-
بعد از هزار سال دوست داشتنت
یکشنبه 27 خرداد 1403 11:56
بعد از هزار سال دوست داشتنت دوباره در من تکرار میشود دوباره سیحون و جیحون طغیان میکنند و در شورهزار گونههایم سیلاب میکنند دوباره چون میهمانان ذلیخا دستانم را بریدم دوباره قلبم به تپش افتاد و شکستند کتیبههایش کتیبههایی که فقط چشمان تو میتواند ترجمه کند که این هزاره تلخ چگونه بر من گذشت صبریه محمدی
-
دلم گرفته شد بیا سری به عاشقت بزن
یکشنبه 27 خرداد 1403 11:55
دلم گرفته شد بیا سری به عاشقت بزن صدای دل هزین شودسری بطالعت بزن فرشته دلت اگر قرین عاشقی چو شد گنه مکن بیا تو دل سری بعارفت بزن جفا نشد سزای من بیا تو مهوشم بمان اسیر راه تو شدم سری به شارعت بزن بتاچنین مکن بدل ذلیل این و آن شدم تو یاد من بکن بیا سری بسایه ات بزن نفس شدی بیا دلمکه مرغ عاشقت منم بدون توقفس شدم سری...
-
بینوا دخترک همسایه گویی از درد همی می نالد
یکشنبه 27 خرداد 1403 11:54
بینوا دخترک همسایه گویی از درد همی می نالد گویی افسار دلش را به زمان داد و بسی می نالد آن زمان که دل او را پر خوناب بکرد ای دریغا شده آتشکده و باز دمی می نالد بی نوا دخترک امشب غزلی ناب سرود غزلش رفت و دلش ماند و کسی را که همی می نالد تاج گردون که دلش را به زمین خوش می کرد این زمین بود که سرور شد و گردون که دمی می...
-
بهار آمد،زمستان را خبر کرد
یکشنبه 27 خرداد 1403 11:53
بهار آمد،زمستان را خبر کرد با این کارش،زمستان را به در کرد گل و سبزه،ز هر سو پر کشیدند شکوفه ها،نهال ها را به سر کرد قیامت را،تجسّم می شود کرد بهار با صور،گل ها را خبر کرد پی اش،باد بهاری می شود یار که با این کار،باران را به بر کرد یاور ابراهیم نتاج
-
پیله را میرُفتم
شنبه 26 خرداد 1403 12:23
پیله را میرُفتم با خود گفتم: کسی چه میداند شاید عشق، وابسته به حضور دیگری نیست شاید عشق، خاصیتیست در من که باید از عمق دلم استخراج کنم کسی میتواند عشق را توصیف کند؟ چه میدانم بگوید: مثل درخت سبز است مثل نور هبوت میکند... در حین رُفتن چند کتاب یافتم کنارم جای میدهم میخواهم فردای پروانگی آگاه باشم عمر پروانه یک...
-
پاییز را بگو
جمعه 25 خرداد 1403 12:23
پاییز را بگو این سرما باید باشد تا عاقبت بهار بیاید برهنه بمان لباس گرم هایم را جمع نکرده ام زمستان در راه است فروغ فرهام
-
بر سر عهدت بمان
پنجشنبه 24 خرداد 1403 12:25
بر سر عهدت بمان و نشانت را مگوی همه راههای ممکن را به جستجوی تو خواهم بود یافتنات شاید هم چندان مهم نباشد میدانم که به راهافتادن بوی موهای تو را میدهد. و جادهها مصالح اولیه بهشت بودهاند علیرضا غفاری حافظ
-
کوه ها چه آسان خاموشند
چهارشنبه 23 خرداد 1403 12:22
کوه ها چه آسان خاموشند عشق را فریاد می زنند دل به دریا می دهند و دریا با آهنگ پر خروش خود صبح بخیر می گوید به مرغان دریائی بی صدا و در شهر ما پاهای برهنه بر سنگ فرش کوچه ها چه پر هیاهو،چه پر صدا پاهای برهنه می نگرند با افسوس به کفش های جفت شده در ویترین مغازه ها خاموش و بی صدا خاموشی را باید شنید کجاست گوش شنوا؟ دکتر...
-
شهر من تلخ تر از بیداری ست
سهشنبه 22 خرداد 1403 12:21
شهر من تلخ تر از بیداری ست به سفیدیِ صورتی بیمار به سیاهیِ آهن و سنگی، که به کولش نشانده اند انگار به جای شانه لای موهایش تیر برقی کشیده اند انگار به جای غنچه های گیلاسش می نشیند کلاغ در به دری به روی تیر برق موهایش ابر هایش مگر زمین خوردند ؟ که آسمان کبود و تب دار است به خیابانِ خشک دستانش عرقی سرد از او می بارد آدمک...
-
فرهاد لطفا تیشه ات را چند روزی
دوشنبه 21 خرداد 1403 11:27
فرهاد لطفا تیشه ات را چند روزی تا کوه غم بر شانه ام سامان بگیرد سبک و سیاق عاشقی را نیز لطفا تا عشق مرده در دل من جان بگیرد عمری حذر کردم من از جادوی چشمش ترسم که کفر چشم او ایمان بگیرد تا کم شود درد فراغ من به ناچار در کوی او باید دلم اسکان بگیرد قصد سفر دارد شنیدم ، مَحرَم ی تا هنگام رفتن بر سرش قران بگیرد زخم زبان...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
دوشنبه 21 خرداد 1403 11:26
-
هرآنکه در مه ماتم عزانگه دارد
دوشنبه 21 خرداد 1403 11:25
هرآنکه در مه ماتم عزانگه دارد خداش در دو جهان از بلا نگه دارد خوشا بحال کسی کو حسینی گشت حقیقتا ادب و هم وفا نگه دارد به زیر پرچم عشقش نشسته ام عمری بدان امید عطایش مرا نگه دارد همیشه خواهش وایمان وآرزویم هست خدا مرا زگناه وخطا نگه دارد به روی پل نلغزد محب اهل البیت بدان که سید بطحا ورا نگه دارد منم گدای حسین وهمین بس...
-
چندیست به دنبال خودم گم شدهام دوست
دوشنبه 21 خرداد 1403 11:25
چندیست به دنبال خودم گم شدهام دوست مظنون به آن قصهی گندم شدهام دوست بس خسته از این مرغ هوس بر سر دوشم حرف دهن جملهی مردم شدهام دوست رفتم به درون تا که بسوزد پرِ دیدار از شوق سحر در پی انجم شدهام دوست دیدم ته جامم رخ خود در تو دم صبح تسلیم به آیین مِی و خُم شدهام دوست بستم به کمر آتش زنار چو آن شیخ در کعبهی...
-
او که از عاشقی و رسم وفا دم می زد
دوشنبه 21 خرداد 1403 11:24
او که از عاشقی و رسم وفا دم می زد غصه هایش به دلم یک شبه باری شد و رفت پیچکی بود که دائم به تنم می پیچید آنقَدَر رفت به بالا که بهاری شد و رفت بر سر راه من ِ سنگ اگر آمده بود رود بی حوصله ای بودکه جاری شدو رفت سادگی از من و دل بود که بازیچه شدیم کفتری بود که هم رنگ قناری شد و رفت رفتنش حادثه ای بود که ویرانی داشت نزد...
-
گل
دوشنبه 21 خرداد 1403 11:23
-
هر چند گذشته از شب و تنهایم
دوشنبه 21 خرداد 1403 11:22
هر چند گذشته از شب و تنهایم دیدار گلی سرخ شده رؤیایم می سوزم و بیقرارم و می ترسم ای حضرت عشق دل کند رسوایم محمد صادق بخشی
-
یارِ ما رفت و دگر یادی ز ما حتّٰی نکرد
دوشنبه 21 خرداد 1403 11:21
یارِ ما رفت و دگر یادی ز ما حتّٰی نکرد پشتِ سر حتّی نگاهی بر منِ تنها نکرد... آهازین بختِ سیاهیکه گریبانگیرِ من عاقبت رحمی بر این دیوانهٔ شیدا نکرد... گریهها کردم کهدریا از دلش خون میچکید بیوفا دنیا که از دریای خون پروا نکرد... یارها دیدم دلم سوخت و نگفتم با کسی ای بمیری دل کهاز سوزِ تو این سودا نکرد... منتظر...
-
باز هم شب شد
دوشنبه 21 خرداد 1403 11:21
باز هم شب شد شب هنگام غم دیرینه یاد کرد مرا بی آنکه پرسد کجا بودم انگار ماه هم زین غم آشکار آگاه بود زیبا تر از همیشه میدرخشید و زیبایی اش را که انگشت نشان بود به رخ میکشید علی مرتضی موحدی
-
کاش میشد لحظه ای با دلم خلوت کنم
دوشنبه 21 خرداد 1403 11:20
کاش میشد لحظه ای با دلم خلوت کنم از نگاه واز شُکوه و از صدایت بادلم صحبت کنم کاش میشد لحظه ها را در بغل انباشت کرد در سکوت و در فراق برداشت کرد کاش میشد اختران در روز دید خوشه یِ پروین را از نور چید.. کاش میشد جایِ تیشه ریشه داشت جایِ گریه در فراق اندیشه داشت... آرش خزاعی فریمانی میرزا
-
کراوات میشوم
شنبه 19 خرداد 1403 12:19
کراوات میشوم میپیچم بر گردنت مرا به آغوش خود محکم گره بزن نازنین لقائی
-
آمد حدیث عشق را ویران کرد و رفت
جمعه 18 خرداد 1403 12:18
آمد حدیث عشق را ویران کرد و رفت تیری به قلب من زدو گریان کردو رفت آمد صفای عشق را هم از باطنم زدود خاکی بسرم ریخت و بیجان کردورفت آمد ندانست که مهر و محبتم چه گشت از فصل پاییز بودو زمستان کرد و رفت آمد مرا هم چو قربانی عشق خود نمود زخم زبان ها شنیده بودم آنم کرد و رفت حرف ازحقیقت گفته بودم و اککم بکرد بار ها رنجیده...
