دل از نخست، اسیرِ کمندِ زلفِ تو شد

دل از نخست، اسیرِ کمندِ زلفِ تو شد
جهان ز خویش تهی، پر ز رنگِ تو شد

نگاه کردی و آتش فتاد در جانم
چه فتنه‌ها که ز نرگس‌فریبِ تو شد

به بوسه‌ای دل و دین رفت و خنده بر لب ماند
که هر چه بود، فدایِ نگاهِ تو شد

شکسته شد دلِ من، لیک خوش‌تر از پیش است
که هر شکست، به یُمنِ غمِ تو شد

به ناز می‌گذری، لیک در پسِ هر ناز
هزار وعده نهان در گذارِ تو شد

نه گل، نه باده، نه مه، هیچ فتنه چون تو نبود
لطافت از تو گرفت و عاشق جمال تو شد

مرا مگوی که «فاضل چرا چنین شیداست؟»
که هر که شد ز خود آگه، اسیرِ تو شد

ابوفاضل اکبری

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد