-
رفتی وبه سرخی کشاندی رخسار نیلگونم را
جمعه 23 آبان 1404 12:30
رفتی وبه سرخی کشاندی رخسار نیلگونم را حال چگونه به شعر آورم این واژه های واژگونم را رفتی و ندیدی پریشانی واین حال زارم بهر تو چگونه وصف کنم حال دگرگونم را رفتی وبعدرفتنت در باغ ما لاله ها پر پر شدند نفرین به نسیم و بادکه بردند لاله های گلگونم را رفتی ومنه تنها تنهاتر شدم دراین روزگاران کنون به که بسپارم من این بخت...
-
قلب مرا بردی زبانم لال
جمعه 23 آبان 1404 12:29
قلب مرا بردی زبانم لال پس از چه آزردی زبانم لال!؟ من شاد بودم در کنار تو اما تو افسردی زبانم لال من بانشاط و شادتر هر روز اما تو پژمردی زبانم لال در چشمهایت رنج بیپایان یک عمر غم خوردی زبانم لال هربار خوشبختی فراهم شد اشکال آوردی زبانم لال تو زندگی کردن نمیدانی ای کاش میمردی زبانم لال مهران فیضی صفت
-
شاید با هم بودن،
پنجشنبه 22 آبان 1404 12:42
شاید با هم بودن، سخت تکرار شود میانِ این همه فاصله، میانِ روزهایی که قطارها از ایستگاهِ دل عبور میکنند بیآنکه توقف کنند... اما به یاد هم بودن، ساده است، مثل دمکردنِ چایِ عصرانه، مثل ورق زدنِ نامهای که بویِ تو را دارد، مثل صدای آرامت که هنوز از قابِ ذهنم میگذرد. تو را به یاد میآورم، در ترافیکِ خیابانها، در...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
پنجشنبه 22 آبان 1404 12:39
-
آسمان بی صدا بی ابر و رعد
پنجشنبه 22 آبان 1404 12:37
آسمان بی صدا بی ابر و رعد روشنی بخش دل باز منی تک درخت بید مجنون غزل همدم بی خواب ناز منی چون طلوع صبح آرام بهار اولین لبخند آغاز منی دشت پر پونه و بابونه ای جاده ی هموار اعجاز منی با نگاهت می دمد هر ذره نور ای تویی معنی پرواز منی بازگشت پرستوهای شوق ذوق از ته دل آواز منی غروب آتشین جان من طعم لبخند سرافراز منی تو...
-
کردهای وابستهقلبمراتوویرایش نکن
پنجشنبه 22 آبان 1404 12:36
کردهای وابستهقلبمراتوویرایش نکن بیوفاییکنولیهرگزپشیمانش نکن دیدنتامریمحالاستوهمینهمکافیاست خاطرمراخوب می خواهی وپنهانشنکن سختجانم منولی تاکیتحمل می توان ایندلدیوانهرا دربند زندانش نکن شعرهایم را بسوزان شهرام برباد ده این دل بیچاره رایکبارهحیرانش نکن مدرکتدر دلبری بسیار عالی بی وفا باز...
-
رنگ مهر و عاطفه رنگ وفا عوض شده
پنجشنبه 22 آبان 1404 12:33
رنگ مهر و عاطفه رنگ وفا عوض شده رنگ عشق و همدلی رنگ صفا عوض شده چشمهها خشکیده و رودخونهها بستر خاک رنگ سبز درّهها گل تپهها عوض شده گل نفرین در اومد به دشت سبز آرزو رنگ دریا لجنی بوی گلا عوض شده همه جا ضجّه و شیون همه جا اندوه و غم تو میگی رنگ پایین رنگ بالا عوض شده رنگِ سرخ لالهها سیاهتر از بختِ منه رنگ خورشید و...
-
رنگ دیگرگون می شود و
پنجشنبه 22 آبان 1404 12:33
رنگ دیگرگون می شود و شکل از هم فرو می پاشد و دیوار نگاه فرو می ریزد و کودک نور می گرید و من دلخوش به آنم که میان هزاران جفت چشم تو هم می بینی. پروانه رقص چاقو می کند و شمع تولدت مبارک می گوید و شب به درازا می کشد و من دلم شاد است که میان هزاران گوش تو هم می شنوی. اما چگونه بیابم تو را؟ میان این همه چشم های کور از رنگ...
-
آدمی را یک بهانه بیش نیست
پنجشنبه 22 آبان 1404 12:30
آدمی را یک بهانه بیش نیست برای ماندن عشقی که در خیالِ پرواز، بال میکشد سیدحسن نبی پور
-
ناگهان میرسی از راه
پنجشنبه 22 آبان 1404 12:30
ناگهان میرسی از راه نکند ماهِ آبانی... شرقیِ مهگرفته در جنگل خنده داری برای شاعرِ خود؟ به همین مردِ رنجورِ بارانی... فصلی از تشنگی دارد با خودش این کویرِ سکوت تو بیا، زخمهی زیبا بنوازم، به سازِ آزادی کاکُلیها همه در خون مشقی از درسِ بیداری... و کسی شعر میخواند و کسی قصه میگوید و کسی بیکسانه در پاییز در خودش...
