-
آدم های کمی هستند که می دانند
پنجشنبه 22 آبان 1399 16:17
آدم های کمی هستند که می دانند تنهایی ِ یک نفر حرمت دارد. همین طور بی هوا سرشان را پایین نمی اندازند و بپرند وسط تنهایی آن فرد..! چون خوب می دانند که اگر آمدند، باید بمانند؛ تا آخرش باید بمانند؛ آنقدر که دیگر تنهایی وجود نداشته باشد. و گرنه مسافرها همیشه موقع خداحافظی، تنهایی را هزار برابر می کنند...
-
من به جان خواهم تو را
پنجشنبه 22 آبان 1399 16:16
من به جان خواهم تو را عشق ای بلای آسمانی... شهریار
-
به چه مانند کنم
پنجشنبه 22 آبان 1399 16:15
به چه مانند کنم در همه آفاق تو را کان چه در وَهم من آید تو از آن خوبتری.... سعدی
-
انبوهی از این بعد از ظهرهایِ جمعه را
پنجشنبه 22 آبان 1399 16:14
انبوهی از این بعد از ظهرهایِ جمعه را به یاد دارم که در غروب آنها در خیابان ، از تنهایی گریستیم ... " احمدرضا احمدی "
-
چه توان سوز و غم انگیز است
پنجشنبه 22 آبان 1399 16:13
چه توان سوز و غم انگیز است وقتی انسان نسبت به کسی که دوست می دارد کینه پیدا می کند ...
-
من با کلمات مشکل دارم.
پنجشنبه 22 آبان 1399 16:12
من با کلمات مشکل دارم. هرچى بیشتر باهاشون سر وکلّه میزنم بیشتر به این نتیجه مى رسم که ما براى نشون دادنِ خیلى از احساساتمون کلمه نداریم. کلماتِ ما کهنه شدن، زنگ زدهن. انقدر دستمالى شدن که دیگه به ما اجازه نمیدن احساسمون رو با کسى در میون بذاریم...
-
بعد از سکوت موسیقی
پنجشنبه 22 آبان 1399 16:11
بعد از سکوت موسیقی بهترین وسیله برای بیان ناگفته هاست... الدوس_هاکسلی
-
برایم کتاب بخر،
پنجشنبه 22 آبان 1399 16:10
برایم کتاب بخر، و صفحهی اولش بنویس “برای لبخندت، موقع بو کردنِ برگههایش” همین … نازنین_هاتفی
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 22 آبان 1399 16:10
تو از عشق توقع داری ؟ در حالی که این عشقه که از تو توقع داره . تو میخوای که عشق بهت ثابت کنه که وجود داره ؟ چه اشتباهی !... این تویی که باید ثابت کنی اون وجود داره .
-
دوستیها آیینهی ما هستن،
چهارشنبه 21 آبان 1399 16:26
دوستیها آیینهی ما هستن، حافظهی ما هستن، ما فقط ازشون میخوایم که هر از گاهی این آینه رو تمیز کنند تا بتونیم خودمون رو داخلش ببینیم.
-
می نویسم ' تو ' می خوانم :
چهارشنبه 21 آبان 1399 16:25
می نویسم ' تو ' می خوانم : ' عشقی برای تمام فصول ' پرویزصادقی
-
من، آفتاب پاکتری را
چهارشنبه 21 آبان 1399 16:24
من، آفتاب پاکتری را در نوشخندِ مهر تو میبینم در مطلعِ بلندِ شکفتن...
-
سه چیز
چهارشنبه 21 آبان 1399 16:23
-
دستانم بوی عشق میدهند
چهارشنبه 21 آبان 1399 16:21
دستانم بوی عشق میدهند بوی انار و خرمالو... آنقدر که کوچههای پاییز را دست در دست خیالت قدم زدم! سارا_قبادی
-
و عشق تو آفتاب است
چهارشنبه 21 آبان 1399 16:18
و عشق تو آفتاب است آنگاه که درونم طلوع میکنی و میبینمت..
-
زمین شناس ِ حقیری تو را رصد می کرد
چهارشنبه 21 آبان 1399 16:18
زمین شناس ِ حقیری تو را رصد می کرد به تو ستاره ی خوبم، نگاه ِ بد می کرد کنارت ای گل زیبا، شکسته شد کمرم کسی که محو ِتو می شد، مرا لگد می کرد تو ماه بودی و بوسیدنت نمی دانی چه ساده داشت مرا هم بلند قد می کرد بگو به ساحل چشمت که من نرفته چطور به سمت جاذبه ای تازه جزر و مد می کرد؟ چه دیده ها که دلت را به وعده خوش کردند...
