ته قصـه یِ ما اینـه ، تـو میمـونی و مـن میــرم

ته قصـه یِ ما اینـه ، تـو میمـونی و مـن میــرم
خودت دستاشو میگیری ،تو"ما" میشی ومیمیرم

چشاش همرنگ شبهاته؟!به اونم میدی دنیاتو؟!
از اونم قصـه میسـازی؟! شبا میســازه رویاتـو؟!

تو دنیایی که من هستم ، اونم دنیاتو میسـازه؟!
با یـه اشـکِ چشـایِ تــو، همه دنیـاشو میبازه؟!

اونم میخــونه از عشقش شبا واسه چشای تو؟!
دلـم ،جونم، خبر داره ، از عشق و وفـای تو؟!

اونم میدونه از عشقی که شد یه وصله یِ ناجور؟!
میـدونه داره میسـوزه ، دل دیونـه ای بدجـور؟!

براش توقصه میخونی ازعشقی که نداشت سامون؟
از اون میثاق بی پایان که شد نابود که شد داغون؟

فدایِ لحظه ای ، خندت همه شب گریه هایِ من
بزن آتیش به فردا و همه غــم مویـه های من

تو خوش باشی همین بسه واسه قلبی ک میلرزه
یه شـب رویـایِ تـو دیدن ، به کل عمـر می ارزه


ساناز زبرشاهی

نظرات 0 + ارسال نظر
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.