گوسِفندی بودم و پشمین بدن

گوسِفندی بودم و پشمین بدن
عاشق پرسه زدن اندر دمن

گنده گشتم فربه و چاق و تپل
نام من مصداق آدمهای خل

تاکه روزی فلّه ای کردن سوار
با عزیزانی دگر اندر فشار

گشت دنیا بر سرم یکدم هوار
کردنم قربانی و پایم به دار

تکه تکه کردن و بخشی به سیخ
مابقیِ لاشه ام آویز میخ

تازه فهمیدم که آن اَبله منم
سرخوش گشتن پی صحرا منم

یا چرا او عاشق و من دلبرش
دائما دنبال من روی خرش

من هوای پادشاهی داشتم
زیر پشمانم خدایی داشتم

پند گیر و همچو من احمق مباش
دلخوش نازی که میگردی نباش

گر ندانستی چرا یونجه نثارت میکنند
آید آن روزی که بر منقل کبابت میکنند


کاظم بیدگلی گازار

نظرات 0 + ارسال نظر
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.