-
من از اول ،من از بدوِ تولد در قفس بودم
سهشنبه 20 آبان 1404 11:48
من از اول ،من از بدوِ تولد در قفس بودم مرا از بند و از دوری ،مرا از زندان نترسانید من آدم دیده ام حتی، از گرگ وحشی تر مرا از آدم و حیوان نترسانید منی که بچه ی طوفان و دریایم منی که با غبار ِ سخت بندرگاه همزادم تورا سوگند ،مرا از نم نم باران ها نترسانید منی که تا ته ِ بغضم گلویم از خودی، آتش به جان دارد مرا هرگز زِ...
-
با نسیم صبحگاهی، بوی جانان آورم
سهشنبه 20 آبان 1404 11:46
با نسیم صبحگاهی، بوی جانان آورم از دل دریای معنا موج پنهان آورم شعر من آیینهی راز است در این بزم نور هر نفس از کوه و دریا رنگ ایمان آورم در غزلهای دلم آتش به جان افروختم با شراب شور عشق آوای دستان آورم گرچه حافظ نغمهاش در جان عالم جاودان من به آواز تو گیلان، نغمهی جان آورم در دل شبهای خاموش آتشی افروختم تا ز شوق...
-
هر دَم بی کم و کاست
دوشنبه 19 آبان 1404 12:18
هر دَم بی کم و کاست اگر چه دورم چنبره مهرآمیز پوپاست لولی وشی روزگار پیوسته پابرجاست زودم که چه دیر است به امید سوُرم دل آسوده نجُست است افسوس گزیر زایش جان مُرده است اکنون سهشم رو به آفتاب زرد فرگاهست باد نرم که از باختر دُرفک چه زیباست گویی بازدَم رشد در دامنش دیباست افسون گویی که به سوی خیزاب شَرم هست سرگذشت من و...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
دوشنبه 19 آبان 1404 12:16
-
بارها ندیده بود
دوشنبه 19 آبان 1404 12:15
بارها ندیده بود گلهای کوچک گمنامی را که رُسته بودند بر کنارههای جوی اینک اما میبینم جای خالی گلها را بر کرانههای جویباری که دیگر نیست نادر صفریان
-
در این شبهای بی تو
دوشنبه 19 آبان 1404 12:15
در این شبهای بی تو سرم را که پر از هوای توست بر کدام بالین گذارم شانه های مردانه ات کو؟ بی تو هوا سنگین می شود تنفس ، سخت ترین کار دنیاست بی تو لحظه هایم دودی و خاکستریست پناه دستان مردانه ات کو؟ علی حکمت اندیش
-
نهایت دانش
دوشنبه 19 آبان 1404 12:14
-
گمانم فصل دلتنگی است هوای یار می آید
دوشنبه 19 آبان 1404 12:11
گمانم فصل دلتنگی است هوای یار می آید هوای درد و اندوه است صدای زار می آید غم دنیا درون سینه مانده کو طبیب من نیامد وصله ی جان و خزان بیدار می آید دو چشمم خیره در راه و ندیدم مرهمی آخر هنوزم قطره ی اشکی ز چشم تار می آید تمام عمر وقف نرگس و بابونه بود اما؛ دریغا وای و صد افسوس به بزمم خار می آید همیشه سایه ای بودم برای...
-
از آن وقتی که دنیا برقرار است
دوشنبه 19 آبان 1404 12:10
از آن وقتی که دنیا برقرار است فلک در کار تقسیم دست بکار است زموجودات بساخت یک ماده یک نر بکرد آن جنس نر بر ماده سرور ببین یک شیر نر با یال و کوپال و یا آن خرس نر ماده بدنبال چه شیک طاووس نر در حال رقص است به دشت تیهوی نر بی عیب و نقص است به هیبت یا به زیبایی تمام است بگو خوشگل ترین حیوان کدام است؟ برای جذب"...
-
به گرما دعوتم کردی ، در آغوش
دوشنبه 19 آبان 1404 12:08
به گرما دعوتم کردی ، در آغوش نه آغازی نه پایانی در این گوش به یخبندان دگر من برنگردم در این آتشکده دنیا فراموش مرا به فروپاشی خویش فراخواندی چنان برف در یاد آتش من از فصلها گریخته ام از تقویم سرد تکرار و در حنجرهام نام خاموشی را به گرمای گم شدن ترجمه میکنم در اینجا هیچ زمستانی به یاد نمیآید علی خیری
-
فاطمه آه فاطمه
دوشنبه 19 آبان 1404 12:07
آه فاطمه در و دیوار به هم کوبیدند میخ ادعایش میشد آتش زدند خانه را آتش زدند قسم به چادر خاکی ات بانو آن ها به تو جسارت کردند ثریا امانیان
-
ز جانم روشنی ای مهر تابان دل من،
دوشنبه 19 آبان 1404 12:06
ز جانم روشنی ای مهر تابان دل من، تو ای آرام جان، ای جان جانان دل من به وقت گریههایت، آسمان هم اشک میریخت، که میفهمد غمت را، در نهان، جان دل من تو بودی منبع لبخند در هر تیرهروزی، پناه هر غمم، ای سایهبان دل من اگر افتادهام روزی، به خاک خستگیها، به یاد دست تو برخاست ایمان دل من تو آن نوری که در ظلمت نمیمیرد،...
