-
دیواری از مهربانی
چهارشنبه 8 دی 1400 00:35
دیواری از مهربانی برای خودت بساز و خوبی هایت را از آن آویزان کن شاید رهگذری نیازمند آن باشد بهمن نوری قاضی کند
-
با تو می توان میان آفتاب زمستان
چهارشنبه 8 دی 1400 00:34
با تو می توان میان آفتاب زمستان درد گرم شدن را نداشت همچون تبی که گونه های مرا بسوزاند نسرین پرچمی
-
ادب
چهارشنبه 8 دی 1400 00:30
-
آه محبوبِ مهربانِ من
چهارشنبه 8 دی 1400 00:29
چشمهای خسته ی یک مرد یا گلوگاه بی قرارش ؟ کدام را باید اول بوسه باران کرد ؟ کدامیک بی پروای فصلی که گذشت هنوز از پائیز گوشواره میسازد ؟ در کشاکشِ بیتابِ شال و شب و گیسوانم کدام یک حضورِ آفتاب را گواه میگیرد و فیروزهای آسمان را و هرم داغِ خاطراتِ جنوب را و عطشِ حتی یک نفس در هوای جنگلهای شمال را ؟ از جاودانگی...
-
شب خاموش است و مردم شهر غبار پوش
چهارشنبه 8 دی 1400 00:27
شب خامش است و خفته در انبان تنگ روی شهر پلید کودن دون ، شهر روسپی ناشسته دست و رو برف غبار بر همه نقش و نگار او بر یاد و یادگارش ، آن اسب ، آن سوار بر بام و بر درختش ، و آن راه و رهسپار شب خاموش است و مردم شهر غبار پوش پیموده راه تا قلل دور دست خواب در آرزوی سایهٔ تری و قطرهای رویای دیر باورشان را کنده است همت ابری ،...
-
تو نیستی این باران بیهوده میبارد
چهارشنبه 8 دی 1400 00:25
تو نیستی این باران بیهوده میبارد ما خیس نخواهیم شد بیهوده این رودخانهی بزرگ موج بر میدارد و میدرخشد ما بر ساحل آن نخواهیم نشست جادهها که امتداد مییابند بیهوده خود را خسته میکنند ما با هم در آنها راه نخواهیم رفت دل تنگیها ، غریبیها هم بیهوده است ما از هم خیلی فاصله داریم نخواهیم گریست بیهوده تو را دوست دارم...
-
امربه معروف ونهی از منکر
چهارشنبه 8 دی 1400 00:24
-
حقیقت دارد تو را دوست دارم
چهارشنبه 8 دی 1400 00:19
حقیقت دارد تو را دوست دارم در این باران می خواستم تو در انتهای خیابان نشسته باشی من عبور کنم سلام کنم لبخند تو را در باران می خواستم می خواهم تمام لغاتی را که می دانم برای تو به دریا بریزم دوباره متولد شوم دنیا را ببینم رنگ کاج را ندانم نامم را فراموش کنم دوباره در اینه نگاه کنم ندانم پیراهن دارم کلمات دیروز را امروز...
-
دلم شور میزند
سهشنبه 7 دی 1400 01:25
-
اری همه ی شب ها به صبح می رسند
سهشنبه 7 دی 1400 01:20
اری همه ی شب ها به صبح می رسند همه ی روزها هم به شب اما اینجا زمستان ست و یلدا بی انتها نهایت شب ... نهایت درد کجاست ؟ دلم پنجره ای رو به افق می خواهد سحر قاسمی
-
آدم ها از چشم هایم می گذرند
سهشنبه 7 دی 1400 01:14
آدم ها می گذرند آدم ها از چشم هایم می گذرند و سایه ی یکایکشان بر اعماق قلبم می افتد مگر می شود از این همه آدم یکی تو نباشی لابد من نمی شناسمت وگرنه بعضی از این چشم ها این گونه که می درخشند می توانند چشم های تو باشند
-
نماز
سهشنبه 7 دی 1400 00:28
-
عشق یعنی
سهشنبه 7 دی 1400 00:23
عشق یعنی با تمام دهان ها خندیدن و با تمام چشم ها گریستن پرویز صادقی
-
دلسردی
سهشنبه 7 دی 1400 00:22
-
حرف بزن با من
سهشنبه 7 دی 1400 00:20
آن شب که موریانه ها زبانم را خوردند من یک کتاب حرف داشتم فرخ مهر کیوان +آدمش که نباشه حرفها میمونه تو دل..میشه سفیدی مو..میشه...
