در باغ خاطرات،

در باغ خاطرات،
زمان کودکی،
گل‌هایی می‌رویند که هرگز نمی‌میرند.

آن روزها،
مانند پرنده‌هایی سبک‌بال،
در آسمان بی‌پایان رویاها پرواز می‌کردند.
زمان،
در آن لحظات،
چون رودی آرام می‌گذشت،
و هر ثانیه،
گنجینه‌ای بود از شگفتی‌ها.


کودکی،
ای سرزمین بی‌مرز خیال،
تو را در آینه‌های شکسته‌ام می‌بینم.
در چشمانت،
ستاره‌هایی بودند که هر شب،
داستان‌هایی از جاودانگی می‌گفتند.

آه،
ای روزهای شیرین بی‌خبری،
چگونه گذشتید؟
مانند برگ‌های پاییزی،
در باد زمان پراکنده شدید.
اما عطرتان،
هنوز در نفس‌هایم جاری است.

کودکی،
تو معبد مقدس معصومیت بودی،
و من،
کاهن ساده‌دل آن معبد.
در آنجا،
خدا را در آواز پرندگان می‌یافتم،
و بهشت را در آغوش مادرم.

اکنون،
که سال‌ها از آن روزها گذشته،
تنها سایه‌ای از تو در خاطراتم مانده است.
اما می‌دانم،
که تو هرگز نرفتی،
تو در اعماق وجودم،
همچون چشمه‌ای زلال،
جاری هستی.

کودکی،
تو سرچشمه‌ی رویاهای منی،
و من،
همچنان در جست‌وجوی آن روزهای پاک،
در دل زمان سفر می‌کنم.

اسفندیار مردانی نیا

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد