زخمه ی تار
بر سیم سکوت میلغزد
و لرزشی از موج
در خون واژهها میدود
چشمها
بادهای پنهان بیتاباند
واژهها
آینههایی از نور چرخان
بر پوست سایه
خشم، شور، شادی
نُتهای فراریاند
که از صفحه ی بیرحم زمان
میگریزند
و در حضور نامرئی هر نفس
میرقصند
جایی که قصه
در ریشههای خاکسترین جان
آه میکشد
دل، پیانوییست
و انگشتان اشتیاق
روی کلیدهای لحظه
برق میزنند
جرقهای
که شب را
دو نیم میکند
مادر
نوری پراکنده
در پستوهای واژه
پدر
سایهای
بر دیوار زمان وصله خورده
کلام
تکامل آرام است
و من
خندیدهام
فریاد شدهام
رقصیدهام
طوفان و آرامش
در رگهایم
همزمان میتپند
جهان
بر لبه ی لحظه
زمزمه میکند
راز آینه
راز کلام
رقص نهان حضور
در واژه
و نگاه
شیوا فدائی
کاشکی از همه من را تو جدا میکردی
نه که با یک دل وابسته رها میکردی
به دلم آتش عشق تو فقط برپا بود
کاشکی غیظِ جدایی به ادا میکردی
به جفا عهد بجان بسته شِکَستی لیکن
چه غمی بود شکستن به جزا میکردی
اشک شد همدمم و خنده فراموشم شد
که چرا با منِ دلداده چنین تا کردی
رفتی وبعد توشب خیس قدمهایم گفت
که اگر بود کنارت تو چه ها میکردی
چای سردیست لب پنجره با رویایت
سر صحبت به خطا بود ! چرا وا کردی؟
عادل پورنادعلی
تمام قطر عشق را
خندهها دویدند،
شعاعش را
نفسها کشیدند،
دور از شمردگی
مساحت نگاهها،
ما
در کوچکی شیرینی
بزرگترین
اتفاق هم شدیم
اتفاقی
که در هیچ محاسبهای
نمیگنجید؛
نه در جمع فاصلهها،
نه در تفریق روزها،
نه در ضرب تپشها
بعضی نزدیکیها
از جنس عدد نیستند،
از جنس کشفاند
مثل عشق
که خارج از هر فرمولی
با لمس کوتاهی
در لحظه ای بی بدیل
حل میشود
نازنین رجبی
تا نگفتهام
دوستت دارم...
بایست!
شاید
این آخرین پنجرهایست
که به سمتِ من باز است.
تو نمیدانی،
گاهی
یک نگاه
یک واژه
یک لبخند
میتواند کسی را
از پرتگاهِ ناامیدی
پس بکشد.
آدمها
میمیرند
نه از مرگ،
از نگفتن.
از سکوتِ بینِ دو ضربان.
از "کاش گفته بودم"هایی
که شبیه غروب
در دل میمانند
و هیچوقت طلوع نمیکنند.
بگو!
نترس!
بگذار این جهانِ سنگی
برای یکبار هم که شده
از گرمای یک کلمه
بخار کند.
دوستت دارم
اگرچه شاید ساده،
اما نجاتبخش است،
مثل آب
در گلویِ کویری.
تا نگفتهای
بگو...
قبل از آنکه فصلها
سرد شوند
و دستانمان
دیگر هیچ واژهای را
نتوانند
بگیرند...
آزیتا سمیع نیا
اگر آن ترک تبریزی به دست آرد دلِ ما را
فدایِ خندهاش سازم صفایِ هر دو دنیا را
درخشانتر زِ مهتاب است، و شیرینتر زِ گلچیدن
به نازش میتوان بخشید جهانِ شور و غوغا را
نه تبریز است در یادم، نه دنیا مانده در چشمم
که او آموخت بر دلها رموزِ ترکِ دنیا را
به خالِ هندویِ او ماند شبِ آرامِ دلداری
که میبخشد به دلها، شکیبِ بیمدارا را
چو بلبل بر لبش خوانم، ز شوقش شعله میگیرد
که در مژگانِ او یابم نگاهِ پُرتمنا را
اگر خواهد، به نازش هم بسوزد صد دلِ عاشق
به شوخی خندهای سازد، ویران کند دنیا را
به بوسه گر دهد رخصت، جهان از یاد خواهم برد
که در آن بوسه میچشدم شرابِ جانفزا را
و من در دفترِ دلها نوشتم با قلمِ خونین:
که دختِ ترکِ تبریزی ربود از من تقوا را
علیرضا عیوض نژاد
دل به شوق تو زدم، تا به فروغ آیم باز
با غزلهای پر از آتش و خون آیم باز
سینهام سوخته از مهر تو، ای جانِ دلم
بر بلندای قفس، چون به سرور آیم باز
نام من گر نرسد بر لب اهل خرد
با تو و عطر تو، ای عشق به سوی آیم باز
در دل شب، به دعا زمزمهات میخوانم
تا به صبح از دل شب، سوی قرار آیم باز
گر چه بینام و نشانم، به تو دل دادهام
با همین عشق، به اوج از دل خوار آیم باز
مریم نقی پور خانه سر
دوست دارم که چو برگی به هوا سر بنهم
خواهم از شاخه ی دنیا به نسیمی برهم
یا چو ماهی بپرم رقص کنان بر سِنِ شن
دوست دارم که ز دریای خود از تن بجهم
سحرفهامی
رهایت میکنم
قول میدهم
به قلبم
که بیشتر ناراحت نشود
بیشتر نشکند
بیشتر با مغزم کلنجار نرود به خاطرت و در آخر با بی اعتناییت از هم فروبپاشد.
نرگس بهزادی