مردی را می‌شناسم؛ نستوه ...

مردی را می‌شناسم؛ نستوه ...
در فراسوی امید ...
با دلی آشوبه‌ سر ...
پشتِ کوهِ انتظار ...
می‌کِشد، خود را به دوش
می‌رَهَد از بند دل ...
می‌کُشد، آن نابکار ...

چشم بسته، در گمانِ چاره از عقلِ نگون
مسخِ افسونِ گران افکارش ...
می‌سپارد، همه‌ی آنچه ز جانش، باقی‌ست ...
پی سوداییِ تفهیمِ چه دانم هایش ...

در پناهِ عقلِ گُنگ ...
جانِ خود، می‌کرد تباه
در رَهیدن از دلش ...
پندِ دل، بشنید ز آه

بشنو از من، آخرین نجوایِ جان
عقلِ خوش هیبت، عدوی توست، بدان ...
مَامنِ عشق؛ ناجیِ مانای توست
محرمی جز دل تو را، نیستش؛ امان


حسین یوسفیان

نظرات 0 + ارسال نظر
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.