ایستاده‌ام...

ایستاده‌ام...
بر دامنِ سردِ پله‌ها
ستمگری‌های باد...
امان درختان را بریده
آنقدر معصومانه...
برگ‌های بی‌گنه‌شان را...
در آغوش فِشرده‌اند که...
با دیدنشان غصه‌هایم را...
دَمی به فراموشی امانت دادم

چراغ‌های شهر...
سرشان را پایین انداخته‌اند
گویی دلِ دیدنِ...
گسیختگی‌هایم را ندارند
کورسوی چشمانشان مرا یاد...
منظومه‌ی خاطراتی می‌اندازد
که دیگر امیدی به آهنگ تقدیر...
برای گردش دوباره شان نیست

بی هوا...
نگاهم را...
دربند آسمان می‌بینم
ماه...
ماه...
چه برق آسا پرده‌ی ابرها را...
به نشانه نارضایتی...
بر چهره اش می‌کِشد
گویا خوب می‌داند...
چه در قابِ سر می‌دوزم
«کمی صبر کن»
با صدای دلگیرش...
گلو پاره می‌کند:
«کمی صبر کن»

اما دگر دیر شده
باران...
قلبم را بعد از مرگش...
از انتظار غسل می‌دهد
آری...
روح زَخمینم...
دیگر چمدانش را بسته است
من می‌روم
برای همیشه...
پا به پای پاییز می‌روم

شیرین هوشنگی

ندیدن تو

ندیدن تو
دره ای برف پوش است،
آفتاب ِ تپنده ی من!
و من شقایق لرزانی در برفم
که به جستجوی تو،
شبنم صبحگاهی را از پلک هام کنار می زنم.

در این سپیده دم خاموش
نه آواز زنجره ای،
که بغض پرندگان را پنهان کند!
و نه زنبوری،
که کاسه ی اندوهم را سربکشد.


تو بهاری دیر کرده ای!
کلمه ای در گلو مانده، که شعر را رنج می دهد.
تو کلید گمشده ی زندان منی،
و ناخدایی که مسیر بازگشت را از یاد برده است.

محبوب من!
وقتی تو نیستی،
جهان پنجره ای گشوده
به غربت
غمناک
آدمی است.

علی احسانی زاده

زحل،

زحل،
نشسته بر تختِ حلقه‌های وهم،
می‌چرخد و سایه‌ی درخشش دوردست را بر تنِ خود می‌اندازد.

در دوری‌های کبودِ نپتون،
بارانی از الماس می‌ریزد، سرد و سخت، شبیه معنای پنهانِ فراق.


و ما، تمامِ این اجرامِ سنگین،
سبک‌بالانه یک عمرِ کیهانی را به دورِ خورشیدی تکراری،
عاشقانه دور می‌زنیم؛
بی‌آنکه هیچ‌وقت فهمیده باشیم آیا مدار، قفس است یا رقص.

صبا یوسفی صدر

دلش خسته از بحث و بیداد بود

دلش خسته از بحث و بیداد بود
سکوتی و آهی و سیگار و دود

زِ رنجی که از سینه بالا گرفت
رُخِ دود، در آسمان جا گرفت

برقصید دود ، آزاد و شاد
شد از غم رها، در دست باد


چه رقصی که زیبا وُ پُرتاب بود
ولی منشأَش ، رَنجِ بی‌تاب بود

چو رقّاصه‌ای پیچ وُ تابی نِمود
در آن لحظه گُم گشت وُ دیگر نبود

غَمی بود با رقص، شاد گَشت
چو بی وزن شد، آزاد گَشت.

ساغر عارف پور

ماه تو آسمان،

ماه تو آسمان،
شب کف‌آلودست ز ظلمت عاشقان.
آن مه لیلی‌نما کرد به تدبیر جای،
مجنونی پیغام‌رسان، آهسته‌خوانِ عاشقانه.
ره‌رویی گشون‌زنان، بر نافِظِ لیلی‌نما...

ره به خیال می‌برد تا کویِ دل،
تا آن حریمِ بی‌نشانِ بی‌صدا.


لیلی، در آینه‌ی ماه خفته بود،
و مجنون، در شعله‌ی دلِ خود می‌سوخت.

نسیمی آمد،
پرده‌ی شب را کنار زد
چشمی گشود از میانِ ستاره‌ها،
که گفت:
«در جستجویِ او مرو،
او در توست،
در همان نَفَسِ سوخته‌ی عاشقانه‌ات.»

و آنگاه،
شب آرام شد،
ماه به گوشِ دشت گفت:
«هر که عشق را شناخت،
به خانه‌ی نور رسید.»


علیرضا نافع

ز سینه خنده ی شوقم چه بی قرار آمد

‌ز سینه خنده ی شوقم چه بی قرار آمد
ز درگهی که نبودش امید، یار آمد

به‌ گوش جان و دل آمد ندای زیبایی
که‌ ماهی از دل شبهای تار ِ تار آمد

شکست رونق بازار دلبران جهان
میان معرکه دیدم که گلعذار آمد


چه داند اهل تماشا ازین حقیقت محض
بتی میانه ی سودا چه با وقار آمد

اگر به باغ دلت زد هوای جور خزان
غمین نبینمت ای جان که نوبهار آمد

''رها'' به شوق تو هستم تمام شور منی
برای لشکر شادی طلایه دار آمد‌

مریم نقی پور خانه سر

باد می آید،

باد می آید،
ابرها پیرهن مشکی بر تن کرده اند
خاک هم در این مهمانی ست...
آری ؛
غوغایی به پا کرده پائیز
با آمدنش ...
مثل تو،
که غوغایی در من به پا کرده ای،،،
اما با رفتنت!!

مصطفی ولیعبدی

عمر من در جویبار خاطرت آرام رفت

عمر من در جویبار خاطرت آرام رفت
چون شرابی کهنه در دل از درون جام رفت

اشک من چون رود جاری در دل صحرای عشق
هر نفس با یاد تو افتاده و در دام رفت

در غروب جنگل و در سایه سار دیلمان
دل به دنبال نگاهت بینوا ناکام رفت


باغ چای و شالی و امواج دریای خزر
دلخوشی های قشنگی بود و این ایام رفت

برگ‌برگ لحظه ها پژمرده شد در باد سرد
خاطراتم درمیان نِیستان بی نام رفت

هر شب از بوی تو در باران مرداب جنون
خوابم آغشته به خون و سوی خون آشام رفت

روح حیران مرا بردی به مسلخ بی دفاع
پیکرم بیچاره سوی چوبه ی اعدام رفت

عقل با دل در نبرد بی‌سرانجام اوفتاد
دین من از دل به پای عشقِ بی‌فرجام رفت

پیکرم چون سایه‌ای در مه فرو افتاده بود
در میان دشت گور آمد ولی بهرام رفت

آخرین برگم فرو اُفتاد از جور خزان
باد پاییزی رسید و عمر بی انجام رفت

گرچه هردم سوختم در آتش اندوه و درد
باز هم بر لب سرود دفتر خیام رفت

محمدرضا گلی احمدگورابی