-
نگاهش آتشین و لشکری از ناز دنبالش
دوشنبه 3 دی 1403 11:55
نگاهش آتشین و لشکری از ناز دنبالش گذر می کرد چون ماه و دل من باز دنبالش نه تنها من اسیر آفتاب مهر او بودم فراوان بود چون من عاشق و سرباز دنبالش تمام دین خود را ریختم در پای چشمانش همان چشمی که دارد صد هزار اعجاز دنبالش نمی دانم چه دیدم یا چه گفتم در ازل یا رب چو وا کردم دو چشم افتادم از آغاز دنبالش تمام عمرم از گیسوی...
-
دوری روی چون مَهَش غربت دل فزون کند
دوشنبه 3 دی 1403 11:54
دوری روی چون مَهَش غربت دل فزون کند یاد رخش چو میکنم عاقله ام جنون کند دلبر خوش نوای من مهوش خوش لقای من پای که می کشد زمین عقل مرا فسون کند امیرحسین سوری
-
دلم بی تاب چشمان تو گشته
دوشنبه 3 دی 1403 11:53
دلم بی تاب چشمان تو گشته بیا ای چشمه ی خورشید ای نور ببر هر چه سیاهی، وحشتُ غم بیاور نغمه ای از شادی و شور نگاهم منتظر تنهای تنهاست مگر این لحظه ها پایان ندارد؟ که بعد از قرنها چشم انتظاری به نامت بردلم باران ببارد شمیم عطر تو هر لحظه اینجاست در این آدینه های بی قراری تو را از عطر نرگس میشناسم تو بر چشم دل من آشکاری...
-
با ماه امشب از تو خواهم گفت ؛
دوشنبه 3 دی 1403 11:52
با ماه امشب از تو خواهم گفت ؛ تو شکلی از آغازی ، که پشت پایان ها سرسختانه پنهان شده است ... حجت هزاروسی
-
و چقدر من تنهها بودم..
دوشنبه 3 دی 1403 11:51
و چقدر من تنها ماندم،در تنهایی خود هزاران بار با خودم کلنجار میرفتم که تنها بمان،تنها بمان یکی می آید و جای او را میگیرد سالها گذشت،موهای سرم سفید گشت،من تنها گشتم،قلبم تنها گشت،مغزی که همیشه قلب را به سخره میگرفت هم تنها گشت ،هرگز فکر نمیکردم که این غم این درد،این تنهایی باعث شود که مغزم هم از پا در آید،آری.. درد...
-
بعد مدت ها که او را دیدمش
یکشنبه 2 دی 1403 11:55
بعد مدت ها که او را دیدمش آمد و با یک نگاه از من گذشت چشمِ من دنبالِ او می رفت و او بی تفاوت بود و حتی بر نگشت دور می گشت او چنان با هر قدم قلبِ من در سینه ام در می گذشت یادِ او همواره در فکرِ من است من ندانم حکمتِ این سَرگذشت علیرضا اسماعیلی همایون
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
یکشنبه 2 دی 1403 11:54
-
من از سردیِ نگاهت کمی میترسم
یکشنبه 2 دی 1403 11:53
من از سردیِ نگاهت کمی میترسم هم از آغوش و پناهت کمی میترسم کارم از گریه گذشته ، چطور خنده کنم من از آن چهره ماهت،کمی میترسم راه دوری که به پیش است، مکافات دارد من از این سختیِ راهت، کمی میترسم ر هِ عشق یک تنه پیمود، بسی تلخ گذشت من از این قلب سیاهت، کمی می ترسم فتنه گر هر چه کند او، دگر بی معناست من از افکار تباهت...
-
حاصل عمر گرانم داغ حرمان من است
یکشنبه 2 دی 1403 11:49
حاصل عمر گرانم داغ حرمان من است اینکه باشد یار دلسوزم نمکدان من است گر سراپایم بُود آلوده از گرد و غبار پاکی دامان صحرا و بیابان من است آنکه می بارد به شوقش همچو ابر نو بهار آسمان ابری چشمان گریان من است بر فروغ شرم چشم دلبران خود مناز کاین جواهر سرمه چشم غزالان من است گر بُود رسم مسلمانی نیازُردن دلی آن سیه چشمان...
-
عیدتون مبارک
یکشنبه 2 دی 1403 11:48
-
چشم از او ندارم چه نگاهی دارد
یکشنبه 2 دی 1403 11:46
چشم از او ندارم چه نگاهی دارد از ترس ،پناهم ده که سپاهی دارد نشناسد دگران ونگاه مادام کند اما بر دل من نگاه گاهی دارد عبدالمجید پرهیز کار
-
شبی به گریه و آهی نگاه خود بستم
یکشنبه 2 دی 1403 11:45
شبی به گریه و آهی نگاه خود بستم و دیدم اندر خواب، سر نهاده بر دستم چونان به گریه فتادم ز شور و شوق وصال که جامه ام تر و بر دوش من نشست دو بال ز مهر خود بکشیدم به روی ماهش دست و او به مهر بگفت: تا ابد کنارم هست به این کلام جمیلش مرا بِبُرد از هوش و برگرفتمش او را به عشق در آغوش بگفتمش که عزیزی و جان جانانی به هر شب...
-
رفاقت گنج زیبا درزمین است
یکشنبه 2 دی 1403 11:41
رفاقت گنج زیبا درزمین است به سختی پس به انسان که دهددست به هر گرگی درلباس میش مگو دوست به ناگه میشود چهره عوض پوسٹ داودچراغعلی
-
منم و حال با ماهور
یکشنبه 2 دی 1403 11:40
منم و حال با ماهور منم و تپه ماهور منم و عشق به آفتاب چه خوبه نور آن هور میسازم زندگیم را ، میان هور و ماهور دنیا چیزی ست چو وافور معتادم کرده خیلی همه ش چشمم میگرده ، دنبال چشمِ آهو دراینهمه سیزده بدر، حالی میده سکنجبین و کاهو همه ش پول و همه ش پول همه ش نبردی یکریز چقدر خنجر و چاقو ؟ قصابخونه ست اینجا ، یا آشپزخونه...
-
دشمنی آمد که آخــــــــــر، خنجری بر من زند؟
یکشنبه 2 دی 1403 11:38
دشمنی آمد که آخــــــــــر، خنجری بر من زند؟ دید خود آغشتـــــــــه در خونم، کجا خنجر زند؟ گشت نالان گفت، کو سهـــمِ من از خنجر زدن؟ نیست حتی نقطهای سالــــــــم ز تو بر این بدن این چه زخــــــــمِ ناجوانمردانه بر اندام توست؟ مرده بادا آن کسی کو، اینچنین خونخواه توست گفتمش زخمی که دیدی بر تنم، از دوســت بود دشمنِ...
-
اسمش یلدا بود .
شنبه 1 دی 1403 11:57
اسمش یلدا بود . همسایه اطلق اجاره یکساله . ومنم،تازه شده هشت ساله . خردسالی شیرن بود ،زیباروی شش ساله . گیسوانی،چوابریشم نرم . بافته شده بلند، برنگ سایه . چو شب یلدا بلند بود مویش . خنده هم هر لحظه بر رویش . من ندانست ،که چیست یلدا شب . که چرا هست .وچه باید باشد . تا که مادرش دعوتی کرد مارا . که رویم اطاق انها ونباشیم...
-
نگذار پوچ وو بی معنا شم
شنبه 1 دی 1403 11:55
-
ناقوس عمر تا کی در سکوت فریاد میزنی
شنبه 1 دی 1403 11:55
ناقوس عمر تا کی در سکوت فریاد میزنی کابوس زندگی تنها بیهودگی تنها بیفایدگیست تا کی در پی نان از پی شکم آن از پی نَفَس با مغز خالی و فکری که شد اسیر نَفْس تا کی به نام من قرعه سرگشتگی شوریدگی زنید بیداری از پی چه بود خواب دوباره ای بده مرا رویا جلیل توانا
-
این رد پای مانده بر دل
شنبه 1 دی 1403 11:54
این رد پای مانده بر دل هورت می کشد هر شب دلتنگی را می پیجد آوازی غریب در خلوت تنهایی از انعکاس خاطراتی دور که یادگاریست از دلبستگی به آشنای غریبی که کاش غریبه می ماند. مریم ابراهیمی
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
شنبه 1 دی 1403 11:53
-
آغاز،
شنبه 1 دی 1403 11:52
آغاز، بادی بود که در گوشِ ما قصهی گنج را زمزمه کرد. ما، پسرانِ سادهی خاک، به امیدِ فردا، سوار بر قایقی پوسیده، دل به دریا زدیم. آسمان، خاموش بود و دریا، چشمانی نیمهباز که نگاهش را از ما نمیدزدید. محمد، که همیشه لبخندش پناهِ خستگیهایمان بود، پارویش را به آب سپرد و گفت: گنج، همینجاست، پشتِ موجی که هنوز نیامده. و...
