شب تاریکی بود
پی نوری بودم
پی دستی شاید
که پس از یک شب طولانی سرد
دست گرمی باشد
به پریشانی و ترسی که مرا می بلعید
تو نمی دانستی روح آزرده ی من گرگینه است
تو همان دست شدی
روح گرگینه ی من دست تو را زخمی کرد
چشمهایم بارید
دستهایت لرزید
قلب ناباور من این را دید
پنجه بر روح پر از زخم کشید
روح من از غم این درد به خود می پیچید
قلب من را بلعید
چیستم من حالا
خود نمی دانم من
سایه ای شاید باشم تنها
خالی از بودن
و
از خویش رها
مهردخت خاوری
زمین آرام میچرخد،
بیآنکه بداند
برنده کیست.
ما
شاخههای یک درختیم،
که در بادِ پاییز
از نامِ هم
سبز میشویم.
نه برای قمار آمدهایم،
برای رقصِ برگها،
برای خندیدن با آفتاب،
و نوشیدنِ نور
از چشمِ یکدیگر.
در هر نفس،
عشق
از میانِ ریشهها
میگذرد
و جهان،
چیزی جز تپشِ ما نیست.
سیدحسن نبی پور
روزها می گذرد
هفته ها ماه شود
ماه ها سال شود
بین این گردش نیکو
دلِ من
در پی روزی است
که تو
خط به خط
نقطه به نقطه
نقشِ ایام کشیدی و
شدی استادم
سمیه کریمی درمنی
اهواز، قلبِ سوخته من
دور از تو،
تنهاییام را رگ میزنم
چون کارون،
که خونِ دلتنگی
در رگهایش نمیگذرد.
کوچهها خاموشاند
و دیوارها،
به جای آغوش تو،
سایهام را در آغوش میگیرند.
تنهاییام را
نه با خون،
که با جوهر واژهها میگشایم،
شاید در رودی از شعر
به تو برسم.
خیابانهایت بوی غبار و غربت میدهند،
پلهایت
به دلی شکسته شبیهاند،
و نخلهایت،
ایستاده میمیرند.
من ماندهام
با داغِ شرجی و آفتاب،
و نام تو
چون ققنوس
از زبانههای دلم
هر دم
بر خاکستر امید
آتش میزند.
ای شهرِ شقایقهای سوخته،
در کوچههایت
ردّ کودکیام جا مانده؛
کودکی که با توپ پلاستیکی
تا دروازه کوچکش قد کشید،
اما امروز
با دستی تهی از تو ماندهام.
پرندگانت
راه کوچ را گم کردهاند،
و آسمان، هر غروب،
اندوه جنوب را
در چشمانم تکرار میکند.
اهواز...
ای شهر داغ و بیپناه،
اگر دوباره بازگردم،
مرا در آغوشت بگیر
چون کارونی خسته
وگرنه
تنهایی
پیش از تو
مرا خواهد بلعید.
تورج آریا
پروانه می داند عشق با شمع خطر دارد
در آغوشِ شمع رفتن به جان او ضرر دارد
پروانه به دامِ عشق دلبر اسیر است
پروانه می داند عاشقی درد سر دارد
این مردم هر کاری می کند دور باشد او
بیچاره پروانه با فضولان سفر دارد
پروانه در راهی عشق جان می دهد آخر
مردم نادان گوید عاقبت خون جگر دارد
شمع می داند کارش سوختنِ عاشقان است
هر دو می داند دلبستنِ شان خطر دارد
سجاد اوسیانی
من هنوز آن بچه غمگین پشت دفترم
من هنوز آن طفل شادم که بازیگوش
من هنوز منتظر مادر
من هنوز حسرت عشق پدرم
من هنوز به یاد طعم شکلات زیر زبون
من هنوز بازی کودکانه و کارتون
من همان تغییر جسمی بلوغ
من همان تفکر و حس نبوغ
من هنوز حس و نو و تازه
من همان شب گریه زائو ، همان تبعیدی دردم
هنوز مجهول و هم واضح
هنوز یک بغض پر دردم
باز سر از درد و دل خواهر
گریه بر سینه های مادر
تکیه بر شانه های برادر
اولین روز همان روز جدال
جدل قلب من و مغز و وصال
من پر از تاریکی ، من پر از پوچی و غم
غم عشق تو غم های دگر ، داغی بوسه سرخ روی بدن
عقل من با قلب میجنگد
که تو دوری ، تو ز من
سید امیرعباس مهدیان پور
خیز شتابان فواره را بنگر
و هراس نهفته در قوس آن را نیز،
آنگاه
که چشمانداز آسمان
جای خود را به زمینی می دهد
که نزدیک می شود و
نزدیکتر
نادر صفریان
در خیالم قدم می زنند
دوباره پاییز چشمانت
بر فرش رؤیاهایم انار می پاشد
قلم موی نازک مژه گانت
قلقلک می دهی ریز؛ریز
برگ ها را با ملودی صدایت
مثل نسیم صبحگاهی آرام
می خزی زیر برگ های رنگین کمان
تا سنجاق کنی برگی به گیسویم
در شور و هیجان چرخش پاهایت
بوی پاییز می پیچد بر پیکرم
رقص من و تو گردبادیست
میان حیاط خانه ام
آن گه رها شوم در آغوشت
سکوتم را می شکنم
تا شاعرانگی کنم
با ضرب اهنگ هایت
مهری خسروجودی
از چرخ روزگار چه بگویم که نمیچرخد به کام ما
هر چه زخم خوردیم به کام دیگران شد و به نام
هرچه دویدیم در این چرخ دوّار
نیافتیم دل بی درد در این کارزار
هر چه که دیدیم در این چند سال
همه مردمی سرگشته و پریشان حال
گَرَم حال خوبی باشد چند ساعت و دقیقه ای
باید گذاشت پیش خدا سنگین وثیقه ای
چرا نمیآید به ما حال خوشی در این روزگار
مگر تو نیستی بر گناهان ما ستاّر
برسان حالی که تحمل شود اینهمه ملالت را
برسان معجزه ای که ببینم بزرگی و جمالت را
خدایا مرا به حال خویش رهایم مکن
تا که ببینم در تو این عدالت را
ابوذر فخارزاده