خواستم فریاد بزنم

خواستم فریاد بزنم
ببین!
چه زیباست:
گردش آب در بیشه سبز
خنکای آبشار بلند
آفتاب زیر ابر
اما چه سود
قلبم ایستاد، سخن کوته نمود

گفت:
آسمان چه تاریک است
باران، سیاه
چشمانت را بنگر
به دنبال آرامشی لحظه ای
دو دو می زند
ریه هایت
نفس نمیکشند
انان که
هر دمشان ممد حیات
هر بازدمشان مفرح ذات بود
اکنون
هردم، به تاریکی و سیاهی
سلام می دهند و می میرند

این بستر امن
امروز بستر بی خوابی توست
فرشی از ناآرامی، جزیره ای از تنهایی
بی خوابی ممتد، فردایی نامعلوم
_دنیا_قابی خالی، قابی از _هیچ_
این هدیه ی تو بود
تو ای عقل نادرست
این هدیه تو بود به من

علی نعیمی نیا

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد