-
اگر واژه بودی،
دوشنبه 26 آبان 1404 12:34
اگر واژه بودی، بر لبهای خاموشم مینشستی، و من، هر شب، تو را در جهان میپاشیدم چون شفقی که از تنِ خود، جهان میسازد. سایهای از تو در خلوتِ واژهها میرقصید، خاطرهها بال در بالِ نامت میگشودند ریشه در روشنیِ نگاهت، که حتی در غیاب میدرخشید. گندمِ خاطره در نگاهت جوانه میزد، روزی نانِ دلِ من بودی، اکنون نوری هستی که...
-
وقتی که رفتی بی مدارا گریه کردم
دوشنبه 26 آبان 1404 12:31
وقتی که رفتی بی مدارا گریه کردم تنها کنارِ جمعِ غمها گریه کردم از خونِ دل خوردم شرابی تلخ و جانسوز همراهِ ساقی پای مینا گریه کردم لیلای من بعد از تو در چشمانِ مردم آواره در دامانِ صحرا گریه کردم بعد از تو شهر آئینهی دق بود آری دریا به دریا کوچهها را گریه کردم هرشب به امیدی، که میآیی از این راه شب را به استقبالِ...
-
بی هدف رفتن به آغوشِ خطر دیوانگی ست
یکشنبه 25 آبان 1404 11:56
بی هدف رفتن به آغوشِ خطر دیوانگی ست جان سپردن در نبردی بی ثمر دیوانگی ست این شبِ تاریک از هر سو کمین کرده ، ببین چشمِ امیدی به دیدارِ سحر دیوانگی ست روی دلها گردِ مرگ و نیستی پاشیده اند دیگر اینجا انتظاری بیشتر دیوانگی ست گفتگو با آن که خود را به نفهمیدن زده مثلِ یاسین خواندنت درگوش خردیوانگی ست آب در هاون نمیکوبد کسی...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
یکشنبه 25 آبان 1404 11:52
-
دوباره از تو و از خاطراتمان لبریز
یکشنبه 25 آبان 1404 11:50
دوباره از تو و از خاطراتمان لبریز دوباره موسمِ دیدارمان در آن پاییز طنینِ بارشِ پاییزی و هوای خزان خیالِ چشمِ فریبا و عشقِ شورانگیز هنوز مستِ دو چشمان پُر خمارِ توام بیا و قطره ای از عشقِ خود، به جامم ریز رسیده وقت رها گشتن از شبِ اندوه به شوقِ دیدن باران، ز جای خود برخیز نمی شود که رها گردم از تو و عشقت مرا به گوشه...
-
ای رویِ تو نِگارِ من، ای مهرِ روزگارِ من
یکشنبه 25 آبان 1404 11:46
ای رویِ تو نِگارِ من، ای مهرِ روزگارِ من بیتو خزان شود جهان، با توست چون بهارِ من آن گیسوانِ دلکشت، افشانده روی شانهات آرام میبَرَد دلم، ای یارِ گلعذارِ من چون نامِ تو به لب رسد، آتش به جان من زند ای مایه ی قرار من، ای مایه ی وقارِ من مستی ز چشمِ نازِ تو،در سینهام نشسته است ای حُسنِ پاکِ آتشین، بنشان غم و غبارِ من...
-
بر قامت هر کس که برین بوم بزاده است
یکشنبه 25 آبان 1404 11:43
بر قامت هر کس که برین بوم بزاده است این سایه چو همزاد فتاده است مرگ است که پیک اش بر پیر و جوان، زیر و زبر، دست بداده است تا محفل جانانه به صد منزله راه است یک منزل این قافله با پای پیاده است کوته شود این راه اگر نیک بمیری گر مرگ تو از آنچه که داری برسد زود این مرگ حیات است چشمی نگران است چشمی به من و تو، به رسیدن...
-
من گاهی وقت ها
یکشنبه 25 آبان 1404 11:40
من گاهی وقت ها با خودم حرف میزنم به تو که میرسم تو حرف میزنی از عشق که می گویم بوی باران هوای مرا عطر تو پر میکند نمی دانم چگونه بگویم حال دلم را کجای دل نشسته ای که با من حرف می زنی. عابد عارفی
-
تو در تن من مثل منی عشق محالم!
یکشنبه 25 آبان 1404 11:39
تو در تن من مثل منی عشق محالم! هر دم به هوای تو گشایم پر و بالم دائم به تمنای تو در سوز و گدازم هر شب به امیدِ شب زیبای وصالم پر می کشم از پنجره ی بسته ی عالم تا پیش تو یکسر من ازین شهر خیالم می ترسم ازین زلزله در حال دلم، آه! هرچند که چون برکه ی آرامِ ذلالم فریاد زنم بی ثمر از جان منِ حیران نامِ تو برم در دلِ پر درد...
-
پناه میبرم به رقص واژه ها..
یکشنبه 25 آبان 1404 11:37
پناه میبرم به رقص واژه ها.. آنجا که تلخی قلم بر سپیدی کاغذ تراژدی بودن را حک میکند. در پناهگاهی مبهم میان خطوطی که به تاریکی زاده شدهاند، دژاوویی بیرحم دستان مرا میگیرد و مرا به تکرار بیپایان درد.. به تکرار نامفهوم شکست.. به تنگنای بیانتهای سکوت.. میکشاند. سیارهی زیبایی در دوردست های رویا چرخ میزند، بیآنکه دستی.....
-
این کشتی از آن روز که شد عاشق امواج
یکشنبه 25 آبان 1404 11:33
این کشتی از آن روز که شد عاشق امواج سکّان دلش را تپشی برده به تاراج بر دام دو چشمان پُر از باده ی نابت بنگر که ، چه مظلوم گرفتارم و محتاج آن دم که به وهمم بکشم شانه به مویت ای کاش مرا غرق کند این شبِ موّاج شاید که ندانی تو ، ولی تیر جفا را بر قلب ترک خورده ی من کرده ای آماج اغیار اگر عیب کنندم چه غم ای دوست! جانا تو...
-
خیره به آیینه به خودم برمیگردم
یکشنبه 25 آبان 1404 11:31
خیره به آیینه به خودم برمیگردم نه چهرهای، که تاریخِ زندهای از من؛ در گذشتن از سالیان سال است و همچنان در پوستِ امروزم نبض میزند فصل نخستین ام را به یاد دارم آن روزهای آفتابی که عطر گلسرخ میدادند و خندههایی که مثل پرندههای کوچک، بر شانههایم مینشستند. آن روزها هنوز در گوشهای از حسرتم میخوانند آن شبهای بلندِ...
-
نقاب از صورت و رویش برانداخت
شنبه 24 آبان 1404 11:56
نقاب از صورت و رویش برانداخت مرا دید و نگاهی کرد و نشناخت گمان کرد او که من بیگانه هستم به راهم صد کلوخِ فتنه انداخت کُلون در ببست و گفت برگرد مرا دیوی برای ذهن خود ساخت بر اسبِ سرکشِ کبر و غرورش نشست و روی گلزار وفا تاخت بگفتم یاد یاران را به یاد آر بِبُرد ابرو به بالا خیره بُگداخت سراپا شعله شد تا من بسوزم شدم آبی...
-
گریه نکن.
