در سرم جنگهای بسیار است، و تنها کشتهاش، منم...
بیپرچم، بیفریاد، بیفصل صلح،
میان من و خودم، آتشبسی نیست.
هر شب، سوارانی از خاطره
میتازند بر دشتهای خیال ،
و من، بر خاک افتادهام
بیآنکه کسی بداند: این سرزمین، تن من است.
زخمهایم را با نخ سکوت دوختهام،
فریادهایم را پشت پلکها دفن کردهام،
آنجا که اشک، شبیخون میزند به غرور.
هیچکس نفهمید...
چقدر برای نجات خود، شمشیر کشیدم،
چقدر در آیینهها، خودم را کشتم
تا کسی نپرسد: حالت خوب است؟
و حالا...
در سرم، پرچم سفیدِ وهمی افراشته در باد است،
و تنها کشتهی این جنگِ بیپایان،
فقط منم.
علیرضا رستاقی
تو را دوست دارم نه در یک صبح زیبا ناگهانی
یا در شبی مهتابی و یک روز بارانی
نه از آن دوست داشتن هایی که در بند دلیل باشد
یا بخواهم همچو من دوست داشتن هایت بی بدیل باشد
تو را دوست دارم
از آن دوست داشتن هایی که سرزده می آید
اما هیچ نمیرود و هر لحظه بیش از پیش می آید
تو را دوست دارم
نه از جنس آمدن که با رفتنی، پایانی بایدش
نه از جنس رفتن که به آمدن، خواهانی بایدش
نه هم از جنس خواستن که به داشتنت قانع باشد
تو را دوست دارم از دل که بی قید و بلامانع باشد
نه از جنس می که دربند پیمانه باشد
یا مستی که با میخانه بیگانه باشد
از جنس خودم که نخورده دیوانه باشد
تو را دوست دارم و نخواهم که بداری
تو را دوست دارم و نخواهم که نداری
چه باشد چه نباشد دوست داشتن ها
تو را دوست دارم
بی هیچ و با هرچه هست
سعید جلال فرد
گرد و خاک
می آید؛
از پنجره
از در
از دلم ...
می سابم
میشویم
آه... کجاست آینه صاف دلم ؟!
فرشته پورصدامی
مرا حل کن درونِ خویش
درونِ چای شیرینت
میانِ جنبشِ لبهایِ افسونت
مرا غرق کن در آغوشت
میانِ موجِ گیسویت
درونِ عشقِ دیرینت
مرا غرق کن درونِ
دوستت دارم هایی که
جاری میشود از لبهای سرخ و شیرینت
مرا له کن میانِ بازوانی که
حسابی بر منِ عاشق، سخت میگیرد
و عشقی که، تراوش میکند
از آن نگاهِ آتشینَت
مرا نزدیک کن بیشتر به بدنَت
حتی نزدیکتر از پیرهنت به تنَت
حسادت میکنم حتی به پوستِ لطیفِ تنَت
مرا حبس کن درونِ سینه ات
زندانیم کن پشتِ سلولِ سردِ بدنَت
در دادگاهی که قاضی، همان متهم است
محکومم کن به حبس ابد
پشت میلههای آهنینِ تنَت
به جرمِ عشق
به جرمِ دوست داشتنت
میثم علی شاه
دو چشم توست غزلساز آسمان هنر
شروع کن بنویسیم داستان هنر
دوباره، پنجره واکن، بتاب بر من و شب
به هم بریز خیال حسودکان هنر
تو را خلاصه اگر میشود مجسم کرد
هزار خمره شرابی در استکان هنر
هنرپسندم و با روسری به جنگ و جدال
که لای موی تو پیچان شده است جان هنر
به چشمکی، به نگاهی، به خندهای، نفسی
بیا و وسوسه کن باز با زبان هنر
بیا که از تب غم معبری است تا دل شاد
در این فراز و نشیبند عاشقان هنر
بیا بیا به درازای خنده پل بزنیم
بیا معالجه کن درد تاسیان هنر
محمد مهدی کریمی سلیمی
رفته ای....
و
رفتنت فراتر از دانسته هاست
هنوز زنده ام
گرچه پراکنده ام
ثانیه ها
گنجشک کوچکی ست که مغز به شیشه میکوبد.
دیده ای ؟
بیچاره هی تقلا.. به سمتِ بینهایت آبی
میکوبد تن
عشق بیرحم
شیشه بیرحم تر
...
بعد از تو زنده ام هنوز
گره خورده و عبوس
بیخواب ِ
پیچ های تندِ کابوس
عجیب نیست ؟
زنده ام هنور.
ملیحه ایزد
اشک است و شب و ناله ی جانکاه و دگر هیچ
شعر است و من و قافیه ی آه و دگر هیچ
از راه خیال آمده ام سوی تو امشب
با حال خمار و تن گمراه و دگر هیچ
خرما به نخیل است و من و حسرت چیدن
دستان پر از رعشه و کوتاه و دگر هیچ
آرامش یک شهر به این مسئله بند است
موی تو و قانون رضا شاه و دگر هیچ
تنها روش ناب و خوشآیند زلیخاست
افتادن یوسف به ته چاه و دگر هیچ
دلچسب ترین تجربه ی آذر چشمم
بوسیدن تو وقت بزنگاه و دگر هیچ
وصف رخت از فاضل و حافظ طلبیدم
گفتند که بنویس فقط ماه و دگر هیچ
محمد علی شیردل
بر روی ماسه های خیس ساحل زندگی
در ظهور ظهر
تلظظ لب هایی، از عطش سخت و سنگین
و چشم در افقی دور
درآرزوی موجی خروشان به سوی ساحل
تو رقص مرگ را در تن آشفته ی به ساحل افتاده دیدی
ماسه ها نیز سوزان، برتن عشق مرحم فراقمی گذارند
ای موج !پیش تر کمی پیش تر،
تن عشق محتاج یک مدّ از آب حیاتت
بیا.
بیا و در بر بگیر تا کالبد عشق جانی تازه بگیرد
مرضیه فتحیان