از نغمه‌ات افتاد به جانم شور پنهان در صدا

از نغمه‌ات افتاد به جانم شور پنهان در صدا
از باده‌ات افتاد به چشمم آتشی در لحظه‌ها
از خنده‌ات لبخند گل شد در بهار غمگسار
از چشم تو دیوانه شد، هر بلبل این ماجرا

ساقی شدی، لب تر کنم، جام دگر سرشار کن
در شعر من آتش بزن، دل را دوباره یار کن
از گل بگو، از بلبل و از نازِ آواز و جنون
شعری بخوان در گوش من، آری، غزل تکرار کن

با ساز خود آتش بزن، شب را به شور و نور کن
دل را از این خاموشیِ بی‌نغمه‌گی، دور کن
فاضل رسیده تا لبِ آواز با چشمِ تر
آه ای کهن معشوق من، این شعر را نوروز کن


ابوفاضل اکبری

نظرات 0 + ارسال نظر
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.