باید که ز مشق و مدرسه بگریزم
از بحث و جدال و فلسفه بگریزم
منبعد به حرف دل خود گوش کنم
از جبر و حساب و هندسه بگریزم
نعمت الله احسانی بنافتی
کنجِ همین اتاق کوچک
چایِ تلخ شیرین میشود
نه با قند
که با لرزشِ صدایی که بلد است
سکوت را از جایِ درستی بشکند.
اینجا ساعتها دروغ میگویند
زمان را باید با تلاقیِ نگاه اندازه گرفت
وقتی که مکث میکنی و
دنیا پشتِ پلکهایت
متوقف میشود.
مینشینی و تازه میفهمی
بزرگی همیشه به هیاهو نیست
گاهی فقط طمانینهایست
که قلبت را سُر میدهد
سمتِ نور...
و تو بیآنکه بخواهی
کاغذ میشوی
از همان کاغذهایِ کاهیِ قدیمی،
تا او هر چه دلش خواست
در تو بنویسد.
کوچههای ذهن
پر از تصویرهایِ همسان است
همین پتوهای پلنگی
پارچهایِ سفالیِ قهوهای
لیوانهایِ خشتی...
اینها اشیاء نیستند
فریادِ یک زیستنِ دستجمعیاند
که میگویند:
ما اینگونه بودیم
اما...
خورشیدِ هر کسی
مِدارِ خودش را دارد
هر چه بیشترخودت میشوی
بیشتر سنگینیِ
سایههایِ جمعی را
روی شانهات حس میکنی.
زندگی شاید همین باشد
ترکیبِ تلخیِ چای و
زبریِ این پتوهایِ آشنا
یک تابلویِ گلِ قدیمی
که به تو میآموزد
زیبایی در یکسان بودن نیست
در همین تجربهیِ تکیِ توست
هر لحظهیِ صمیمیت
یک فلسفهیِ مگو دارد
که نه در کتابها
که فقط میانِ حضور و لمس
فهمیده میشود.
پوران گشولی
عاشقی از من کنون یک مرد دیگر ساخته است
عشق از یک آدم بی دین پیمبر ساخته است
در دلم جز حسرت چشمان زیبای تو نیست
درد هجرانت مرا ای گل مکدر ساخته است
روزگارم را ببین از پشت خنجر می زند
آنکه خود با خشت جانم قصر مرمر ساخته است
زخم هایی را که من از نارفیقان خورده ام
ای بسا از تکه سنگی سخت گوهر ساخته است
گفت ساقی می پرستی بایدت آنجا که دهر
از سگان کوی و برزن هم قلندر ساخته است
زندگی این حوض نقاشی سرتاسر دروغ
ماهی دلمرده را در خود شناور ساخته است
عاقبت از من فقط یک شعر می ماند به جا
ورنه دست بی کسی جان را که پرپر ساخته است
مهدی اکبری ممقانی
پروانهها پروازشان کوتاه بود.
شرم بر من
که هنوز بر پشت خود
بال دارم.
دیانا نوری
یا رب از تو وجمالت گفتن کار من است
ز کنجی رفتن و
جزتو نشنیدن در جان من است
دلخوشیم و سر خوش ز بهارانی که از تو است
هر لحظه و هر جا همه آیینه جمال تو است
شهرزاد هر ساله در فکر بهارانی است
که از تو است
بهارانم را بیارا که می دانم همه از لطف تو است
وگر گل میخندد وگر فرش سفید می گستراند
همه از یک نگاه تو است
فاطمه رضائی یاسوج
زنجیرم در افکاری
که قبل از من
به دنیا آمده اند و
مرا به دنبال خود می کشند
در گیرند با خیالی بی مقصد
در این جهان پر هیاهو
چهار ستون تنم
زخمی دروغی
که راستی را فریاد می زند
شاید زنده بمانم
با نفس های پر تکرار
رو در روی تو
در آینه نگاه می کنم
چشمانم فرو رفته اند
در حدقه ی زمان
کسی را نمی بینند
روحم سرگردان و
بهانه ی فردا می گیرد
زلیخا احمدی
دل از نخست، اسیرِ کمندِ زلفِ تو شد
جهان ز خویش تهی، پر ز رنگِ تو شد
نگاه کردی و آتش فتاد در جانم
چه فتنهها که ز نرگسفریبِ تو شد
به بوسهای دل و دین رفت و خنده بر لب ماند
که هر چه بود، فدایِ نگاهِ تو شد
شکسته شد دلِ من، لیک خوشتر از پیش است
که هر شکست، به یُمنِ غمِ تو شد
به ناز میگذری، لیک در پسِ هر ناز
هزار وعده نهان در گذارِ تو شد
نه گل، نه باده، نه مه، هیچ فتنه چون تو نبود
لطافت از تو گرفت و عاشق جمال تو شد
مرا مگوی که «فاضل چرا چنین شیداست؟»
که هر که شد ز خود آگه، اسیرِ تو شد
ابوفاضل اکبری
بیدار شدن
غم انگیز است
در هیاهویی
که درآن
گنجشگها مرده اند
تا دوردستها
صدای خش خش
برگ ها شنیده نمی شود
و ورق پاره های خاطراتم
لابلای انگشتان تاول زده ای
دود می شوند
و
باران
گاهی
غبار رهگذران را
از سقف خانه ام
پاک می کند...
معصومه صادقی
در این یگانگی شورانگیز
از خود می گذرم
و مدام هوای تو را می نوشم
تمام من
در تبادلی مجهول حل می شود
آینه ای در برابر آینه
که دیگری را جز خویش نمی بیند
این جا، در این نقطه نهایی
نه من مانده ام، نه تو
تنها تنفسی واحد
در یک ریتم ابدی می تپد
دو روح در یک جسم
و دو سکوت
در یک آرامش ابدی
جای گرفته است
جهان، در این یگانگی ما
برای اولین بار، معنا یافت...
اسماعیل رئیسی