-
کیم من بلبلی دلگشته خونی
شنبه 1 دی 1403 11:50
کیم من بلبلی دلگشته خونی غریبی بی کسی بی آشیونی چو مجنونی ز شهر آواره گشته اسیر وادی عشق و جنونی همون گمگشته در کوه و کمرها ز چشمون فلک افتاده دونی به دوش افکنده بار حسرت و غم ز سنگینی شده پشتش کمونی ندیده نوبهاری در همه عمر شده آشفته از باد خزونی همون جان داده بهر دیدن یار کفن پوش دیار بینشونی فروغ قاسمی
-
در کوچه مان کسی می خواند
شنبه 1 دی 1403 11:49
در کوچه مان کسی می خواند کودکی یا مردی؟ من نمی دانم کوچه مان تاریک است اما شب نیست چندی ایست روز هایمان تاریک است از برای چه؟ بی برقی اولش سخت بود اما دیگر عادت شده است مثل خوردن خوابیدن زندگی کردن با سختی لب فرو بستن با همه حرف های که بر دل داری یا دیدن کسی که در گوشهی خیابان با پتویی بر سر افتاده است یا که پنداری...
-
پادشاها. به فرمان تو شعری گفتم
شنبه 1 دی 1403 11:48
پادشاها. به فرمان تو شعری گفتم صله ای دِه..مرحمتی قندو نباتی...چیزی ؟ .. یا که بگذار نگاهت کنم سیررررررو شرور... جای خلوت که کسی باز نگوید هیزی... شعرم اینست.. بوی گل میپاشی از عطرت هوا آکنده شد بوی گل های جهان از عطر تو شرمنده شد... سارا سلامی
-
تن سپرده به باران پاییزی،
شنبه 1 دی 1403 11:46
تن سپرده به باران پاییزی، شاخه ای که در سر هوای بهار دارد فرشته سنگیان
-
حجاب
جمعه 30 آذر 1403 12:05
حجاب گشته بازیچه ای بر دست دشمنان واین وآن خونها برزمین ریزندوآخرش گویندبانومویَت بپوشان حجاب بر هر دین آمده و اثباتش آسان لیک بر اجباری نیامده در هیچ دین و ادیان نماز بر هر دین طبق آیین خودش اثبات باشد اجبار بر خواندن و انجام فرائض بر دین نباشد آن دین که بر اجبار تو را بر خداپرستی کشاند از همان آغاز مشخص،حیله وحربه...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
جمعه 30 آذر 1403 12:02
-
مشغول مرور گذشتهام
جمعه 30 آذر 1403 12:01
مشغول مرور گذشتهام برای امتحان آینده و اما حال حالی نمانده با هر نفس مردود میشوم هومن نظیفی
-
خدای مهربانی ها ، به دی در شام می آید
جمعه 30 آذر 1403 12:00
خدای مهربانی ها ، به دی در شام می آید در این شب مرغ آمینی ز عرش و بام می آید اگر چه تلخ و دشوار است بر ما زندگی دائم ز جمع اهل دل این شب ، عسل در کام می آید نه ما خرسند و خشنودیم ، نه خلق بینوا دیگر به لطف همدلی جانا ، شراب جام می آید شب اسطوره خوانی ها، شب دستان سرایی هاست کزین دستان و آن قصه ، یکی پرهام می آید شب...
-
شمعدانی
جمعه 30 آذر 1403 11:59