صورتکِ آینه

صورتکِ آینه
عبوس شده است
از بغضِ فرسوده یِ زنی
که رویاهایِ پوسیده اش را
گره می زند
به برگ هایِ پاییزی و
تمامِ وجودش فریاد می شود
زیرِ موجِ سهمگینِ آرزوها
شاید
یخ هایِ سکوتش
آب شوند و
فریادهایِ نیمه جانش قد بکشند

ساناز قورخانه

فردا دگر تکلیف روشن میشود

فردا دگر تکلیف روشن میشود
قلبم به مغزم دست به دامن میشود

فردا دگر در آینه او نیستم
فردا دگر تصویر من، من میشود

اینبار ابراهیم میسوزد ولی
سر تا سر بت خانه گلشن میشود

با چشم های باز در خاکم کنید
پلک میزنم یک دوست دشمن میشود

فردا جدال قلب های ما دوتا
جنگ میان سنگ و اهن میشود


احمدرضا بهرامی

ابر آغازگر شورش بارانی هاست

ابر آغازگر شورش بارانی هاست
دلخوشِ خیزش سرخ تو و ویرانی ها ست

خاک خیس تو اگر رویش نوری دارد
متبرک شده از همت قربانی هاست

زرد خواهد شد و آویخته از داری خشک
این سر سبز،که در بی سرو سامانی هاست

اوج زیبایی زیبا به تماشا شدن است
آنکه قلبش زده از سنگر سیمانی هاست

قهوه های قجری نوش لب آزادی
نه به دستان مصدق نه به کاشانی هاست

تیغ سرخ لب و خواب رگ ما بود که شست
خون مردان که سر کوچه ی ارزانی هاست

قرن ها میگذرند و به لبی خنده نبود
منتظر باش که کی؟وقت گل افشانی هاست

بی رشادت هنری زاده نخواهد شد در
کشوری که پُرِ فردوسی و خاقانی هاست

گرچه هر فصل خزان ماه بهاری دارد
تا به کی سهم شکوفایی آبانی هاست؟

سنگلاخ است زمین،مزرعه ها بی گندم
جنگ ما بر سر سختیِ رگِ کانی هاست

سهم آن بود رسیدن که گذشت از سختی
نه هر آنکس که دلش در پی آسانی هاست

متولد شده بر دوش پدر می جنگیم
گفته بودند شب آخر ایرانی هاست

کودکِ شیر که خون می خورد و می غرد...
بر سرِ مانده ی بی پیکرِ پایانی هاست

برهان جاوید

عشق راز گمشده‌ای‌ست

عشق
راز گمشده‌ای‌ست
در چشم‌هایت
که لب‌های من
در تنگنای آغوش
تعبیرش می‌کنند


سیدحسن نبی پور

عشق کجا. عاشق کجا. بی تایِ دُرّدانه کجا؟

عشق کجا. عاشق کجا. بی تایِ دُرّدانه کجا؟
دلِ پُر مهرِ گلِ یار کجا ؟ نگینِ فرزانه کجا؟
خالقِ عشق و زندگی ثروت و مالِ من توایی
ثروت و گوهرم کجا ؟ یکتایِ افسانه کجا؟
شبِ تاریکِ قلبم را چراغ و هم فروغی تو
خورشیدِ تابان را ببین تو شمعِ کاشانه کجا؟
بی تا ندایِ عاشقی ست سبو وساغر بِچِکاند
مستیِ جاودانگیست شراب و پیمانه کجا؟
پای نهادم مستِ عشق به جُرمِ لا یعقلِ دل
زندانِ عاشقان کجا ؟ محبوسِ دیوانه کجا؟
ساقی بنوش باده وخودرا بگردان درطواف
کعبه کجا ؟ زائر کجا ؟ قبلهٔ مستانه کجا؟
آباد نما خانهٔ دل نور و امیدش زِ خداست
عشقِ خدا در دل ماست منزلِ ویرانه کجا؟
مژدهٔ ما روز وصال. وصلتِ دل با آشناست
آشنایِ دلِ عشاق کجا؟ وصلتِ بیگانه کجا؟
کعبهٔ دل را چو یزدان ساخت بنیانِ غریب
کعبه کجا؟عشق کجا؟عشرت و میخانه کجا؟

امین تقوی

بحران خاور دور را رها کن

بحران خاور دور را رها کن
بحران.... پستوی خانه ایست
که عشق را
سالهای نزدیک
درون قابی زنگ زده
و خیالی
پر از جام های شوکران
به تصویر می‌کشد...

معصومه صادقی

در دلتنگی رازی است که کسی نمی‌داند.

در دلتنگی رازی است که کسی نمی‌داند.
چون نه آدم را خفه می‌کند،
نه می‌کشد
نه رها میکند.
بلکه مثل طناب دار دائم در گردنت است

کبری لطیف

برف می‌بارد...

برف می‌بارد...
گرمای نفس‌هایت را
زمستان به آتش می‌فروشد!

حسین گودرزی