درونِ کودکیام عشق پرپر میزد و مُرد،
در آینهی دلم، حسِ دیگر میزد و مُرد.
لب از ترانه بریدم، نفس بریدم زِ درد،
سکوتِ مرگزایی درونِ پیکر میزد و مُرد.
نخستین آتشم از چشمهای او برخاست،
دگر امیدِ وصالی به بال و پَر میزد و مُرد.
دلِ شکستهی من در حصارِ خویش خموش،
به یادِ روزِ نخستین، مکرّر میزد و مُرد.
محمد قاسمی
در دل جنگل . شرشر آب را
بر فراز کوه . پرواز عقاب را
در شب خسته
آرامش خواب را
بر فراز آسمان
روشنی مهتاب را
در سکوتی لب فرو بسته
زمزمه ی پر شور کتاب را
در کویری ، یی انتها
فریب شعشعه ی سراب را
در شبی . یخ زده
طلوع مهربان آفتاب را
در ، مصاف عشق
تپش قلب بی تاب را
به هنگام با تو بودن
خوشه ی لحظه های ناب را
طنین صدای گرمت را
نوازش دستهای نرمت را
بر گونه های بارانی ات
سرخی سیب شرمت را
سوزش شعله های نگاهت را
خنده های نقش بسته
بر چهره ی ماهت را
غرش باد ، در پیچش زلف سیاهت را
انتظار بوسه بر سر راهت را
به گاه خستگی
نفسهای بی شمار آهت را
صدای پای آمدنت را
بوی خوش ریاحین در عطر تنت را
لطافت بی انتهای بدنت را
دوست دارم ، دوست دارم
نادر خدابنده لویی
تو
تاراج دل من
به ناگاه
در قاب کدامین پنجره
سرکشیدی،
نمی دانم
دلم را سر طاقچه دیدی
برداشتی
از دستت افتاد و شکست
به جایش یک خمره گذاشتی
پر از اشتیاق
هر چه از آن می نوشم
نه تمام می شود
نه سیر می شوم
مرتضی عربلو
"بگو چرا گریه می کنی."
اشکت را نوازش می کنم.
قطره ای دریای من می شود.
قایقم در دریا سرگردان
و من مبهوت مرواریدی
که خاک می شود.
" بگو تا برایت قطره شوم."
من اشک می شوم.
من دریا می شوم.
من تو می شوم.
ما گریه می کنیم.
نگاهم می کنی:
" تو چرا؟"
" آخر من مروارید را دوست دارم.
نهر را دوست دارم.
تو را دوست دارم."
می خندی.
می خندم.
اشک هایمان
مسیری به روح می یابند.
لبخندی که خیس است.
می گویی:
" این بار چندم است؟"
شانه بالا می اندازم.
تاب بازی حافظه.
چه اهمیت دارد؟
" نمی دانم
همان طور که هنوز نمی دانم
تو چرا
گاهی
تنها
بی دلیل
گریه می کنی."
سحر غفوریان
در پشت کدام پردهٔ، پنهانی تو؟
با یاد چه کس همیشه، خندانی تو؟
یک بار ترا بــــه دیدمت دل بردی
چــــون بار دگر ببینمت، مانی تو؟
چشمم که نخفته از خیالت یک دم
ترسم که بمیرم از غمت، بانی تو
دل گرچه خراب چشم شهلایت شد
پر گشته دلم ز غم، مرنجانی تو
لیلای زمانه ای و جایت خــــــالی
مجنون تو ام، اگر چه شیطانی تو
در مرز سعادتم، که مستت گشتم
در پشت کدام پــــردهِ، پنهانی تو
سعادت کریمی
بااگر چیزی نگشتیم و نگشت این روزگار
کاشکی هم بی ثمر شد سالیانی بیشمار
مهلتی تا هست کاری کن که کارستان شود
این مسیرزندگی را کار باید کرد کار
حسرت و افسوس و غم در این جهان بیهوده است
گر ثمر خواهی زدنیا پس برو بذری بکار
چون نمی دانی چه می خواهی خودت سر درگمی
تا چنینی از جهان دیگر چه داری انتظار
چون نمی دانی چه می خواهی هر آنچه میرسد
خوب یا بد می شود رنج و عذاب روزگار
گو چه می خواهی بگو تا بشنود گوش جهان
می دهد نعمت فراوان بی حساب و بی شمار
گر که خواهی در جهان نقشت بماند تا ابد
فرصتی تاهست نقشی ماندگار از خود گذار
یحیی رشیدی
سلام ! میشود اینجا بایستی تا من
به زیر سایه ی تو چشم دل کنم روشن؟
و یا بمانی و من در حضور چشمانت
کنم به عشق تو ، تمرین خوش درخشیدن؟
ولی نه ، صبر کن . بمان که گرد قامت تو
کنم طواف خودم را شبیه رقصیدن
تو قسمتی ز خدایی و من مهیای
تمام عمر تو را دیدن و پرستیدن
کمی هم از تو نوشتن به وقت تنهایی
و راز عشق تو را شاعرانه پرسیدن
همیشه بوده امیدم که دست در دستت
شوم مسافر مفهوم خویش فهمیدن
نشد به نام خدا با تو میشود اما
از این زمانه ی پر نقش چشم پوشیدن
به وقت فاصله در ذهن نور با من باش
که فصل عشق من و توست فصل روئیدن
ساره صائب
هردل خوشی کهبود.فقط باتوبودوبس
بعدازتو دلخوشی زدلم پرکشیدورفت
گرزبانت رابریدند بازهم ازحق بگو
شاعری درنزد مردم این چنین باارزش است
وعده بوسه توجان به لبم کردولی
بردهازیادلبم بوسه چه طعمی دارد
چراهرشب به خواب شاعرمجنون تومی آیی
مگراین رانمی دانی کهنابینا شدهبیچشمزیبایت
میان خواب وبیداری برایت شعرمی گویم
نمی دانم کهبعدازمرگ برایم گریه خواهی کرد
ببین درشعرهای من همیشه نام توپیداست
نمی دانم چراچشمت مراهرگز نمی بیند
هیچکس دردمراازشعرهایم حسنکرد
جزهمین اشکی کهبادل مهربانی میکند
شاعری باید به جای مردمت گویی سخن
گرنمی گویی زبان باید زحلقومت برید
باز یادچشم هایت خواب ازچشمم ربود
کاش تنها جان بی ارزش زمن می خواستی
حمید رضا عبدلی
گر چراغ عمر تو با مال دنیا روشن است
من ندارم از نداری غم، روانم گلشن است
گر به جنگ مشکل امروز و فردای خودی
کن تلاش و کوششی مِهر خدایت جوشن است
روزگار این مار هفت خط، میفریبد عقل ما
ظاهر دنیا بود گلشن ولیکن گلخن است
ماهی جان را رها کردم به دریای روان
دیدمش در تُنگ شادی قصه گوی برزن است
عشق و ایثار و گذشت و بردباری کیمیاست
گر ندارد آدمی این کیمیا، چون ارزن است
فروغ قاسمی