-
به هرجا بینم از تو رد پایی
پنجشنبه 22 آبان 1404 12:26
به هرجا بینم از تو رد پایی تو با هر کس به جز من آشنایی قریبِ غربت عشق تو گشتم نپرسیدی چرا رفتی؟ کجایی؟ پرِ طاووسِ رنگینِ بهارم زدی تیشه به ریشه از جدایی تو گفتی بید مجنون سایه دارد ندیدم سایهای، بس بیوفایی تو صد دروازهٔ شهر فریبی کجا باید نشینم تا بیایی فروغ قاسمی
-
یک عکاس آمد.
پنجشنبه 22 آبان 1404 12:25
یک عکاس آمد. او نه پروانهی در حال پرواز، و نه کرمِ در حال خزش را دید. دید سکونِ زیبا را. مرا در قاب گرفت؛ «بوم سفیدِ یخزده». گالری شلوغ بود. همه مبهوتِ قاب بودند. "زیباست!" "چه تراژدیِ باشکوهی!" تحسین میکردند نقطه پایانِ من را. من، در عمقِ بلورِ یخ، هنوز دردِ نرسیدن به فردا را میکشیدم. اما آن...
-
آه ای دُر به تاراج رفته ام
چهارشنبه 21 آبان 1404 12:05
آه ای دُر به تاراج رفته ام ای رایگان گنج به دستم آمده من مفت حراجت به دهر و روزگار کردم خام گشتم کز برای درد و اندوه گذشته یا به سودای تهی و پوچ آینده روی تو با هیچ، آه با هیچ قمار کردم آه ای کرده تو را امید فردای دگر پستت باد آوردت لیک باد آورده، رود چون باد از دستت آه بگذار تا بگویم این سخن ای گنج قارونم نقد تر از...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
چهارشنبه 21 آبان 1404 12:03
-
چشم بر روی زمین ، این پا و آن پا می کنی
چهارشنبه 21 آبان 1404 12:01
چشم بر روی زمین ، این پا و آن پا می کنی هر چه می گویم بمان، امروز و فردا می کنی شرمِ روی صورتت من را کلافه می کند با خودت هی زیر لب شاید تو نجوا می کنی من هراسم را چگونه از تو پنهان می کنم؟ شاید از طرزِ نگاهم باز پروا می کنی سردی قلبت سرایت کرده به دستانِ تو توی این گرما، تو دستت را چرا ها می کنی؟ ناگهان خیره به من...
-
در امتداد این بی نهایت ها،
چهارشنبه 21 آبان 1404 11:59
در امتداد این بی نهایت ها، کاش جهانی دیگر باشد!... که مرا به تو پیوند دهد! شروعی دوباره اما... اینبار زیباتر!... طلوع آفتاب را، با تو به نظاره بنشینم! محکم تر بغلت گیرم! و دستانت را هرگز رها نکنم! با هم از خواهرانه هایمان بگوییم! از حرفهای ناتمام! از حسرت هایی که بعد رفتنت، بر دلم ماند!... شاید وقتی دیگر!... جهانی...
-
پاییز
چهارشنبه 21 آبان 1404 11:58
-
... دیدار تو
چهارشنبه 21 آبان 1404 11:55
... دیدار تو نو میکند مرا و آن عشقِ کهنه را، چون نسیمی که روشن کند آتش درونِ خاکستر را مروت خیری
-
دلم با شوق رویش خانهای در باد میسازد
چهارشنبه 21 آبان 1404 11:54
دلم با شوق رویش خانهای در باد میسازد نگاهش آتشی در برگ این شمشاد میسازد نه زاهد میفهمد شور دل را، نه ملامتگو که ساقی میفروشد جام و او، سجّاد میسازد به جای صومعه، خلوتگه ما بزم یار افتد که آنجا عشق، محراب است و دل امداد میسازد به چشمم گر بخندی، عالمی را برهم افکنم که این ابروی شوخ، از آه من فرهاد میسازد نپرس...
-
تو که میآیی
چهارشنبه 21 آبان 1404 11:52
تو که میآیی دنیا مثل شیشهی مهآلود صبح صاف و روشن میشود، هر تار مه کنار میرود و نور آرام روی دل من مینشیند. صدایت نسیمی است که روی شاخههای دل من میرقصد، برگها را نوازش میکند و بوی خاک تازه را با خود میآورد. خندهات رنگ آفتاب را در قلبم میریزد و من، ساده، با هر نگاهت میآموزم چقدر عاشق بودن میتواند سبک و...
-
از تو همین خواهم که فردایی چو آید
چهارشنبه 21 آبان 1404 11:51
از تو همین خواهم که فردایی چو آید من باشم و تو باشی و کوهی طراوت خواهم بمانی بر سر عهدی که بستی خواهم که پُر باشم از آن عطر و هلاوت خواهم غمم کم دیدنت باشد که شاید یادم شود اندوها و رنج ها و آن ملالت گاهی تو خاکم می نمودی با کلامت گاهی تو غرقم می نمودی در نگاهت هر آن و هر لحظه که دوری می نمودی من بیشتر گُم می شدم در...
