-
السلامعلیڪیابقیةالله
جمعه 18 شهریور 1401 00:54
••لاأرغبغیرک، فکلأمنیاتیتختصربک! مرابهغیرتورغبتینیستکهتمامآرزوهایم در"تو"خلاصهمیشود! امام زمانم
-
گویا صبح دمیدهست!؟
جمعه 18 شهریور 1401 00:53
گویا صبح دمیدهست!؟ من اما,,, بی تو صبحی نمیبینم! ♡ شب؛ در تداومش میکوشد! لیلا طیبی
-
در غرقاب دلم
جمعه 18 شهریور 1401 00:46
در غرقاب دلم در جست و جوی مرواریدم صدف خالی بود در شکم کدام ماهی نشستهای! علیرضا ایمانی فر
-
تو را در خاطراتم می کاوم ,
جمعه 18 شهریور 1401 00:45
تو را در خاطراتم می کاوم , در تاقچه ای پر عکس. و قلبم را در باغچه ی پژمرده ی خانه می کارم. می دانم , زمستان , شمعدانی ها به گل خواهند نشست... علی رضا عزتی
-
اندرین گوشهی خاموش فراموش شده
جمعه 18 شهریور 1401 00:44
اندرین گوشهی خاموش فراموش شده کز دم سردش هر شمعی خاموش شده یاد رنگینی در خاطر من گریه می انگیزد ... هوشنگ_ابتهاج
-
السلام علیک یااباعبدالله
جمعه 18 شهریور 1401 00:43
-
در سکوتی که میکنم
جمعه 18 شهریور 1401 00:43
در سکوتی که میکنم نه بیاحترامی نهفته است و نه بیتوجهی، در آن تلخی بسیار نهفته است که اگر لب به سخن بگشایم این تلخی دامان تو را هم خواهد گرفت... سینا_خدادادی
-
+
پنجشنبه 17 شهریور 1401 02:06
-
من خسته تر از آنم که شعری بگویم
پنجشنبه 17 شهریور 1401 02:06
من خسته تر از آنم که شعری بگویم و با دستان باد به سوی تو روانه کنم و بی حوصله تر از آن که نگار چشمان خمار تو را در کرانه های آسمان نقاشی کنم از من خسته و بی حوصله تنها انتظاری مانده که هر روز چشمانم را آماده به راه میکند که شاید از افق این پنچرهِ همیشه باز از راه برسی چی ماه بخشنده
-
گاهی خسته می شوم ,
پنجشنبه 17 شهریور 1401 02:05
گاهی خسته می شوم , می نشینم , خیره نگاه می کنم , شاید میان این همه نبودن ها تو باشی . محسن محمودی
-
لبیک یا حسین(ع)
پنجشنبه 17 شهریور 1401 02:04
-
به این پائیز حالی کن
پنجشنبه 17 شهریور 1401 02:03
به این پائیز حالی کن عشوه و رقص برگ ها غم خیابان ها را دو چندان کرده انگار غروب پنجره ها غم داغ تابستانی که گذشت را نقاشی کرده اند بر تن دیوارهای روسیاه, و کلاغان شوم خیره مانده اند به تقدیر شاخه های تنها که مبادا روزی پرنده ای روی دامن درختان جنگل هنگام مهاجرت لانه کند! مرتضی سنجری
-
من به تو چیزی نخواهم گفت
پنجشنبه 17 شهریور 1401 02:03
من به تو چیزی نخواهم گفت اما از معصوم بودن باران چیزی را که نمیدانی چیست احساس خواهی کرد. خدا از غربتِ عشق غروب و باران را آفریده است. الهه فرحی
-
حال خوب
پنجشنبه 17 شهریور 1401 02:01
-
لبیک یا حسین(ع)
پنجشنبه 17 شهریور 1401 01:05
-
به من فراموشی هدیه کن...
