هر شب دلم آواره‌ای در روزگار است

هر شب دلم آواره‌ای در روزگار است
حتی وجودم غیر این دل بی قرار است

باید زمستان از جهانم دور باشد
پس کِی در این تقدیرِ غمگینم بهار است

خوشبختی‌ام امکان نخواهد داشت شاید
سهمم چرا دائم نگاهی خیس و تار است

دیگر نمی‌خواهد دلم این زندگی را
وقتی که حتی زنده بودن مرگبار است

در لحظه‌هایی نامنظم مانده‌ام باز
دنیا برایم تا ابد بی بند و بار است

ویرانه‌ام در کل جسمم بار دیگر
عمری‌ست این آدم به ویرانی دچار است

مهدی ملکی

نظرات 1 + ارسال نظر
پگاه یکشنبه 23 آذر 1404 ساعت 04:50 http://peghi.blogfa.com

خواندم و لذت بردم

ممنونم..

امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.