شنبه 24 آبان 1404 11:54
دانه های اشک چشمت چه زلال چه لطیف همچو مرواریدهای سفید دم بخت چو عروس. عروس اشک هایت را می بوسم اما گریه نکن. تو بیفتی دستانت را می گیرم دستان تو چه پاک چه شجاع چو دو بال فرشته های آسمان اما تو نیفت. دل من گل من شاخک نازکک دلبرک زیبایم تو و غصه؟ تو و درد؟ ناله نکن. می دانم می دانم. آنسو گرگ ها در کمین این سو رفقا غرق...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
شنبه 24 آبان 1404 11:53
-
مادری را در میان کوچه سیلی می زنند
شنبه 24 آبان 1404 11:52
مادری را در میان کوچه سیلی می زنند پیش چشم کودکش بر گونه سیلی می زنند درب بر پهلو ، مسمار در سینه فرو قد کمان بر قامت وارونه سیلی می زنند آه دخت نبی از امتش دیده جفا حتم باور نیاید اینچنین دردونه سیلی می زنند این جماعت با گل و بوستان دارد دشمنی وز عداوت بر گل و بر خوشه سیلی می زنند چند روزی بیشتر نگذشته از داغ فقدان...
-
پاهایشان هنوز ضربان زمین را میجوید
شنبه 24 آبان 1404 11:50
پاهایشان هنوز ضربان زمین را میجوید چشمهایشان در کویر ستونهای شکسته حافظهٔ سبز را ورق میزند جنگل تبدیل به یک سؤال بلند شده بود که از سکوت شروع میشد و به هیچ ختم میشد مریم نقی پور خانه سر
-
به ناگهان تو آمدی با بارش بی دریغت
شنبه 24 آبان 1404 11:49
به ناگهان تو آمدی با بارش بی دریغت برمن باریدی تو آمدی در ذره ذره ی من تو آمدی و درون من از تو پر شد تو آمدی و من به ناگهان نگهبان گنجینه ی یاد تو شدم تو آمدی و تن من می خواهد مثل امواج صدا در هوا مثل قطره در دریا مثل خون در رگ ها در تمامی تن تو پخش شود ای مرا سرشار ای مرا لبریز ای مرا ..... تو آمدی تا ..... و عشق این...
-
هر نفس این چرخِ گردون شادمانَت میکند
شنبه 24 آبان 1404 11:48
هر نفس این چرخِ گردون شادمانَت میکند گاهگاهی با غمش برگِ خزانَت میکند بوسهای از بادِ فروردین دهد صبحی به تو باز سرمایِ دیاش در استخوانَت میکند دل اگر در خویش بندی، آسمان نزدیکتر ورنه این گردابِ عالم بیجهانَت میکند آنچه میبینی نمانَد، گردشِ دوران ببین خندهی فردا غمِ دیرین به جانَت میکند آتشی پنهان به سینه...
-
من دلم میخواهد
شنبه 24 آبان 1404 11:46
من دلم میخواهد نردبانی بزنم تا خود ابر بروم تا خورشید ، خوشه ای نور بچینم از ماه ، نور را هدیه کنم به شب غمزده چشمانت سمیه کریمی درمنی
-
زلیخا دل نه بر صورت، بر آن معنیِ پنهان بست
شنبه 24 آبان 1404 11:43
زلیخا دل نه بر صورت، بر آن معنیِ پنهان بست که در چشمانِ یوسف، جلوهای از ربِّ رحمان هست نه مجنون عاشقِ لیلی ،نه لیلی مستِ آن مجنون نشد هر دل اسیرِ او، نگردد تا به جانش خون جهان آیینه بر او شد، نه از نقش و نگاری دون که هر دستی ز دیدارش، شود نارنجِ غرق خون نه اُفتد شب پری در شمع، از آن نوری که در ظاهر که جانش بسته بر...
-
گسست رشته ی صبرم
شنبه 24 آبان 1404 11:40
گسست رشته ی صبرم چیره شد تاریکی محض بر انبوه اندوه ها جاری شد از لبانم تلخندی زهر آلود پژمرد غنچه ی تبسم بر شاخ وبرگ خیال انگیز ایکاش گهگاهی گل می داد نیلوفرابی در چشمان دریایی ات یا برچیده می شد رسم گره کور بد طالعگی به فرمان نگاه اهورایی ات سرانگشتانت معجزه ایی می آفریید در عصر آهن وسیمان وسنگ ایکاش تاروپود مهر بانی...