-
دل پیرم دوباره عاشق گشت
پنجشنبه 17 خرداد 1403 12:18
دل پیرم دوباره عاشق گشت باز دیوانه هم چو سابق گشت بس که خون خورد در پی هجران دیده گانم گل شقایق گشت آن دقایق که سر بشد با او بهترین عمرم آن دقایق گشت روی امواج چشم او این دل در خیا لم مثال قایق گشت کشتی آرزوی من دیگر هدف بادناموافق گشت عشق با عقل در ستیز افتاد عشق در این جدال فایق گشت شکر ایزد میان این آشوب چشم من باز...
-
ای مرغِ سحر ناله سُرا آلتِ دستم
چهارشنبه 16 خرداد 1403 12:17
ای مرغِ سحر ناله سُرا آلتِ دستم درگیرِ فراقم که کنون مستِ اَلَستم از شوقِ وصالست عیان گشته اَلَستی دِه جامِ مِی هستی که بیگانه پرستم کیست آنکه مرا یاری کند مستی در آیم مستانه ی بی ساقی چه آستانه پرستم بس سینه ی من پر شرر است طالبِ شرَم آتش بِکشانَم دو جهان شعله ی مَستم بیگانه چه ترسم که غمَم گشته بَرِ دوست پر نام و...
-
فرا زمینی
سهشنبه 15 خرداد 1403 12:27
فرا زمینی شاید فرزندان ما اینگونه شعر بگویند تاکسی های نور از مسیر مریخ عبور خواهند کرد در مریخ همایشی داریم بچه های کهکشان همسایه سنگ پرتاب میکنند انسانها از نور تغذیه میکنند جیمز وب کاردستی کودکان دبستانیست است انسان دنبال سلاحی است از اتمِ پیش پا افتاده قویتر تا آن را بر سرعتی بالا تر از نور سوار کند وبجنگد با...
-
دو بال پروانه می دمد
سهشنبه 15 خرداد 1403 12:26
دو بال پروانه می دمد تا جهان در یک طرف به خواب رود دست شب بر سر بی نوای بشر آرام گیرد مرغ حق با آهنگ برگ درخت تبریزی بخواند دو بال پروانه می دمد تا در طرف دیگر جهان خورشید از خواب بیدار شود آهنگ چرخهای آهنین سرد و زنگ زده جنگ را خاموش کند ما جهان را در آستانه نیستی فرو برده ایم بگذاریم تا بال پروانه بدمد آرامش بیاید...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
سهشنبه 15 خرداد 1403 12:24
-
شعر من هر غزلش شیوه ی گفتار من است
سهشنبه 15 خرداد 1403 12:22
شعر من هر غزلش شیوه ی گفتار من است حب ایران مهر ایران طپش جان وتن است تنم از اهن وجانم پر آواز پرستو خون جاری که به رگهاست چو مشک ختن است سینه گنجینه اسرارو زبان خامه دل عقل اغشته به ایمان و هدف اهرمن ست درد سنگین و غم دوست فراوان دردل دل بیتاب شکسته ست که غم دل شکن است عطر صد خاطره از نور شهیدان برجاست در دل و سینه...
-
کور شکند عصای دستش گر بینا بشود
سهشنبه 15 خرداد 1403 12:20
کور شکند عصای دستش گر بینا بشود عصایی که سال ها تکیه گاهش بُوده است چقدر آشناست،آدمی این چنین است ای رفیق بشکند هر چه هست زمانی که به عرش برسد... ابوفاضل اکبری
-
برای آنچه..
سهشنبه 15 خرداد 1403 12:18
-
به روی اسب عاشقی سپیده دم نشسته ام
سهشنبه 15 خرداد 1403 12:17
به روی اسب عاشقی سپیده دم نشسته ام به دیدن تو آمدم به راه کم نشسته ام به شوق این که شاهزاده ای شوی به قصه ام چه بیقرار در کنار تختِ جم نشسته ام به لطفِ مشعلِ هنر چنین جسور گشته ام به اعتبار او به مَرکب قلم نشسته ام اگر توانِ گام های ناتوانِ من شوی به قله های کوهِ اعتبار هم نشسته ام دقیقه های بی تو را دقیقه ای نخواستم...