-
زمستان
سهشنبه 7 دی 1400 00:18
-
تو دست روی قلبت می گذاری
سهشنبه 7 دی 1400 00:17
تو دست روی قلبت می گذاری من درد می کشم نبض دریا منظم نیست دارد اتفاقی می افتد. مژده پاک سرشت
-
آرام بگیر کرم ابریشم
سهشنبه 7 دی 1400 00:16
آرام بگیر کرم ابریشم آنسوی پیله ات پروانه ها خسته اند از پریدن... زهرا جهدی
-
بالی گشوده ایم و به در و دیوار خورده ایم
دوشنبه 6 دی 1400 01:04
بالی گشوده ایم و به در و دیوار خورده ایم برگشته ایم خسته به آغوش هیچکس . . . مرتضی_لطفی
-
تورا بازخواست نمیکنم
دوشنبه 6 دی 1400 01:04
تورا بازخواست نمیکنم که پارههای وجودم را برگرفتی و با آن وطنی ساختی برای عاشقان همین بس است که غمهایشان سرزمین گنجشکان باشد سعاد الصباح
-
روزی پا به قلبام گذاشت عشق
دوشنبه 6 دی 1400 01:03
روزی پا به قلبام گذاشت عشق مهمانی ناخوانده و اندوهگین بود تنها آنگاه که عاجزانه میخواست بماند پس از لَختی گذاشتم که بیاساید او به زاری خواب از چشمان من ربود و با سرشکِ چشماناش رؤیاهایم را برآشفت و آن زمان که قلب من در اشتیاق آوازی بود از ترس خود شور آوازم را ساکت کرد حالا که او به راه خود رفته است دلتنگِ درد...
-
حال خوب
دوشنبه 6 دی 1400 01:02
-
سکوتِ پنجره حنجره ای ست
دوشنبه 6 دی 1400 01:01
سکوتِ پنجره حنجره ای ست که در نهایتِ شب گشوده می شود حسین سعیدی
-
شب تان آرام با یاد شهدا
دوشنبه 6 دی 1400 00:57
-
نه چیزی می شناسم
دوشنبه 6 دی 1400 00:52
نه چیزی می شناسم نه به چیزی تعلق دارم این نادانی را دوست دارم زیرا می توانم با آن تو را بشناسم چون طفلی که از مادرش می آموزد و تا همیشه یاد می گیرد من با شناختن تو از آن تو هستم آدونیس مترجم : بابک شاکر
-
روسری گلدارم را اتو که می کشم
دوشنبه 6 دی 1400 00:51
روسری گلدارم را اتو که می کشم بوی گل می پیچد توی اتاق، کاش می شد عکست را اتو بکشم! هما احمدیان
-
زمستان
دوشنبه 6 دی 1400 00:49
-
برف تازه
دوشنبه 6 دی 1400 00:38
-
کوچه ی تنگ ما رهگذری ندارد
یکشنبه 5 دی 1400 00:43
کوچه ی تنگ ما رهگذری ندارد اگر بیایی ترا تنگ در آغوش می گیرد منوچهر پورزرین
-
نمی خواهم تو را عوض کنم
یکشنبه 5 دی 1400 00:41
نمی خواهم تو را عوض کنم خود تو بسیار بهتر از منی می دانی چه به صلاح توست نمی خواهم تو نیز مرا عوض کنی از تو می خواهم من را همان گونه که هستم بپذیری و به من احترام بگذاری این چنین می توانیم پیوندی استوار با ریشه در واقعیت و نه در رویا بنا نهیم سوزان پولیس شوتز