-
مه است، آن سوی کوه های تنها،
یکشنبه 18 آبان 1404 11:39
مه است، آن سوی کوه های تنها، و جنگل، پر ز فریاد خاموش درختان سرخس، کلاغی، دور مانده ز جفت، بر شاخه ی ترد چنار آوازی می خواند، پر ناله از فراق، می بارد باران_ دمادم ، پر تراکم، پر خروش_ بر سر اهل دیار عاشقان بی نشان.. سحر کرمی
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
یکشنبه 18 آبان 1404 11:38
-
کاش کسی دستم را میگرفت
یکشنبه 18 آبان 1404 11:37
کاش کسی دستم را میگرفت و میبرد به همان کوچهای که کودکیام را جا گذاشتهام… به عصرهایی که خاک، بوی بازی میداد و آسمان اندازهی چشمهایم، بزرگ بود… به جایی که غم، اسم نداشت و دلشکستن فقط برای بادبادکی بود که نخاش رها شد… کاش میشد برگردم به روزهایی که بزرگترین آرزویم یک بستنی دیگر بود نه فهمیده شدن… من دلتنگم نه...
-
غمم افزون شده کو غم گساری
یکشنبه 18 آبان 1404 11:32
غمم افزون شده کو غم گساری نمیبینم ز یاران دست یاری تمام لحظههایم از غم و درد به روی دوش من سنگین چو باری تو گویی سنگ خارا گشته دلها که باشد بیاثر هر آه و زاری بود صد فاصله بین دل و حرف زبان گوید بمان دل زو فراری تو مشکل ساز من من مشکل تو درشکه چی تویی من اسب گاری برابر کو؟ برادر کو؟ چه عدلی؟ منم طعمه تویی باز شکاری...
-
پاییز
یکشنبه 18 آبان 1404 11:31
-
می خواهم دیگر شوم
یکشنبه 18 آبان 1404 11:30
می خواهم دیگر شوم پرپر شوم از حجم و فرا گیرم این دایره ی نگون بخت تقریبا آبی را. می خواهم پناهی شوم برای موجودات ریزی که شب ها از ترس تاریکی آفتابی نمی شوند و روز ها از ترس سوختن. می خواهم در بر گیرم رنجی که در بودن هست و بسرایم نظامی که در شنیدن. می خواهم رود شوم جاری شوم به سوی خورشید و پرواز کند ذره ذره های زلال...
-
از ادراک لحظه ها چه می دانی ؟
یکشنبه 18 آبان 1404 11:29
از ادراک لحظه ها چه می دانی ؟ جز نگاهی که فقط نگاه است نشانه ها، حرف های بی صدایی ست که بر سطوح زمان نشسته اند کسی نیست تا بشنود غوغای شبنم های شکسته را، که از سکوتشان می چکد و یادواره ها را می بوسند کسی نفهمید، نسیم در خواب کدام ثانیه ماند، و چنار پشت پنجره، کدام نگاه را خندید، وقتی کبوتری پرواز را نمی شناسد و زمین...
-
چند سالم است مگر
یکشنبه 18 آبان 1404 11:26
چند سالم است مگر که اینهمه ترک خوردهام؟ دستِ کدام سالِ نگذشته این خطها را بر من گذاشته است؟ اصلاً این ترکها چیست از کجاست؟ رطوبتِ اشکهایِ نادیده، که نمک بسته و شکاف انداخته؟ یا سکوتِ طولانیِ روزهایِ بیحاصل که آرامآرام به جانِ کاشیِ من افتاده است؟ ترکِ فرسودگیست یا بیهودگی؟ آه، چقدر گم شدهام؛ میانِ این ترکها...
-
مسوزان دلم بیشتر زین حریقا
یکشنبه 18 آبان 1404 11:23
مسوزان دلم بیشتر زین حریقا که مردم بیند تو را گرد حریفا نشاید حال بهتر منبعد ببینی ببیندسر خود بردار در همین جا گر خون در دل و رخسار تو بدیدی چنان در فارس گشتم با آخرین ها دل من چو دریای و غم چون در کرانه سخاوت به جان و عطایی بود توُی دریا گر راد را بشویند بخوابانند در خانه ی نو خودم دانم دست بر ندارد از تو ای پریا...