-
کسی وضو میسازد
چهارشنبه 21 آبان 1404 11:49
کسی وضو میسازد با اشکِ چشمی که دریا بود. قبلهاش نه در افق که در عمقِ چشمانِ زنی روشن است. کمر میبندد به نمازی بیاذان به سکوتی که بوی حضور میدهد. میگوید: شهادت میدهم به یگانگی عشقی که در سینهام میتپد بینام بیجهت بیپایان. در قنوتِ خویش دعایی نمیخواند تنها دستهایش شاخههاییست که از خاکِ تن به سوی نور...
-
در این دنیـای ظلمــانی، جوانی را نمی خواهم
سهشنبه 20 آبان 1404 12:14
در این دنیـای ظلمــانی، جوانی را نمی خواهم در این سکوت نــادانی ،زبـانی را نمی خواهم فضــای دل کـوچک ما عـالمی به بال گشودن بال بســته نشســته ام آسمــانی را نمی خواهم نیک روایت کــنند راویـان شیـوهء عشق مارا اغــراق نــابجــا و افســانه ای را نمی خواهم چـه تبــاه شد عمر ما بـهر جفـای زیبـا رویان خود جوی دلا وسوسۀ...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
سهشنبه 20 آبان 1404 12:11
-
در دستان من
سهشنبه 20 آبان 1404 12:11
در دستان من گرمای بهاری مانده، همچون نسیمی که از دشتهای نسترن میگذرد و عطر شکوفههای سپید را بر دوش میکشد. چشمانت، دو دریای لاجوردی، که ماه در آغوششان به خواب میرود و ستارگان، غرق در حسادت، به تماشای این رؤیا مینشینند. لبخندت، طلوع خورشید است بر کوهستانهای مهآلود، که با هر پرتو، جان تازهای به جهان میبخشد....
-
در فصل دلم که مهر او لبریز است
سهشنبه 20 آبان 1404 11:56
در فصل دلم که مهر او لبریز است انجا که سخن ژرف و خیال انگیز است انجا که گلستان هنرهای لطیف با یاد وخیال دوست، حاصلخیز است در گوش من اهسته نسیمی میگفت: او زاده ی جاودانه ی پاییز است سرگشته ی کوچه های ادراک شدم انقدر که او مبهم و سحر امیز است دریاست و من با همه ی همت خود هرقدر که توصیف کنم ناچیز است داود رزاقی راد
-
گردون نگرم زمین درآن هیچ باشد
سهشنبه 20 آبان 1404 11:55
گردون نگرم زمین درآن هیچ باشد گر گردش دهر کند شود می پاشد ذهنی که شده کاشف اسرار جهان روزی به عجب پای گذاشتست در آن از سنگ و غبار کهکشان در جایی گلرخ شوی و بدین جهان می آیی یک چند نظاره میکنی در افلاک باز ذره شوی ، فرو روی در این خاک آبی که زتو موج گرفت چون پرگار ساکن شود و محو شود آن اثار کس شاهد این سفر نباشد ،...
-
در تو روح نقاشان دنیا حلول کرده
سهشنبه 20 آبان 1404 11:53
در تو روح نقاشان دنیا حلول کرده دستانت معجزهء قلم دارد دستانت ، همان که می نوازد قلمت می چکاند نقش عشق روح اساطیری تو خطوط کاغذی زندگی را سبز می کند در تو روح نقاشان دنیا حلول کرده نگاهت جادوی رنگ دارد از چشمانت خورشید می تابد نقش می بندد پیکرت بر بوم رویا در تو روح نقاشان دنیا حلول کرده سمیه کریمی درمنی
-
وقتی که حرف های نگفته فراتر از درد است
سهشنبه 20 آبان 1404 11:52
وقتی که حرف های نگفته فراتر از درد است وقتی خزان نیامده رخسارِ باغ او زرد است مثل سقوطِ تکه ای از کوه یخ در آب در خود فرو رفتن پناهِ امنِ یک مرد است از هر نبردی خسته بر تسلیم آماده است مثل درختی که تبر خورده نیفتاده است فرسنگ ها دور از خیال و آرزوهایش گویی نهنگی روی خطِ ساحل افتاده است با صبر میسازد تمام روز و شب ها...
-
نظم جهان بهم می ریزد
سهشنبه 20 آبان 1404 11:50
نظم جهان بهم می ریزد ...ابریشم کوره راه می شود تاجران را کهکشان ها به اعتصاب دوران را خط می زنند ماه ایستاده می میرد در هذلولی نظم آفرینش ماهها به هم میریزد زمستان اغاز میشود در تموزی گرم روزها وارونه از غروب به طلوع می رسد آنگاه که چشمانت شروع تشویشی در من باشد و من .... اقبال طاهری