آمدنم ببین کنون؛ رَستم ازآن، خمارِ دوش

آمدنم ببین کنون؛ رَستم ازآن، خمارِ دوش
بی‌سر و پا، رَماندی‌ام؛ سرزدم از دلم، خموش

مست و خراب، می‌زدم، بر دلِ نا کجا؛ رهی
جامِ کهن، شکسته‌ام؛ باده‌ی نو شدم؛ بنوش

جامه‌دران، گریختم؛ از دَد و کین و دادِ تو
جامه‌ی جان، تهی ز تن؛ جامه‌ی نو شدم، بپوش


آن که فِسُردیَش غمان؛ بی‌دل و هوش و عقل و جان
دل، بِبُرید ز عقلِ مَنگ؛ سرزده از دلش؛ بهوش

عقلِ سبُک رآیِ گران؛ نیست دگر، وبالِ جان
عشق نشسته جایِ آن؛ زآنِ تو شد؛ بگیر بدوش

حلقه بگوشِ عقل شدی؛ با دلِ سردِ بی‌خروش
جان بِرَهان چو من ز عقل؛ با دلِ عاشقم؛ بجوش

حسین یوسفیان

مردی را می‌شناسم؛ نستوه ...

مردی را می‌شناسم؛ نستوه ...
در فراسوی امید ...
با دلی آشوبه‌ سر ...
پشتِ کوهِ انتظار ...
می‌کِشد، خود را به دوش
می‌رَهَد از بند دل ...
می‌کُشد، آن نابکار ...

چشم بسته، در گمانِ چاره از عقلِ نگون
مسخِ افسونِ گران افکارش ...
می‌سپارد، همه‌ی آنچه ز جانش، باقی‌ست ...
پی سوداییِ تفهیمِ چه دانم هایش ...

در پناهِ عقلِ گُنگ ...
جانِ خود، می‌کرد تباه
در رَهیدن از دلش ...
پندِ دل، بشنید ز آه

بشنو از من، آخرین نجوایِ جان
عقلِ خوش هیبت، عدوی توست، بدان ...
مَامنِ عشق؛ ناجیِ مانای توست
محرمی جز دل تو را، نیستش؛ امان


حسین یوسفیان

در خیالِ مستیِ آغوشِ رُز ...

در خیالِ مستیِ آغوشِ رُز ...
ره کشیدم، زین خمارِ زندگی
می‌زدم خود را به خوابی دور و خوش
ورطه‌ای در ماورای عاشقی

یادِ آن ایامِ نوشِ زندگی ...
بی‌دلی و عاشقی و کاهلی ...
یادِ آن فارغ بُدَن از بود و شد ...
دل همه سرشارِ عشق و جان؛ زِ شوق ...

کودکی شد؛ بی‌ملالِ روزگار ...
در جوانی؛ مستِ ایامِ شباب ...
نیمه‌ی عمر را سپردم؛ خوش به عیش ...
باده‌ی عمر، سر کشیدم در سراب

در خیالِ جلوه‌ای از عمرِ نوش
طالعِ رویا نبود؛ جز زجر و داد ...
یاد باد آن روزگاران، که نبود ...
یاد باد، آن روزگاران، یاد باد ؟ ...

حسین یوسفیان