گاهی خجالت میکشم از بودنت، آری

گاهی خجالت میکشم از بودنت، آری
تو در نگاهت روبهی مکار ....داری!!
شاید اگر زیر نقابت مانده بودی....
بهتر صدایت می زدم...که کارداری؟
ماندم و دیدم لایه های زیر و رو را
مانند کاه و یونجه ای در گاو داری!
گفتم کپک ها را جدا کن تا نمیرند
گوساله ها ، تلیسه های بار داری!
از تو ولی ....کندن ندانم، خلق و خو را
گرگی که چندین مرغ در چنگال داری
شیطان ولی اندازه آدم ندانست!!!
وسوسه گرداند زمین را سوی تاری
خورشید هم گاهی دلش خاموش می گشت
از غصه ی آین روزهای غمگساری
من ماندم و راهی که پایانش امید است
تو ماندی و در حسرت امیدواری ....


نرجس نقابی

نظرات 0 + ارسال نظر
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.