| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | ||||||
| 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
| 9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
| 16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
| 23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
به روزِ من تو سپهر و به شامِ من ماهی
همیشه همدمی و یاوری و همراهی
سپیدهام تویی و ختمِ وقتِ تیره تویی
اگر که بسته مسیرم، تو خالقِ راهی
وجودِ من به تو پیوند خورده تا به اَبد
همیشهای و همیشه، تو گاه و بیگاهی
ادامهام به همین شرط بسته: با تو فقط!
چه در لباسِ نداری چه خلعتِ شاهی
حدیثِ عشقِ تو پیوسته ثبت خواهم کرد
چه روی لوح طلا و چه کاغذ کاهی
محمد جوان بخت
ای مرغ دل در قفس غم اسیر،
بشنو نغمهی راز از جان صویر.
برقص در شعلههای درد بیکران،
که از آتش شب، سحر میآید همان.
هر زخم تو قصهایست بیپایان،
رازِ صبر و عشق در جانت نهان.
در ظلمت تاریکی، خورشید جوید،
تا بیفشاند نور به جای غم و سردی.
بس کن هراس، ای دل، ره را گم مکن،
که در حلقهی باد، بوی گل دم میزند.
کیارش شیخ
تورا صنم خواندم،
تا پرستش، معنایی یابد...
اما از تمام آن تقدس،
فقط قلب سنگیات نصیبم شد.
یلدا خستو
دردلم پژواک غربت کرده آشوبی به پا
هرچه از خود دور می گردم، نمی گردد رها
همچو پاییز کم کمک، حالم زمستانی شده
نیست دیگر این حوالی، دیدگانی آشنا
از قفا هر دم شبیخونی به جانم می رسد
زانووانم بی رمق افتاده دنبال شفا
از سبوی زندگی بوی جدایی می وزد
مرغ امید دلم پربسته افتاده به جا
زل زده ناقوس مرگ برخاطراتم با ولع
این ره خاموش، روشن کی بُود تا انتها
جرعه ای مهر و وفا در سینه ی این شهر نیست
قصه را باید دوباره خوانمش، از ابتدا
منصور نصری
عشق
چراغِ ماندن است
با بالی که
خیال پرواز میکند.
سیدحسن نبی پور
نسیمِ نگاهت
کودتایی بود در دلِ من
نه خون
نه فریاد
فقط
برگِ ساکتی افتاد.
سیدحسن نبی پور
از فاصله ها خاطره مانده غم و دوری
تردید و ترافیک و گذر، حُجبِ حضوری
از قلبِ غمینی که همه صحبت دل را
در چشم، کتابی شده با محلت سوری
تقدیر من این بوده همه عمر، نگاهم
از تو نگران باشد و ماندن به غروری
یک زندگیِ ساده پر از عهد و وظیفه
از صبحِ سحر، کار کنی تا شبِ زوری
از روحِ هنر هیچ نمیماند و بی درک
جمعیتِ محتاج به اقلامِ ضروری
در حسرتِ آرامشِ افکارِ بلندی
ماندم همه عمرم درِ دالانِ صبوری
از عشق نگو، زندگیِ ما همه غم بود
بی مقصد و همراه، گذر کرد، عبوری
یک عمر دویدیم پیِ مقصدِ مجهول
آرامش سلبی و مجازاتِ تو کوری
تقدیرِ شبِ تیره ی پایانِ جهانم
از فاصله ها خاطره مانده غم و دوری
محمد جلائی
من پلنگ وحشی و تو قرص ماه بی بدیل
آه و حسرت.« دست من کوتاه و خرما بر نخیل»
پا به پا آموختم، در هر قدم باید نشست.
دست اما می خزد، شانه به شانه، بی دلیل
سالها از قعر هر غاری شنیدم طعنه ها
من تو را خواندم، ولی آمد صدای جبرئیل.
آب دریا را نخواهم خواست از تو؛ لااقل
قدر یک قطره که با من باش، دریای بخیل.
از دلت حتماً شکایت می کنم؛ هرچند باز
رای معلوم است در پروندههای بی وکیل.
سعی کردم آخر این قصه خوش باشد ولی
بی عصا رفتم در آغوش پر از گرداب نیل.
رضا پوررحمانی

