بیا..من دسته‌های نرگس دی ماه را در راه می‌چینم

هوا سرد است 
من از عشق لبریزم 
چنان گرمم 
چنان با یاد تو در خویش سرگرمم 
که رفت روزها و لحظه‌ها از خاطرم رفته است 

هوا سرد است اما من 
به شور و شوق دلگرمم 
چه فرقی می‌کند فصل بهاران یا زمستان است؟ 
تو را هر شب درون خواب می‌بینم..

تمام دسته‌های نرگس دی‌ماه را در راه می‌چینم 
و وقتی از میان کوچه می‌آیی 
و وقتی قامتت را در زلال اشک می‌بینم 
به خود آرام می‌گویم: 
دوباره خواب می‌بینم! 
دوباره وعده‌ی دیدارمان در خواب شب باشد 

بیا.. .
من دسته‌های نرگس دی ماه را در راه می‌چینم.


"لیلا مومن پور ، زمستان 77"

چشمانت کارناوال آتش بازیست!

چشمانت کارناوال آتش بازیست!
یک روز در هر سال
برای تماشایش می روم
و باقی روزهایم را
وقف خاموش کردن آتشی می کنم
که زیر پوستم شعله می کشد!

از: نزار قبانی

می خواهی بروی..برو!!!

می خواهی بروی 

برو!

نگو 

زمان همه چیز را درست می کند

درخت که نیستم

در پاییز 

گریه کنم

در زمستان

سبک شوم


"محسن حسینخانی"

بیا .. اتفاق در آغوش های بسته می افتد

آغوشت را از
کابوس های سر ساعتت پس نگرفتم که رویش
دردهایم را بالا بیاورم ..
بیا .. چشم های پر حرفت را بیاور
می خواهم شهرزادترین قصه هایت را
به گوشم بیاوری
و دنیا برای چند دقیقه در تو خلاصه شود ..

بیا .. اتفاق در آغوش های بسته می افتد
بی آنکه به هیچ کجای تقدیر بر بخورد ..


{ هومن شریفی }

بیمار غمم عین دوایی تو مرا

من ذره و خورشید لقایی تو مرا

بیمار غمم عین دوایی تو مرا

بی بال و پر اندر پی تو می پرم

من کَه شده ام چو کهربایی تو مرا.

 

"مولانا"

تو فقط در را باز کن

    تنها آمده ام

          هیچ غریبه ای نیست

          تنم را در خانه گذاشته ام

          نگاهم را در خواب

          لبخندم را در عکس گوشه ی آینه

          زیبایی ام را هم پشت در می گذارم

          تو فقط در را باز کن

"آیدا عمیدی"

و زندگی آن‌قدر کوچک شد

و زندگی آن‌قدر کوچک شد
تا در چاله‌ای که بارها از آن پریده بودیم

افتادیم


"گروس عبدالملکیان"

ماه خود را پیدا نمی کنم.

آسمان را زیر و رو می کنم

از سر خشم

ستاره های لوسی را که مدام چشمک میزنند

در سطل میریزم

ماه خود را پیدا نمیکنم

تو کجایی؟

 

(رضا چای چی)

با غروب‌های غمگینی که دارم

با غروب‌های غمگینی که دارم
با آسمان نیمه ابری چشمانم
با ایمان معصومانه‌ام به حفظِ هر چه خاطره
با شوقی که بدون تو ، از روزگارم پر می‌‌کشد
بگو
فرزند کدامین فصل باشم
که پاییز را به یادت نیاورم
و رنجِ مبهم برگ ریزان را ؟!


" نیکی‌ فیروزکوهی "