-
شب را به یادت تا سحر بیدار ماندم
جمعه 23 آبان 1404 12:49
شب را به یادت تا سحر بیدار ماندم بی چشم مستت باز هم هشیار ماندم این روزمرگی سایه ای از زندگی نیست بیهوده در این چرخه ی تکرار ماندم گفتی بمان می آید او من خواب دیدم دیدی دلا ! در حسرت دیدار ماندم با یاد تو ای همنشین جنگل و دشت چون کولی عاشق در این نیزار ماندم روییده بین ما چرا دیوار تردید! باور ندارم پشت این دیوار...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
جمعه 23 آبان 1404 12:48
-
به آرام ،دل را ز کین دور کن
جمعه 23 آبان 1404 12:47
به آرام ،دل را ز کین دور کن ز رنج زمانه یکی سور کن به اندیشه فرما، ز کوشش متاب که طوفان شود کشتی آرد شتاب چو طوفان بیاید، خرد پیشه کن به آرامش اندر زمان ریشه کن ز گفتار نیکو بجو راستی که بد آورد بر دلت کاستی گمان را مگردان ز تقصیر خویش به افسوس منگر به تقدیر خویش تو از چشمهی مهر نوشی بگیر ز نام آوران سخت کوشی بگیر به...
-
سوزنده تر از آتش نفرت چه نصیب
جمعه 23 آبان 1404 12:46
سوزنده تر از آتش نفرت چه نصیب در نزد فرو مایهٔ بـــــی فکر، خطیب بـــر گُرده بـی تجربه خنجر کـــــه زند چون زخم دهن باز به تن گشته، طبیب از درگه مهرت بــــه غضب رانده شدم با کینهٔ انکس که تـــــو را داده، فریب از شوق نگنجد کـــه شکایت به تو کرد در پوست خود، دانم و دانی تـو ادیب روزی به رسد تا به شناسی که چه کرد از آز...
-
باشهدا
جمعه 23 آبان 1404 12:46
-
تو را برای اولین بار که دیدم،
جمعه 23 آبان 1404 12:44
تو را برای اولین بار که دیدم، جهان کمی روشنتر شد. نه مثل طلوع، نه مثل رعد، بلکه شبیه شعری که سالها در دلِ کسی مانده باشد و ناگهان، روی لبِ من بیاید... نگاهت نه صدا داشت نه پرسش، اما هزار جواب در خودش پنهان کرده بود. آنجا که چشمهایت نخستین بار در من نشستهاند، زمان ایستاد… نه عقربهای رفت نه فکری بازگشت. من از همان...
-
«ای که منزل در دلم داری وُ من در جُستنَت»
جمعه 23 آبان 1404 12:37
«ای که منزل در دلم داری وُ من در جُستنَت» ریشه در جانِ درختی، من به فکر رُستَنت دست در تشتیم وُ فکرِ بحر عرفان، العجب غرقهی طوفان کجا وُ دُرِ حکمت سُفتنت روز وُ شب با خود سخنها دارم وُ با تو خموش گوش باید شد سرا پا، جان! به وقتِ گفتنت کوهِ غم بر دل نشست از گردِ ایام فراق دیدگان در انتظارِ خاک از ره رُفتنت بعد از این...
-
لبهایت
جمعه 23 آبان 1404 12:34
لبهایت نیمدایرهی تاریک که خورشید را در اتاق بستهی نقاش میبلعند چشمهایت مجرای تاریخ جعلی که در قاب طلای ایتالیایی با وزوز شیشه به گوش زوزهی گرگها میرسند دستهایت یادآور روزی که مسیح را با مهرههای شطرنج تعویض کردند دروغ در لبخندت انحنایی ساخته همقدِ سایهی اهرام بیساعتِ آفتاب مقابلت ایستادهام مثل ساعت...