز باور نمیکنم بر این سخت جانیم بر کاروان درد جرس میزنم هنوز جامم ز غصه پر شد و سرمست غم شدم ساقی دوباره بریزد به سر میکشم هنوز نایی نمانده برایم، آهی از جگر از امتداد فارس تا ارس میکشم هنوز آتش شود تمام وجودم، ز عشق ققنوس وار بال و پر زشرر میکشم هنوز با زخم و...