-
قانونِ نخست
یکشنبه 18 آبان 1404 11:21
قانونِ نخست هرگز عاشقِ قامتِ خمیدهی پاییز نشو مگر نمیبینی؟ حتی فصلِ زیبایِ او نیز در نهایت همه را به کامِ خاک میکشد. قانونِ دوم در آغوشِ یک خیال هرگز نامِ"معشوق" را بر زبان مران مگر نمیدانی؟ این واژه از ریشهی"زوال" است. اما… امشب با شقاوتی بیحد هر دو قانون را شکستم. در بادِسرد دوستت دارم گفتم...
-
روزی نسیمی گذشت
شنبه 17 آبان 1404 12:05
روزی نسیمی گذشت و نامت را بر لبم نشاند، چون بارانی آرام که از دل ابرهای شهریور بر سر و روی زمین میبارد. از آن روز، تو شدی خندهای قابشده در حریم قلبم طلوعی که هر صبح به روشناییاش تکیه میکنم. سالها گذشته است و من، هر بار در هجوم هر اندوه، به نام تو که میرسم، شکوفه میشوم. شاید تمام عشق همین باشد که در سردترین...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
شنبه 17 آبان 1404 12:04
-
در کمال وهم بودم، آمدی در جان من
شنبه 17 آبان 1404 12:04
در کمال وهم بودم، آمدی در جان من تو تمام زندگی بودی، ولی پایان من رفتی و دیدی که بی تو، جان من پژمرده شد عشق پاکم را ندیدی، ای همه ایمان من با نگاهت زنده بودم، بی تو مردم لحظه ای چون نفس در سینه بودی، ای همه جریان من دل به تو دادم، ندانستی چه کردی با دلم بی خبر رفتی، شکستی جان سرگردانِ من با تو بودم، بی تو اما...
-
جهانم خیسِ تنهاییست در اِکرانِ بیتابی
شنبه 17 آبان 1404 12:03
جهانم خیسِ تنهاییست در اِکرانِ بیتابی پناهم باش بیچترم در این بارانِ بیتابی نگاهم جامِ اشکآلودِ دلشورهست هر لحظه دلم در جستجوی توست، سرگردانِ بیتابی صدای گریهی صبرم به گوشِ پنجره سر زد که رؤیا دستبسته مانده در زندانِ بیتابی خیالت تا سحر در چشمِ من مستانه میرقصد و حسرت یادش افتاده مرا در آنِ بیتابی به...
-
در غفلتِ شب، گم شدم، ای جانِ خدا پناهم!
شنبه 17 آبان 1404 12:01
در غفلتِ شب، گم شدم، ای جانِ خدا پناهم! ماندم میانِ شک و درد، از خویش بیگناهم در خلوتِ دل میگذشت، آهی زِ شوقِ رفیقان اما کجا شد آن صفا؟ من ماندم و گناهم از اعتمادِ کودکی چیزی نماند جز حسرت ای کاش بازگردد آن ایمانِ بیپناهم گاهی به ابرِ تیرهدل، گفتم: ببار ای همدرد شاید به باران بشنوی اندوهِ خستهگاهَم وقتی همه...
-
پشت آن در ، آتشی بود ...
شنبه 17 آبان 1404 11:59
پشت آن در ، آتشی بود ... آتشی بر جان حق؛ نور بود ، اما میان شعله در بند؛ آتش و دودی که تازد سوی ناله؛ آنچه سوزانتر ..... نگاه مرد بود از پشت در؛ او که خیبر را شکست ، درمانده بود. فاصله ... فاصله یک در نبود ، بلکه تمام ظلمت است؛ سوگ بر همسر نبود ، روح خدا در آتش است؛ علت خلق رسول و یک علی در آتش است؛ حمله کن ، بشکن...
-
به من نگاه کن روشنای من!
شنبه 17 آبان 1404 11:57
به من نگاه کن روشنای من! نگاه تو آخرین قطره نوریست که نشت میکند به تاریکیام و ماهیها را برای عاشق شدن بارِ دیگر دورِ هم جمع میکند به من نگاه کن! چشمهای تو هنوز شباهتی بیملاحظه به دریا دارند... آرمان صفاریان
-
ای آیه ی شبانه ی بغداد موی تو
شنبه 17 آبان 1404 11:56
ای آیه ی شبانه ی بغداد موی تو خورشید صبح نشابور ز روی تو ای در دلم نشسته مدامم هوای تو وندر سرم کشیده به جامم سبوی تو ای خواستگاه مهر و لطافت نگاه تو وی پیشگاه و قبله ی عشاق کوی تو مستان خمار جرعه ای از کام لعل تو مشک و گلاب در کف و حیران بوی تو . . . باشد روا نسیم سحرگاه آه من از دوری تو رسد شام سوی تو؟ سید مصطفی...