پنجشنبه 17 شهریور 1401 01:03
وقتی میخوای یه نفر که خیلی دوستش داری رو فراموش کنی، مثل این می مونه که با خودکار نوشته باشی و بخوای با پاک کن پاکش کنی یا بخوای غلط گیر استفاده کنی، شاید با پاک کن کم رنگ بشه، یا اونقد بکشی رو کاغذ که حتی کاغذ پاره بشه یا با غلط گیر روش رو بگیری که دیگه اون نوشته رو نبینی یا یه تیکه از کاغذت کنده میشه یا یه لکه روش...
-
شهریور ماه
پنجشنبه 17 شهریور 1401 01:01
شهریور ماه گندم زار عاشقانه های ام.. چه دلنواز نشسته ای بَر , دار قالی رویای ام.. سه تار می نوازی بَر رج رج دلتنگی ام..!! بوسه بر دستان ات می زدم .., تا پ یله ابریشمی عاشقانه های ام پروانه شود جان ام برفت صنما.. نقش گندم بَر فرش چشمهایت من ام نمی بینی این تار و پودِ چله عشق مرا ..چرا..!؟ سمیه میرزایی
-
خوف دارم که فراموش کنم نامت را
پنجشنبه 17 شهریور 1401 00:57
-
روی صورتم جای زخمی است
چهارشنبه 16 شهریور 1401 01:41
روی صورتم جای زخمی است که تنهایی ام به جا گذاشته گاهی التیام می یابد با یاد تو وگاهی در هیاهوی افکارم گم می شود چه عمیق است شب های بی قراری احمد شِکری
-
هرگز
چهارشنبه 16 شهریور 1401 01:40
-
من به انتظار ِ تو قدم زدم
چهارشنبه 16 شهریور 1401 01:39
من به انتظار ِ تو قدم زدم شهر ِ دلتنگ را فقط ماه ِ شب می داند ؛ که آب از آب تکان نخورد چشمم از آب ...!!! محبوبه برونی
-
چه هوای عاشقانه ای بود امروز
چهارشنبه 16 شهریور 1401 01:39
چه هوای عاشقانه ای بود امروز چه هنرمندانه , دستان باد , شال دختران را می کشید و گیسوانشان را در پنجهٔ باران گره می زد ... احمد_موسوی
-
السلام علیک یااباعبدالله
چهارشنبه 16 شهریور 1401 01:38
-
چشمان بارانی
چهارشنبه 16 شهریور 1401 01:37
چشمان بارانی به یاد تو انداخت دلم مرا وعرق در سیل دلتنگی می دانی چرا ؟ وقتی بودی اجازه به بارش ابر چشمانم را نمی دادی صبا جدکاره
-
بدترین درد
چهارشنبه 16 شهریور 1401 01:37
بدترین درد یک عشق بیهوده است چرا که ما بیشتر از تخیّل زجر می کشیم تا واقعیّت پرویز صادقی
-
حال خوب
چهارشنبه 16 شهریور 1401 01:32
-
نگاهم را چه زیبا می کشیدی
چهارشنبه 16 شهریور 1401 01:20
نگاهم را چه زیبا می کشیدی صدایم را زمانی می شنیدی اگرازعشق ما روزی بپرسند نگی چیزی شتردیدی ندیدی محمدصادق رحمتی
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 16 شهریور 1401 01:19
مادرم شاعر بود! وقتِ صبحانه پساز چیدنِ یکسفره امید مینشست از نَفَسِ اوّلِ روز باز در آینهٔ چشمِ پدر با دوبیتی و غزل! با نمکپاشِ سلام واژه واژه میریخت در نگاهِ من و سارا خورشید! پدرم میخندید مادرم میخندید من و سارا بهخدا سرِ آن سفره چه دارا بودیم! سیدمحمدرضالاهیجی
-
معنی عشق را چنین آموختم
سهشنبه 15 شهریور 1401 11:33
معنی ع ش ق را چنین آموختم آتش اف ش ان بود ع ش ق من گفتم یارپرسید آتَ شَ ش را دیده ای در جواب گفتم ندیدم امّا سوختم ش اپور علمی
-
وَ آمدیم تا، شاعر شویم؛
سهشنبه 15 شهریور 1401 11:31
وَ آمدیم تا، شاعر شویم؛ عاشق شدیم! ... شعر اما، ما را از آب و نان انداخت! لیلا_طیبی