-
کشتن مرغ مقلد
چهارشنبه 21 آبان 1399 16:15
هرکس حق داره هر طور میخواد فکر کنه و توقع داشته باشه که دیگران هم به عقایدش احترام بگذارند. اما من قبل از اینکه با دیگران زندگی کنم ، باید بتونم با خودم زندگی کنم. وجدان آدم تنها چیزیه که نمیتونه تابع نظر اکثریت باشه .
-
از خرافات
چهارشنبه 21 آبان 1399 16:14
-
به باد میمانی
چهارشنبه 21 آبان 1399 16:13
به باد میمانی شعله نکشیده خاموشم میکنی به باد میمانی زبانه کشیده گر میگیرم از وزیدنت...
-
تو را در تمام ادیان
سهشنبه 20 آبان 1399 16:29
تو را در تمام ادیان تو را به تمام زبان ها تو را در تمام نژاد ها درتمام کشورها دوست خواهم داشت آدمی که دیگری را دوست بدارد جهانی را دوست خواهد داشت ساره جلالی
-
عشق هایی که می میرند چه می شوند؟
سهشنبه 20 آبان 1399 16:23
عشق هایی که می میرند چه می شوند؟ طوفان هایی که آرام می گیرند چه می کنند؟ ابرهای مرده دریاهای مرده یادهای مرده را کجا دفن می کنند؟ اگر همه ی خاطرات تلخی که به سختی از یاد برده ایم یک شب باهم به شهر حمله کنند ما چه کنیم؟ | رویا شاه حسین زاده |
-
و باز شب
سهشنبه 20 آبان 1399 16:22
-
روزگاری را یاد دارم
سهشنبه 20 آبان 1399 16:21
روزگاری را یاد دارم که میایستادم در باد تا مرغان ساکت شوند و من بخوانم...
-
:)))))))))))
سهشنبه 20 آبان 1399 16:20
مولانا شرف الدین دامغانے از ڪنار مسجدے مے گذشت. خادم مسجد سگے را ڪتک مے زد و در را بسته بود ڪه سگ فرار نڪند. مولانا در مسجد را باز ڪرد و سگ گریخت. خادم مسجد با مولانا دعوا ڪرد. مولانا گفت: اے یار! سگ را ببخش چون عقل ندارد. از بے عقلے است ڪه به مسجد در آمده وگرنه ما ڪه عقل داریم ، آیا هرگز ما را در مسجد دیده ای؟!
-
غیبت به هنگامی که حضورت لازم است،
سهشنبه 20 آبان 1399 16:19
غیبت به هنگامی که حضورت لازم است، گناهی نابخشودنی محسوب میشود...
-
قلب
سهشنبه 20 آبان 1399 16:17
قلب ما او را فراموش می کنیم تو و من ، امشب تو باید حرارتش را فراموش کنی و من روشنایی اش را وقتی فراموشش کردی لطفا به من بگو عجله کن اگر تاخیر کنی ممکن است باز هم به یادش بیاورم امیلی دیکنسون ترجمه : بهنود فرازمند
-
به کجا رفتند آن دخترانی که سراسیمه
سهشنبه 20 آبان 1399 16:16
به کجا رفتند آن دخترانی که سراسیمه در ازدواج دفن شدند آیا لبخند آنان را در آینه ی غروب به یاد داری؟
-
تنهایی پرهیاهو
سهشنبه 20 آبان 1399 16:15
کتاب را به سینه فشردم؛ و کتاب با تمامی سردی جلدش مرا گرم کرد.
-
درویشی به درگاه دهی رسید،
سهشنبه 20 آبان 1399 16:14
درویشی به درگاه دهی رسید، جمعی کدخدایان دید آنجا نشسته، گفت: چیزی بدهید وگرنه با شما نیز چون کنم که با آن دیگر کردم ! ایشان بترسیدند گفتند مبادا این ولی یا ساحری باشد و خرابی از او به ما رسد، آنچه خواست بدادند، بعد از آن از او پرسیدند که مگر با آن ده دیگر چه کردی؟ گفت : آنجا سوال کردم هیچ به من ندادند، آن ده رها کردم...
-
با من حرف بزن
دوشنبه 19 آبان 1399 16:19
با من حرف بزن آن طور که رودخانه ای با دشت درختی با سایهاش گیاه با نور خواب با ساعت چهار و ده دقیقهی صبح با من حرف بزن اگر نه دهانم را بیرون میآورم و دور میاندازم! | محمد عسکری ساج